یه مشت
یه مشت کار ریخته سرم... وقت درستی برای هیچکدوم ندارم و گاها اولویت بندی هم نمی کنم...پول پیرکونی اونجا یارو گوه زد توش... اون مقاله نیاز به یک کار کوچک داشت که انجام نشد... و نتیجه همش شده استرس و استرس و غمگینی و ناخوشی...
تقصیر خودمم هست گاها... بکش بیرون لعنتی رو... پدرسگ معلوم نیست چه غلطی می کرد... گور پذرش... خوب معلومه که باید سفت و سخت قرار داد بست...شرط تعیین کرد آینده رو دید... آخه این چه روشی گوهی هست که داری... چرا آدم نمی شی... کاش حداقل سودش این بود که آدم می شدی... حساب کتاب می اومد توی دستت... ریده شده به زندگیم...
نمی خوام بیشتر از این دپرس بشم... دپرس شدن نداره ... انتقاد و جبران و یادگیری مهم است.... ریدم توی مسئولین این خراب شده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 12:25 توسط بینام
|