خوب بود

این ایده جدید به نظرم خوب بود... این حس کنترل نگاه کردن گوش دادن فکر کردن... نوعی رکتر بودنه... بله همدیگر رو می شناسیم و حتی می خواهیم بیشتر بشناسیم... نوعی خونسردی و فکر و ذکر کمتر بعد از ماجرا بود... خنده از سر خنده باشه... ادا اصول کمتر باشه... کمال طلبی و غیره رو هم بگذاری کنار.... خوبه... به هر حال تمرینش کردم و به نظرم خوبه... بخوای زنگ بزنی در ارتباط باشی... قبلا هم گفته بودم یک سری تعارف تکالیف رو بگذاری کنار... اون هم کجا... توی ایران که می بینی چارتا گوساله تا پست رییس جمهوری هم می رن... نماینده هم می شن... پس بی خیال بابا... تو که تازه متفکری...

بد نشد.... باز از هیچی بهتره... خوب بود...

نگاه

گفتم که نگاه کن،‌ زل بزن و بشناس و بعد... البته کمی هم افسردگیها و ناراحتی ها هست که باید فراموش کنی ... دنیا برای همه همینه و خیلی ها هم فهمیدن لزوما جای ایده آلی نیست ولی خوب بلاخره باید سینه خیز هم که شده جلو رفت.... چیزی نشده رنگی چیزی می زنی توشون... اینها نمی تونند هیچ تغییری در هیچ چیزی بوجود بیارن و فقط دارن می گن که بی خیال تر باش و استفاده کن چون این دنیا جای همچین چیزی هم نیست... نه برای تو، برای هیشکی نیست... اینکه زودتر به این امر آگاه باشی اتفاقا بهتره... متناسب با خودش زندگی کنی...

نگاه کن

نگاه کن، زل بزن... لزومی به عکس العمل آنی هم نیست... نگاه کن، بشناس، برانداز کن، تصمیم بگیر، بگذر و یا حرفی بزن.

آخه تو شاید فکر کردی باید همیشه لبخند زد و چه می دونم تعارفاتی کرد... نه رک باش... بعضی وقتها حسش نیست... و باید شکل بگیره و باید اجازه شناخت و شکل گیری بهش بدی... باید بی فکر و خیال تر باشی... این انگار همه جا باید مد نظر باشه...

دوستی

اون دوستی و محبت که شاید راحت شکل نگیره... اما الان قضیه اینه که دوستی معمولی هم می خوام... اون رو چه جوری بدست بیارم... کارها هم روی هم شده... شاید هم باید مشغول کار باشم... شاید اون شکل رفاقت هم نوعی وقت تلف کردن باشه... شاید باید اهدافم برای خانواده باشه... برای این بچه های معصوم... یا خانواده و والدین... نمی دونم... نمی دونم کجا هستم و چی می خوام... می گم خوب اگر اینطور بود شاید بهتر بود قید اینجا رو زده بودم رفته بودم یه جای غریب و به خودم زندگی می کردم... البته اونجا هم لزوما آشنایی پیدا نمی شد ولی خوب... چی بگم... کسانی هم هستند که انگار درجه فکری و نظریشون باهات فرق داره... حداقل وارد یک بحث سیاسی و اجتماعی که بشی می فهمی نظرات عامیانه و گاها متناقض و متعارضی با تو دارند.... البته هر دو سمت معمولا اینجور جاها کوتاه میان....

جمع هم فکر و همکار واقعی که شاید خودش خوب باشه ولی خوب اون هم به اون شکل که می خواستم شکل نگرفت... من همکار، همدانشگاهی داشتم که الان سالهاست که یادشون هم نکردم... البته اونها هم نیومدن زنگی بزنند... چرا این طوریه... پس دیگه کی.... بگذریم...

