احمقانه

توی این اوضاع به نظرت احمقانه نیست که به حرفهای خاله زنکی یک پیرزن گوزو فکر کنی؟؟؟

فکر

ده بار تجربه کردی باز هم برات درس نشد که بابا این کوفتی فایده ای نداره... یعنی فکر نمی کنی و چوب فکر نکردنت رو می خوری... درست فکر کن... وقتی فکر کنی می تونی بخشی از آینده رو ببنی ... می تونی فارغ از هر شخص دیگری خودت پیش بینی کنی... حالا هم داری چوبش رو می خوری...

نمی خواد دیگه عزا بگیری... به درک ... این هم روی بقیه... همون طلا گرفتم خوب بود ولی کاش بیشتر بود... الان هم وقت ای کاش نیست... وقت عزا گرفتن نیست.... منطقی باش... وسواس... کمال طلبی ... حساسیت... بی فکری... فکرهای غیر واقعی رو بزار کنار تا شاید بتونی درست زندگی کنی و درست زندگی کردن یعنی چشیدن مزه زندگی ... یعنی درست تصمیم گرفتن... به قولی بگو شکست پل پیروزی است....

نادیده گرفتن

نادیده گرفتن احمقها... حرفهای چرند... حرف های بی ربط... حرفهای بغضکی... حرفهای زورکی... و حرفهای بی پایه... خرافات و خیلی چیزهای دیگه واقعا یک هنر خاص است

حس خوب

کلا ما به دنبال حس خوب در لحظه هستیم و این یک محرک و جذب کننده قوی است... حس خوب در مورد خودمون و جایگاهمون ... حس موفقیت... حس آرامش... حس پذیرفته بودن... و خیلی حس های خوب...

و در لحظه اونها رو درک می کنیم... موقع یک سکس خوب... یا یک همصحبتی خوب... یا گردش در طبیعت

قضاوت کمتر

سعی کنید کلا به سمتی برید که نه خودتون و نه دیگران رو قضاوت نکنید.

جنگیدن

دیگه از جنگیدن خسته ام... جنگیدن با حرفهای درست یا غلط دیگران که ممکنه متاثرم کنه... یه جورای از جنگ با خودم هم خسته ام...

شخصیت

شخصیت چیه؟ اینکه یکی شوخ است یکی جدی... یکی آسون گیر و بی خیال است یکی دیگه سخت گیر ... یکی از شوخی های خاصی خوشش میاد... اون فکری که پشت حرف زدنش هست... منصف بودن ... هوشمند بودن... با فرهنگ بودن یا نبودن... شخصیت چیه؟ چطوری آدمها رو متمایز می کنه... از کجا میاد و نشات می گیره و چگونه افراد اون رو حفظ می کنند... شاید برخی از علایق و سلایق و دیدگاههای من وابسته به نوع فکر و نگاه و شخصیت من داشته باشه...

مدل صحبت

به این فکر می کردم که در مواجه و در هم صحبتی با دیگران چی باید بگم؟؟؟؟ بعضی وقتها حرفهایی از سر تعارف و یا هنموایی زدم اما سوالات مهم مسايلی که مربوط به خودم بوده و مهم بوده مطرح بشه... و یا کنجکاوی ها و چیزهایی که جالب بوده بدونم و سر در بیارم رو فراموش کردم... یا حتی برخی نکات رو....

به همین خاطر می گم مدل گفتن و هم صحبتی رو عوض کن... در گفتگو به دنبال این باش که چه جواب چه سوالاتی برات جالبن... کنجکاو بشو و فی الواقع سوالاتی از اوضاع و احوال افراد بپرس از چند و چون و چرایی بپرس .... این خودش یک شیوه خوب و موثر می تونه باشه که هم الگو و جهت بهت می ده و هم بر امور زندگیت تاثیر گذاره... این یک مدل مناسبه

خوشایند

این برات خوشیایند است چون برعکسش ناخوشایند است.... برای فرار از ناخوشایندی یه چیز به سمت چیزی می ری که اون رو جبران کنه... و این یک مکانیزم روانی است...

انصاف و عدالت

من به انصاف و عدالت حساسم چه به خودم چه به دیگران... معنی نداره که یکی بخواد حق دیگری رو بخوره... معنی نداره که بخواد یکی چرت بگی و بی عدالتی کنه... من حساسم و به هر طریق جوابشون رو می دم... اعتراض می کنم و در جهت رفعش کار می کنم...

