خوب بود
امروز بد نبود و خوب بود و مخصوصا به بچه ها خوش گذشت... سعی کردم ناراحتی رو فراموش کنم... و امیدوار باشم که از این شرایط خلاص بشم...
امروز بد نبود و خوب بود و مخصوصا به بچه ها خوش گذشت... سعی کردم ناراحتی رو فراموش کنم... و امیدوار باشم که از این شرایط خلاص بشم...
ناراحتم به خدا.... چه می دونم بذارم به حساب تجربه و یادگیری... به هر حال چه می دونم... بعضی وقتها انگار فکری نکنی چیزی نگی بد نباشه... ولی کلافه هم هستم... کلافه... باید از این وضعیت سریعتر خودم رو نجات بدم...
ناراحتم... از کارهام... از روندم... از شرایط.... از کارهام... مات و مبهوتم... باید سر فرصت درسهای مختلفی که گرفتم رو بنویسم... از حرف و حدیثها...
ادب از که آموختی... از بی ادبان
واقعا جمله خوبی است... آدمهای کم ظرفیت.. آدمهای زورگو... آدمهای عقده ای ... آدمهای سخیف... و ...
زیاد داریم که رفتارشون حال آدم رو به هم می زنه... اینجاست که خوبه آدم یاد بگیره حتی المقدور مثل اینها نباشه
ناراحتم ولی فعلا باید صبر کرد... کاری نمی شه کرد... شاید یک راه انداخته باشن جلوت... ولی خوب فعلا لازمه... باید بری....
حرفی ندارم... چی بگم... دیگه حرف و فکر هم که کم نبوده... دیوونه شدم... هنگ شدم... مسخ شدم... نظری ندارم... نمی دونم... نمی دونم حالم خوبه یا نه یا باید چجوری باشه....
اعتماد به نفس؟ کدوم اعتماد به نفس... بله شاید از خیلی ها لایق تر هستم... جاهایی که باید بتونم سرم رو بالا بگیرم بگم من حلش می کنم... من یادتون می دم... من!.... اما مشکلات و ندونم کاری و شکستها و غیره آدمی مشکوک و پا در هوا ساخته که دیگه ادعایی هم نداره... حس خوبی ندارم ...
کارهام برای خودم بوده... برای یادگیری خودم... و الان اگر چیزی رو بهتر بلدم نتیجه این تلاش بوده... البته در کنارش برام مزیت کار و شغل و غیره هم داشته... اما اگر مبنای مقایسه باشه... آدم داریم دو دو تا رو بلد نبوده ولی راه پول در آوردن رو بلد شده... و من از لحاظ کاری و خیلی مسائل زندگی و پول و شغل و غیره... اگر نگم فلان .... هیچ گوهی نبودم... ادعایی ندارم... وضعیت جوری شده که فقط کلاه خودم رو بگیرم انگار هنر کردم... همین ذره ای که بهم کمک شده رو هم باید غنیمت بدونم... بله بالاترین مدرک رو دارم در یک رشته مهم... جایی که بی سوادها دارن پول در میارن ولی من لیاقت ندارم... گوسفندم... اینقدر که من حماقت کردم... اینقدر که بهم فشار اومد... اینقدر که محکوم شدم... اینقدر که نتونستم چیزهای ساده و معمولی دیگران رو داشته باشم... از زن و بچه... حس می کنم اونها رو هم بدبخت کردم... یعنی لیاقت چیزی رو نداشتم... آدم موفق انگار کم نداریم که من پاشون... دچار دوگانگی شدم که اصلا چی هستم و چی باید بخوام یا نخوام... حس سکوت و بهت و شاید ترس وجودم رو فراگرفته... حرفی نمونده... روی زشت و سیاه دنیا خوشی هام رو دونه دونه می گیره و ممکنه به بدترین وجه من رو ....
تف به این دنیا...
به هر حال یادگرفتن لذت خودش رو داره... برخی واقعیات برای همه انسانها هستند... یک سری می رن وقتشون رو با محفل کردن با بقیه می گذرونند... یک سری ها دنبال بازی هستند... یک سری پول دارن تفریح می کنند... یک سری ها دنبال کار هستند.. یک سری دنبال پول... بلاخره همه می دونند که می گذره و کارش نمی شه کرد... می خوان مشغول باشند و فکر می کنند چه طوری مشغول باشند بهتر از وقت استفاده کردن...
می تونستی یک مغازه دار یا راننده باشی و وقتت اونجوری بره... حالا حداقل فرصتی برای یادگیری داری ... برای علم و تحصیل که جزء بهترین کارها حساب می شه... اما اینکه زمان می گذره نه بقیه و نه هیچکس نتونسته کاری کنه... تازه من که بعضی وقتها اینقدر فشار کار و یادگیری هست که می خوام وقتی برای تفریح و وقت آزاد داشته باشم... تلاش هم رو کردم... عمقی یاد گرفتن همین چیزها رو داره... و خوشبختانه توی رشته ای است که الان جذابیت خاصی داره و خیلی ها علاقه مند به پیشرفتش هستند...
