کار

گاهی و البته خیلی وقتها انجام یک کار فقط نیاز به برداشتن چند قدم در جهت اون کار داره... قدمهایی که بی خود و بی جهت به تعویق و تاخیر می افته بدون اینکه کار خاصی جلو بره... باید حواسمون به این اصل باشه که سریعتر تصمیم بگیریم و اون چند قدم رو انجام بدیم... کلکش رو اگه می شه بکنیم وگرنه باز هم قسمتی انجام شده

بروس لی

امشب سریال بروس لی رو نگاه می کردم... چه مردی بود... چقدر الهام بخش بود... چقدر حیف شد... سن و سالی نداشت و در اوج شهرت بود... واقعا چه دنیایی است... کسی که صدها نفر رو حریف بود

حال

در پی خریتها که گفتم شاید حالم خوب نباشه... جالبه که حال از حال به معنی الان میاد... یعنی الانم خوب نیست... جوری شده که اخم کنم و دختر کوچلوم بگه چرا اخم کردی... اینکه از چیزهایی که می تونستم لذت ببرم لذت نبرم و همش استرس و دپرسی بیاد سراغم...

هرچند مهم همین حال است... داشتن حال خوب... به همین خاطر باید بگذرم... حالم رو بیش از پیش خراب نکن... درس بگیرم و اقدام کنم... به امید روزی که استفاده کنم و حالم خوب باشه...

باز هم خدا رو شکر... بدبیاری ته نداره...

خریت

دیگه واقعا خریتی نبود که نکرده باشم... از اون زمان که وارد بورس شدم... از اون زمان که نفهمیدم چرا رفت بالا و چرا باید بفروشم.. از اون زمان که نفهمیدم و نرفتم طلا و دلار بخرم... از اون زمان که باز هم افسار رو دادم به یک مرتکه شیاد یا ابله..

توی درس... توی کار... توی شغل ... خریتی نبود که نکرده باشم...

ولی چقدر درس گرفتم... هنر اصلی هر شخصی به مدیریت... به پیشبینی ... به اولویت بندی و به انجام به موقع برخی کارهاست...

به خودانتقادی و در پی اون درس گرفتن و اصلاح فکر و رویه... ولی خریتی نبود که نکردم... حالا ضرر برای همه پیش میاد.. ای کاش به جای هوا و هوس های پوچ کمی بتونی واقع بین باشی کمی بتونی مدیریت کنی... که هنر اصلی همینهاست... در کنارش به کار و زندگیت می تونی برسی.. باید کاری کنی که مثل خر توی گل گیر نکنی....

الان هم گذشته ها گذشته سعی کن از این به بعد فکر درستی بکنی... قبل از هر کاری با تجاربت اول تا آخرش رو ببینی... حرف نامربوط نزنی... کار بی خود کمتر بکنی...

تعمیم

با همه سختی و بدبختی ها باز هم در هر شرایطی باید بتونی خوشی و ناخوشیت رو تفکیک کنی...موفقیت و عدم موفقیتت رو تفکیک کنی... به هم تعمیمشون ندی... این یک هنر خیلی خیلی مهم است... باید بتونی توی حوزها جدا پیش بری و هر کدوم هم که به نتیجه برسه قدم مهمی است... در مودت.. در رفتارت... در انگیزت ... در تلاشت ... در همه جا باید بتونی مسائل رو تفکیک کنی...

یه مشت

یه مشت کار ریخته سرم... وقت درستی برای هیچکدوم ندارم و گاها اولویت بندی هم نمی کنم...پول پیرکونی اونجا یارو گوه زد توش... اون مقاله نیاز به یک کار کوچک داشت که انجام نشد... و نتیجه همش شده استرس و استرس و غمگینی و ناخوشی...

تقصیر خودمم هست گاها... بکش بیرون لعنتی رو... پدرسگ معلوم نیست چه غلطی می کرد... گور پذرش... خوب معلومه که باید سفت و سخت قرار داد بست...شرط تعیین کرد آینده رو دید... آخه این چه روشی گوهی هست که داری... چرا آدم نمی شی... کاش حداقل سودش این بود که آدم می شدی... حساب کتاب می اومد توی دستت... ریده شده به زندگیم...

