برد

از باختها نوشتیم از بردها هم بنویسیم... چه بازی معرکه ای کردن مقابل بلغارستان... ریلکس و باهوش و حرفه ای!!!

تصمیم

حداقل تصمیم بگیرم که منطقی تر باشم اضطراب و وسواسم رو کم کنم... بدونم خیلی چیزها شانسی است ولی دلیلی برای اضطراب نیست... کارهای مسخره رو بزارم کنار... این هدف من باشه.... بازی زیاده... کشور باید درست بشه

بازی

دیگه خسته شدم همه چیز رو بخوام به هم ربط بدم.... خسته شدم از تعمیم و اضطرابهای بی خود... یک بازی بود دیگه... بد نبودن ولی خوب حریف حرفه ای تر هست... همین که بلاخره چندتا برد داشتیم خوب بوده... باید از اول با این دید بازی می کردیم ولی خوب مربی نداشتیم.... مشکلاتمون در کشور خیلی بیشتر از این حرفاست...

من موفق بودم کارهام خوب بوده... اصلا خیلی ها بازی و ورزش نگاه هم نمی کنند. پس خیلی به خودت نگیر... یک امتیاز کافی بود دست اول رو ببرن خوب نتونستن... دست سوم باز رسیدن باز نتونستن... من تماشاگر چکاره ام... بی خیال... به کتفم

کلیت

کلیتش که چرته... که چی حالا مثلا... مگه آدم می تونه به خاطر ادا بازی یک عده از منطق ساده خارج بشه...کلی مشکل داریم.. مهم نیست چقدر داد بکشن یا ادا در بیارن... حس و قتش نیست... پس اگر انگیزه ای باشه همون محفلی دیدنی حرکاتی باشه وگرنه محتوا که چرت

پیاز

البته پیاز داغش رو زیاد کردم... بقیه هم مشغول و گرفتارن... کی به کیه.. تو هم خوبی... امروز هم نسبتا خوب بود کلی کار و بار دارم... باشه اگر کارها سبکتر شد شاید یک گوهی خوردم... ولی خوب دنیا همینه...

آدم

کلی کله پاچه ریخته بود که من خیلی ها شون رو نمی شناختم... درسته اون ها هم آدمن... تنها بودم حس تنهایی بیشتری کردم در این در اندشتی دنیا آدمها... و منی که با کلی آرزو و کلی وسواس و حساسیت همیشه به چه چیزهایی فکر می کردم که شاید مهم نبودن.... خدایا اگر وجود داری حس کردم که انگار غیر از تو دوست صمیمی که بخواد پناهم باشه ندارم... و اگر تو هم نباشی یا بی خود باشی دیگه هیچی ... پس اگر هستی اگر می شنوی... اگر می فهمی و درک داری درکمون کن

مثل

مهم نیست بابا تازه می گفتی که مزاحم کار و مشغله ها هست... یه نوع وقت تلف کردن احساسی هم حساب می شه... وگرنه همه دنبال کار خودشون هستند... بحث راحتی بود و البته انگیزه برای تنوع .... اینها تنها چیزی است که ارزش فکر کردنش رو داشت... بقیه رو بی خیال

خوب

خوب بود... قضیه این بود که به عنوان یک مرد باید کلا بی خیال خیلی حرف و حدیثا باشم... همون حس که اونجا دارم رو داشته باشم... درسته که همه آدمها حتی خیلی از ایرانی یا خارجی به عنوان انسان قابل هستند اما آشناهای قدیمی چیز دیگری...

ولی خوب می خوای راحت باشی خوب راحت باش با همون حس ددی وار با افراد خودمونی باش ولی خوب حرف خودت رو بگو

مشغول

توی این مراسمات می بینی که هر کسی یه جور خودش رو مشغول می کنه... دیدن کارهای دیگران هم بلاخره خودش سرگرمی است... گفته بودم به عنوان یک مرد بی خیالی برات مهمترین اصله...

میم

خلاصه اینکه یه مرد که به این چیزها فکر نمی کنه... بی خیال و راحت و متکی به کافش هست... در کنارش منصفه... یعنی اشتباه می کردم زیادی فکر می کردم ولی خوب هر وقت که راه رو بفهمی خوبه... همه همین هستند آدمها همواره فکر می کنند که راه پیدا کنند....