باید بسازی و کنار بیای
نمی دونم راسته یا نه... ولی یک کارگر معدن حقوق نزدیک به صد ملیون... دیگه مدیر و غیره چقدر! بعد من بهترین شاگرد... این همه زحمت صاحب مدرک دکتری... دود از کله آدم بلند می شه از این بی عدالتی در این خراب شده ایران... این همه ادعای عدالت علی و ولی بعد این وضع مملکت داری... این از تبعیض و شکاف اجتماعی ... اون از اختلاص... اون از موسساتی که بیت المال رو می بلعند... اون از جنگهای متوهمانه...
چه می دونم دارم تاوان چیو می دم... چنین موقعیتی برای خودم بود... به خاطر درس و علم اومدم این سمت... الان هم بلاخره درگیر یادگیری بودم در فیلدی که توجه جهانی رو به خودش معطوف کرده شاید وقتشه از این علم و هنر به یه وضعی برسم..
هر چند در این دنیا همه چیز پول هم نیست... ولی خوب فعلا شده معیار... باید تحمل کنی... باید نیمه پر زندگی خودت رو ببینی ... مقایسه نکنی...
ولی این ملت هم باید بزنه زیر این بساط زور
می دونم... می دونم هیچی همیشگی نیست... هیشکی نمونده ... هر هیکلی داشتن یا هر دارایی که داشتن اول از دستشون در آورده و بعد هم که معلوم نیست می دونم... ولی خوب چکار کنم؟ تلاشم رو کردم... اگر بحث تحصیل باشه دکتراش رو گرفتم... بحث علم باشه روز و شب مشغولش هستم... بحث کار و زندگی باشه بلاخره دنبالشمه... چکار کنم؟ ورزش و سلامتی؟ اون هم البته مهمه و باید بیشتر دقت کنم... از نسخه ها استفاده کنم... ولی در کل چه می شه کرد.. دنیای ...یری اینطوریه دیگه... اینها رو باید به عنوان اصول یکبار بپذیری و به عنوان چیزهایی که فکر کردن و بحث کاری پیش نمی بره بپذیری بذاری کنار و سعی کنی از فی الباقی استفاده کنی
باهوش بودن به این نیست که بخوای هر کاری را در حد کمال انجام بدی... به این نیست که بخوای همه کار بکنی... خود اینکه بفهمی کمال طلب نباشی و با این حست بعضی وقتا مقابله کنی هوش بالاتری نیاز داره... پس حتی اگر اون حس کمال طلبیت اجبار داره به انجام کارها بهش بگو این نشونه کمال و باهوشی نیست.. باهوش کسی است که بتونه منطقی واقع بین و مدیر باشه...
مو سفیدی مثل خوره افتاده به جونم مال الان هم نیست از بیست و خورده ای اومده... به درک... البته شنیدم روشهایی است که می شه سیاه کرد و یا نگه داشت... اما در کل نباید ناراحت باشی... اینکه شخص ۶۰ سالش باشه موش سیاه باشه به این معنی نیست که از سی ساله مو سفید جوانتره... فقط قضیه این حسی است که آدم با دیدن مو سفید داره... اینکه چرا روزها می گذره و....
و اینکه بلاخره یه روز می میریم.... این یک حقیقت است... هیچکس ازش نتونسته فرار کنه.. چه انکارش کنی چه بهش فکر کنی چه فکر نکنی چیزی عوض نمیشه... ما همیشگی نیستیم...
اما می گم به جای اینکه بخواهیم ازش فرار کنیم یا انکارش کنیم یا بهش فکر کنیم قبولش کنیم... قبول ... یه روزی می میریم... چیزی است کم من کنترلی روش ندارم ولی قرار نیست شادی نکنم خوشی نکنم به این خاطر که حالا یه روز قراره چی بشه... چیزی که فکر کردن و نکردن هم روش اثری نداره... پس بی خیال این حرف و گفا و بلاخره از همین زندگی لذتش رو ببر... اون رو نمی شه کاریش کرد... فکر کردن بهش هم چیزی رو عوض نمیکنه
به همین شکل با قبول خیلی چیزها به جای درگیر کردن هر روزه ذهن و فکر بهشون شاید بشه بهتر از وقت و زندگی استفاده کرد
می گم تو که اونجور متکی هستی به مردونگی خودت، چرا این رو توی مسائل کاری و اجتماعی اعمال نکنی؟ یعنی کمی دیماندینگ و صراحت و دنبال حق و حقوق و حرف درست زدن و غیره .... این هم مردی است دیگه و تمرینش... راحت باش
یک مرد باید خیلی بی خیال و راحت باشه... از چیزی باکی یا ابایی نداشته باشه... این رو چرا عملی نکنم... ریلکس و راحت و متفکر و مدیر و مدبر....