انگار نگفته

من حس خوبی داشتم ... یه آدم احمق که اصولا حرفهاش اعتباری هم نداره اومده ریده توی اعصابت... حالا بحث اینه که چطوری یک آدم عاقل و مقاوم بتونه این حرف رو نادیده بگیره انگار که چیز نبوده؟ چطوری؟

مراقبه

مراقبه یا مدیتیشن شاید همین باشه ... این که همه این تلاطم ها رو ببینی... عصبانیت های خودت ... حساسیت‌های خودت... واکنش ها .... قضاوت ها ... تعارضات ... آرزوها ... تناقضات... خوش آمدها و بدآمدها ... حس ها و مودها... خوش حالی و بدحالی رو ببینی و بی واکنش باشی... چون این دنیا انگار ارزش این همه واکنش و متاثر شدن رو نداره... ببینی و فرو بکشی و بگذری... هیچ چیزی از خودت نبوده و اگر هیچ بشی هم اتفاقی نیافتاده... این وجودی که بخواد اینقدر این سو و آن سوت بکشه... یه روز به یه حرف خوشحال بشه و با حرف دیگه ناراحت بشه... طاقت هیچ کسر و نقصی نداشته باشه... و دنبال رقابت و جاه باشه... همون خاموش بشه و آرام بگیره احتمالا بهتره...

خیلی

خیلی تو چرت می رم ... خیلی تحت تاثیر قرار می گیرم... خیلی به اعتماد به نفسم لطمه می خوره... با این همه مهارت ... با این همه دانش ... با زبون سردشون و حرفهای چرتشون پدرسگا بهم ضربه می زنند... کلافم کردن دیونه شدم... اینقدر بخوام مواظب ایده آل ها باشم... چیزهایی که ... چی بگم... احساسات پیچیده... خسته از تعارفات.. خسته از تناقضات... خسته از تعارضات... خسته از فکر کردنها ... خسته از همه چیز... می گم توی لحظه زندگی کن... می گم اینقدر ساده نباش... اینقدر حساس نباش... اعتماد به نفست رو در هر حالی حفظ کن.... باز هم یک مشت گاو پیدا می شن که اذیتم کنند... باید مقاوم بشم... نا امید نباشم... اشتیاق و ذوق داشته باشم... افسرده نشم....

زبون سرد

پدر سگ چرت و پرت گفت ولی واقعا زبون سرد هم بدچیزیه... خدایا این کمال طلبی در این دنیای هیچ و پوچ چی بود نصیب یک عده کردی...

و قضیه این هست که من متاثر نشم در این تلاطم تعریف ها و نکوهشها... در تلاطم حرفهای خوب و بد... امروز خیلی هم خوب بودم مقابل دهها نفری که می اومدن اونجا... اینکه چگونه با وجود این حرفهای سرد و نیش دار همچنان بتونم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم و دچار وسواسها و اضطرابهای بی خود نشم این خودش یک مهارت است...

دیوونه

طرف پول هم داره ولی الان سه هفته است که قالی هاش توی حیاط پهن هستند که مثلا شستتشون ... توی خونه بی فرش هم داره مثلا زندگی می کنه که البته مزاحم ما هم هستند تیله های سگش...

ولی خوب دیوونه احمق ... چطوری دو سه هفته خونه خالی زندگی می کنی...

آدمهای مزاحم

تجربه خونه آپارتمانی و حتی در حد دو طبقه نشون داد که چقدر از آدمها بیزارم... خونه و خوشبختی یعنی خونه ویلایی و رابطه با دیگران در حالی که مزاحم هم نباشند... به هر حال با اینکه مراوده با دیگران خوبه ولی بعضی وقتها خیلی روی اعصاب هستند و خوشبختی ما آدمها در داشتن یک کانون گرم خانواده و فراغت و خلوت هست.

آسون گیری

مسائل رو سخت نکن... این افکار زائد هستند که مسائل رو سخت کردن تو سعی کن خیلی سختشون نکنی.... از طرفی هم به خودت تکیه کن... کمال طلب نباش چون اونجوری گفتم چیزی عوض نمی شه... ولی وقتی داری لذت می بری، خوب حالش رو ببر... بله احترام متقابل خوبه ... و همه ما دنبال این هستیم که محترم شمرده بشیم... بهمون احترام بزارن... تا حس خوبی داشته باشیم...

سلام

باید از همه وقتها استفاده کرد... سلام به روز جدید... هر روز حداقل یک قدم در راستای اهداف و یا حداقل کارهایی که باید انجام بدی بردار.... همه چیز رو فراموش کن... قدرت انعطافت زیاد باشه که کلی وقت رو از همین مس مس ها و ترسها و تردیدها از دست دادی... اما این برات تجربه باشه... با فکر کمتر و سیالیت بیشتر به کارهات برس

بی تعارف

اینها حس های خاصی است... اما باید بتونم در زندگی واقعی هم دنبال کار و منافع خودم باشم... استرس نداشته باشم... تعارفات رو بزارم کنار و راحت باشم با خودم و دیگران...

خودم

خودم رو می شناسم... خودم رو کنترل می کنم... هر وقت بخوام با خودم حال می کنم و هر وقت بخوام به کارم می رسم

نشنیدن

نشنیدن به معنی تموم شدن نیست... ملت حرفی دارند... دنبال دموکراسی هستند... حکومتیا این حرف رو نمی شنوند و فکر می کنند اگر نشنوند و یا حرف دیگری بزنند حرف مردم تموم می شه یا عوض می شه... وبسایتها و اخبار میان می گن ما دموکراسی داریم مردم اله بله هستند.... از جانب مردم حرف می زنند... حرف به خورد مردم می دن ... فکر می کنند اینجوری بیشتر مردم هم می گن باشه... نه خیر مردم می فهمند... با نشنیدن حرف و صحبتشون یادشون نمی ره... هنوز جوابی نشنیدن و جوابی نگرفتن... و این نارضایتی مثل آتش زیر خاکستر باقی است... و همین هم هست که دولت ها رو خواه ناخواه وادار به تغییر می کنه... دیگه خریداری ندارند...