خوب

خوب بود... جوری که الان یا بعدش خیلی تو فکرش نبودم... همون حس ددی که برو حالت رو ببر و مهم خودتی... همون حس خوب بود... خوب بود... بلاخره این هم این شکلی ادا شد...

خواست

ببین هر کی که هر کاری می کنه خوب خودش تصمیم می گیره که مثلا الان کجا بره چی بگه چکار کنه... غیر از اینه؟ حالا شاید یکی به هر دلیل حالا تصمیم خودش و یا همرنگی با جمع بخواد سینه بزنه... تو به هر دلیل نخوای... باید خودت تصیمیم بگیری... یعنی همونطور که هر کسی تصمیمی می گیره لازم نیست تو بخوای مثل کسی باشی... مثل خودت باش خودت ببین چی می خوای چی نمی خوای...اصلا ممکنه انگیزه تو چیز دیگری باشه ... دیدن حرف و گف افراد باشه ... اشکال نداره... در کل وقتی یه مشتی که سرجمع حرفاشون چرت و پرته حالا بخوای وارد جز بشی یا نشی مهم نیست... به هر حال با انگیزه و حس و حال خودت و بی خیال و ریلکس

فرق

اگر واقعا بی خیال و ریلکس باشی نباید حست وقتی که پا می شی می ری اونجا با حسی که الان داری یا در خونه داری خیلی فرق کنه... که چی ... چرا بخوای اهمیت بدی... به همین خاطر باید رفتن و برگشتنش راحت باشه تا انگیزش هم بره بالا وگرنه اگر جوری باشه که بخوای خیلی عوض کنی خودت رو ناخودآگاه کم کم به همچین چیزهایی کم میل می شی... البته شاید بگی بلاخره توجه و تغییراتی نیازه ولی خوب برای دیدن دیگران و غیره لازمه... نمی دونم... ولی به شکل ایده ال باید به سمتی بری که خیلی مهم نباشه و فرق نکنه... اصلا اونها خودشون رو مچ کنن من همینم که هستم

درس

چقدر سخت بود... بلاخره فرستادمش... چقدر بیشتر از زمانی بود که فکرش رو می کردم... یادته می گفتی خوشا اون زمانی که دکمه ارسال رو بزنم بره... الان اون زمان بود... هر چی بود تموم شد... چقدر جزئیات و کار داشت...

ولی می خوام درس بگیرم... چه جوری زمانبندی کنم ... چه جوری بفهمم چقدر یه چیزی کار می بره... چه جوری کاهش بدم... از ابزارها چگونه استفاده کنم... چه جوری طرح کلی رو بریزم. باید بتونم از این تجربه درسهای زیادی فراهم کنم.

تعمیم

بابا تو جزء خوبایی... چه ربطی داره... این اضطراب های کیری الکی برای چیه.... خیلی از اونها مگه چی نوشتن که پاس شدن... تو داری زحمت می کشی شبانه روزی... تو باید سی می شدی نه بیست...

زمان

به شکل وحشتناکی این مقاله زمان و وقتم رو گرفت به خاطر شاید فاکتورهای زیاد و پیچیدگی و غیره... می خوام درسهایی بگیرم که چه جوری کارها رو بهتر پیش ببرم... الان کلا کفری هستم از این که چرا تموم نمی شه و گریم گرفته... اما می دونه همه کارها از جمله این کار به جای آه و ناله فقط باید انجامشون بدم تا زمانی که بگم آخیش تموم شد... سعی کن به اون لحظه برسی...

انتخاب

جمهوریت به معنی حق انتخاب است. برای کنترل تصمیمات و سیاستهای کلان یک کشور که کل مردم در اون سهمیم باشند. چون سود زیان این تصمیمات به همه مردم است. اصل عدالت هم حکم می کنه که بدون اجازه و خواست یک شخص یا یک ملت از سرمایه های آن خرج نشود و یا تصمیماتی گرفته نشود که ثروت و جان و سرمایه و قت مردم به هدر برود. متاسفانه شاهد نتیجه سیاستهای اشتباه و شعارهای پوچ عده ای هستیم که گریبان همه را گرفته.