نمی خوام بیشتر از این دپرس بشم... دپرس شدن نداره ... انتقاد و جبران و یادگیری مهم است.... ریدم توی مسئولین این خراب شده

عدم کمال طلبی

اینکه گیر دادی و فهمیدیش خوبه و تو توانایی خوبی در فهمیدن عمقی مطالب هم داری... الان برام خیلی ساده شد مساله ... قسمتهای مبهمش رو سریع شناختی و ابهامات رو برطرف کردی... کلا یکی از ویژگیهای فهمیدن مسئله پی بردن به برخی ابهامات یا تناقضات و یا قسمتهای توضیح داده نشده است... بتونی یک دید یکپارچه نسبت به مسائل پیدا کنی...

اینها همه خوب.. اما باید بتونی اگر چیزی داره زیادی وقتت رو می گیره ازش بگذری...

اصل

برای اینکه پیشرفت کنی و برای اینکه مدیریت کنی و برای همه چیز ... و برای اینکه وسواس نداشته باشی و مودی نباشی... که اینها خودش لازمه خیلی از کارهاست... باید از کمال طلبی و وسواس و تعمیم بیای بیرون... این خودش یک اصل است... از مقایسه کردن بیای بیرون... از اینکه می تونم نمی تونم می شه یا نمی شه و اینطور قضاوت ها بیای بیرون... برای این کار هم باید راحت و بی خیایل باشی... و اینطوری کارها بهتر جلو می ره... تلاشت رو بکنی... و امیدوار باشی اما همه حالتی مورد انتظارت باشه ولی یاد بگیری و ادامه بدی...

بلافاصله تعمیم ندی... موضوعات خیلی وقتها به هم ربطی نداره.. اینکه داری تعمیم می دی و بی خود نگران می شی ناشی از همون حس کمال طلبی و نوعی وسواس است... باید بی خیال تر و راحت بایش و جلوی این افکار رو بیگری... افکاری که می خواد نگرانت کنه و یا تحت تاثیر قرارت بده رو باید جلوشون وایسی... با مقایسه با حرفهای زائد می خواد متاثرت کنه و تو باید جلوی اینها وایسی و متعهد بشی به این اصل که راحت تحت تاثیر قرار نگیری و جلو بری

بلوغ

خجالت نمی کشی.. تو این سن و سال هنوز به این چیزها فکر می کنی؟ پس کی می خوای بزرگ بشی؟ پس کی می خوای بالغ بشی... بالغ شو.... حرفات مردونه باشه... افکارت مردونه باشه...

تغییر

خارجی ها هم لزوما کاری برای یک ملت نمی کنند... کشورهای دیگه هم به فکر منافع خودشون هستند و شاید خیلی هم براشون مهم نباشه که نوع حکومت دیگه چی هست... این خود ملتها هستند که باید به روشی اوضاع کشور خود را تغییر بدن و به نوعی سیاستها رو عوض و اصلاح کنند. با شعارهای پوچ و بیهوده بجنگند و روی منافع ملی تمرکز کنند..... یکی از دلایلی که مردم از حجاب شروع کردن همین بوده که با حکومتی روبرو بودن که تمام وظایف اصلی برای تامین رفاه و پیشرفت را گذاشته کنار و تاکیدش شده خرافات و چرندیات و عقاید اقلیت و اغلب بی پایه ... ما باید به سمت علم بریم به سمت تفکر و افراد تاثیر گذار در پیشرفت و اقتصاد...

مودی

بدیش اینه که مودی هستم ... یعنی بعضی وقتها خوب سرکیف می شم و بعضی وقتها الکی پکر می شم... جوری که شاید نتونم رفتار ثابتی بروز بدم و یا الکی به هم بریزم و اعصاب خوردی کنم و یا جایی که باید یا می تونم لذت ببرم لذت نبرم....

اقرار

بعضی وقتها اقرار کردن هم بد نیست... شاید عدم اقرار ناشی از همون وسواسها و ایده آل گرایی و کمال طلبی باشه... بعضی وقتها می شه با اقرار خودمون رو سبک کنیم یا دیدمون رو واقعی کنیم... و بعد واقع بینانه و البته با انگیزه جلو بریم

ملت

آیا به عنوان یک ملت ما قادریم دیکتاتوری را نابود کنیم؟ چقدر به عنوان یک ملت روی این قضیه متحد هستیم؟ چه جوری می تونیم سرنوشت کشور و خودمون رو رقم بزنیم...