چی؟

هر سال حداقل تاسوعا و عاشورا می رفتم ولی الان انگیزش رو ندارم... البته هدف اصلی شاید دیدن چارتا آدم و دوست بود... گفتی چارتا آدم... به نظرم همین هم خوبه و نیاز نیست حتما آشنا باشند... به هر حال قضیه اینه که وقتی می ری این حرف و صحبتهای روضه که توی تلویزیون هم هست و یا تکراری هست و یا قبولشون نداری که قرار نیست ملاک باشه... بعدش هم می ری به هر حال یک عده نشستن شاید گوش می کنند و خیلی هم ممکنه وارد حرف زدن نشن... بعضی وقتا هم کنار برخی دیگه که نمی شناسیشون همینطور می ری نگاه می کنی... خوب که چی... یا افرادی که می شناسی اما خیلی صحبتی شکل نمی گیره .... مثلا برخی می خوان زنجیر بزنند... البته خودم هم سینه و زنجیر زدم ولی باز خوب که چی؟

مخصوصا اینکه با همین حرفا اومدن چه کارها که با مردم نکردن... یعنی حرف و شعار و سواستفاده هم خسته کننده شده... کدوم انسانیت، کدوم عقلانیت... به کجا می رن

اما از طرفی غیر از این دو روز دیگه سال بیاد بره یک عده رو نمی شه دید... مشکل اینه که ما مراسم جمعی مستقل دیگری هم نداریم... این هم از ضعفهای جامعه شاید باشه... شاید هم جامعه ما دچار گسست شده... عده ای که ازشون خوشمون نمیاد.. احساس همفکر بودن باهاشون نداریم...

اما باز موضوع خودم... من چرا دوست خاصی ندارم؟ نه دیگه بهت برنخوره ولی خوب هست دیگه.... درسته می تونم ارتباط بگیرم ولی خوب افرادی که بتونیم چه می دونم حرفی درد دلی قراری داشته باشم نیستن.... تعارفاتی می کنیم ولی در حد تعارف

و قضیه اینه که حتی بری هم شاید این خیلی عوض نشه... یه سری صحبتها بعضا کلیشه ای می کنی و برمی گردی... البته من همیشه در هر کار این شکلی اینرسی دارم و باید خودم رو تکون بدم و بعدش رضایت دارم و حتی می گم شاید باید زودتر می رفتم...

هرچند باز می گم یک سال نری و سیاهی لشکر نشی به جایی برنمی خوره... بزار بدونند اینجور هم نیست که هرکار خواستند بکنند و مردم هم دوباره همراهی کنند...

اما انگار مشکل جمعی معترضین هم اینه که خودمون روشهای جایگزینی نداریم... البته در شهرهای بزرگ شاید پارتی ها و مهمونی و ساحل و غیره تا حدی سعی در جایگزینی کرده باشه ولی این شهرها سنتی که ابزارها همینها هستند....

صدای بلندگو میاد می گی بری ببینی چه خبره!‌ اما حرفهای تکراری و کارهای تکراری... هیچوقتم خیلی برام مهم نبوده ۱۴۰۰ سال پیش چه اتفاقی افتاده، گاها مصائب و مشکلات امروزی دردناکتره که کمتر هم بهشون پرداخته می شه...

به هر حال اینها ابعاد ماجراست...

پاسخ یا عبور

گفتم که تعمیم نده و حساس نباش... اصلا قرار نیست حرف یکی ملاک باشه... حتی در مورد همین بازی ایران یکی تعریف می کنه یکی می گه نه خیلی کسل کننده بود... هیچکدوم از این حرفا قرار نیست چیزی رو عوض کنه... به هر حال امتیاز گرفت و تحسین شد... بازی بخشش همین دفاع و حمله و نتیجه گرفتنه...

اما می خوام بگم که اگر وسواس و حساسیت رو بزاری کنار نمی خوای که مبادا با حرف دیگری اون ساختار ذهنیت بخواد بشکنه پس باید حتما جواب بدی و محکوم کنی و غیره... خیلی وقتا می شه رد شد... می شه عبور کرد با این استدلال که مهم نیست... لزوما درست نیست... قرار نیست ملاک باشه... ربطی نداره و یا قرار نیست چیزهای دیگه رو تحت تاثیر قرار بده و این هم خودش یک تمرینه... اگر بتونی رد بشی...

اتفاقا دیدی خیلی ها هستند که همواره در حال پاسخگویی و توجیه هستند تا اون مدلی که ساختن به هم نخوره... ولی زیادی حساسیت دارن... قضیه رد شدن از این حساسیت ها است... اینکه حرفها ملاک نیستند... افراد متفاوت نظرات متفاوت و .... دارند... فاکتورهایی دیگری اثرگذار هستند...