عروسی

عروسی خوب بود... و مصاحبت با اون یارو هم خوب بود بلاخره بهم آرامش می داد و کلا آدم در جمع کسانی که حس کنه وضعیت مشابه خودش رو دارن آرامش داره... به هر حال آدم خوبی بود... گرم بود...

البته گفته بودم که دیگه نمی خوام ادا در بیارم... یعنی خودم باشم... یعنی کسی رو می بینم یا کسی من رو می بینی با حالی که قبلش داشتم تغییری ایجاد نشه... اگر خواست و شرایط جور بود همصحبتی می کنیم ولی آرامش خودم رو حفظ می کنم... و به نظرم این تکنیک جواب داد... یعنی خودت هستی راحتی آرومی ریلکسی و زوری هم نمی زنی و اتفاقا قضایا بهتر جلو می ره... این روش رو می شه گسترش داد و روش کار کردی... بی خیالی ... استرس کمتر و نمایش بازی کردن کمتر...

دنیا

دنیا همینه عزیزم... دنیا همینه... تو که نساختی یکی دیگه ساخته ... همینش هم غنیمته... خوبه...می دونی چقدر قدرت و علم می خواد که یک هزارم دستگاه بدن انسان رو بشه بسازی... حالا اینکه کی ساخته و چجوری بماند ولی خوب همین هم غنیمته... ما که نبودیم ... ما که نساختیم... شاید اصلا صد سال دیگه دنیا تموم شد و شاید هم اتفاقات دیگری افتاد..ملیاردها انسان زندگی کردن و تو هم یکی از اونها... این یک نعمت و هدیه است... استفاده کن...

خودت

من کاری به اینکه در لحظاتی چه حسی داری ندارم.... ولی به عنوان اصل زندگی باید خودت رو بپذیری... یعنی چاره ای نداری غیر از اینکه خودت رو بپذیری ... در گیر مقایسه نشی... این یک واقعیت است که تو دوبار به دنیا نمیای... قرار نیست دوباره به دنیا بیای... هر چی هست همینه... پس باید صرف نظر از هر کس و هر چیزی از خودت راضی باشی... این خودش یک اصله و بتونی خودت رو همردیف هر شخصی بدونی، کار کنی پیشرفت کنی... حتی بجنگی ... متعهد و مسئول زن و بچت باشی...

عصر پاییزی

دیروز رفتم صحرا و خوب بود... اما امروز جمعه توی خونه هستم و از پشت پنجره داره کم کم هوا تاریکتر می شه... کمی دلگیره ولی خوب حس خاص خودش رو داره... بیرون هم بودم و آسمون رو هم دیدم... کم کم کارها درست می شه... زندگی یعنی لحظات... مراقبه یا مدیتیشن هم زندگی در لحظه است... مثل وقتی که مشغول کاری هستی... تا هستی هستی...

آرامش

به هر حال هر کسی میاد می رینه توی اعصاب آدم... چقدر تحمل... باز چاره ای نداری جز اینکه آرامش خودت رو حفظ کنی...

حرف زور

بلاخره مشکلاتی هست که سعی داشتیم به خودمون آرامش بدیم و حلشون کنیم. ولی طرف میاد با یک حرف زور اعصاب و روان آدم رو به هم می ریزه.... اصلا چه حقی دارن که اعصاب آدم رو به هم بریزند... قضیه جای پارک بود که ما سالها پارک می کردیم و یه چند وقت خونه دست مستاجر بوده حال مدعی پیدا کرده...

به همین شکل اون دانشگاه کیری میاد حرف زور میزنه... اون پروژه رو با کلی قول و وعده و وعید نوشتی، وقت گذاشتی، طرف یکباری جیم می شه... حرف زور خیلی سخته...

ما چیز زیادی نمی خواهیم... به حقمون راضی هستیم اما تحمل حرف زور برامون سخته... چرا حرف زور می زنند... هر چیزی حساب کتابی داره...

ورزش

تیم انگلیس اصلا فوتسال نداره به همین شکل آمریکا اما در صنعت پیشتاز هستند... پس ربطی نداره... یعنی این چیزها قرار نیست چیزی رو ثابت کنه... در بسکتبال آمریکا اول است اما در فوتبال آرژانتین با اینکه اقتصاد آرژانتین خراب است. الان هم با اون یارو پاچه خور همون بهتر که ببازند...

ولی مهم برای ما خبرهای خودمون هست... اتفاقات زندگی خودمون و پیشرفتهای خودمون