دنیا

می دونیم این دنیا جای ایده آل ها نیست.. چقد می شه خورد... چقد می شه شهوت رانی کرد... چقد میشه فلان کرد و بهمان کرد.. حالا هر کی می خوای باش... هر جور جسمی یا تنی می خوای داشته باش... چه فرقی داره... به همین خاطر می گم نباید سخت بگیری... و فقط بتونی توی لحظات مختلف بی خیال افکار زائد استفاده ببری

نسخه

به نظرم حیف این هیکل تر و تمیزه... باید با ورزش و استراحت و بی خیالی مراقبش باشم و حالش رو ببرم

دارم

قضیه اینه که دارم می میرم.... یعنی مشکلاتی هست که پاشون بقیه مشکلات هیچه... فشار رومه... فشار جسمی و روانی... میلی به هیچ سخنی ندارم... فقط رها بشم... میلی به هیچی ندارم غیر از رها شدن... خیلی حرفها خیلی بحثا بچگانه است... از سر شکم سیری است... این مهمترین مسئله زندگیم هست... دیگه تحمل این پا در هوایی رو ندارم... بی فردایی و اضطراب و غیره... باید درست بشه و این چیزیه که مهمه ... مقابلش هیچ چیز دیگری اونقدرها مهم نیست...

حقیقت

نمی دونم خدا هست یا نه ... البته سوال مهمی است... چون همه ما دوست داریم جاوداده باشیم... دنبال هدفی هستیم برای این زندگی... داریم نهایت فکر و تلاشمون رو بکار می گیریم که اطمینانمون نسبت به مسائل بیشتر بشه... و شاید بعضی وفتها اعتماد کنیم...ولی به هر حال آسون نبوده و نیست....

حالا این وسط عده ای داریم که فکر ندارند.... فکر نمی کنند... اهل گفتگو و استدلال هم نیستند و همین خرافه گراها و بی فکرها ادعای دین و خدا و پیغمبر هم دارند... اینا دیگه کین... بله عوام هستند و شاید اونها هم متغیر... ولی اینها دیگه کین...

باید بشه همه ما بیشتر اهل فکر و استدلال باشیم و با آدمهای احمقی که حتی دارن روی جامعه و زندگی ما اثر می گدارند مبارزه کنیم...

تعیین

ببن تعارف که نداریم باید هدف مشخص باشه... مثلا اینکه ما می خواهیم ده سال دیگه کشورمون به چه شکلی باشه و برای رسیدن به این هدف چه گامهایی را باید برداریم...

ادامه نوشته

گفتگو

به نکته خوبی اشاره کرد... کسانی که بتونند گفتگو کنند. این یک مهارت خاصه.. طرف باید بتونه حس افراد رو تشخیص بده مدیریت گفتگو رو بر عهده داشته باشه.. بحث ها رو مطرح کنه ... چیزی که خودم دارم و روش تاکید کردم... ولی خوب خیلی ها ممکن فاقد این مهارت باشند..

تعمیم

تعمیم نده... چه ربطی داره... تو از بهترین دانشگاهها مدرک گرفتی یعنی کاری که شاید یک درصد ملت کرده باشند... زحمت کشیدی... برای این کار که فوق العاده زحمت کشیدی...

آخه کار اونها عجیب بود.... برای چی خریدن... ریختن... اگر پول دارند خوب برند جای دیگه... به هر حال اون عجیب قرار نیست به چیزی تعمیم پیدا کنه... فقط باید تلاش کرد... خود تعمیم نشانه ذهن صفر و یک است که باید ازش پرهیز کنی... موفق بودی و موفق تر خواهی شد...

انجام

باید این کار و خیلی کارهای دیگه رو انجام داد حالا هرجور که هست... دنیا متشکل از همین وقتهاست... پس انجامش بده تا جلو بری

خسته

دیگه واقعا خسته هستم و بریدم... دیگه نمی شه ... یعنی توی همه محاسبات و فکر و ذکرات این نکته رو هم در نظر بگیر که بابا دیگه بسه... اصلا مگه ارزش داره؟ چقدر بدبختی... یک کار دیگه یک راه دیگه...

تعادل

کمال طلبی و صفر و یک و ایجاد قطب های جدا از هم می تونه باعث نوسان بشه... اما وقتی در نقطه تعادل باشی به سکون و آرامش می رسی... و نیازی به هیچ یک از قطبها نداری

چکار کنم

آره ... جالب نبود... بلاخره نباید می نوشتم مولف... ولی اون موقع هم مثل همین الان فشارهای این ممکلت تخمی پشت سرم بود و گفتم حالا بزار این باشه... چه می دونستم... بگذریم... مهم نیست... ایده آل طلب نباش... گذشته مهم نیست و قرار شده درستش کنند...

بعدش هم کمال گرا نباش... مسائل رو به هم ربط نده... الان مسئله تو چیز دیگری است و کلی براش زحمت کشیدی...