خوب بود

خوب بود و تجربه جدیدی در نحوه بحث و مذاکره بود... اما الان دیگه تموم شد...وقتی یک بشکه ای را می زارن فلان قسمت و معلوم نیست چقدر می گیره این وضعیت که حتی بخوای فکر کنی چی بود و چی نبود بی معنی است... ولش کن

منطق و هدف و غیره

امروز خوب بود که هدف سایت رو مشخص کردم. فعال گوش کردم و فعال هم ایده دادم و البته کلیت مطلب و ساز و کار هم توجه کردم. هدف سایت: تشخصی افراد نیازمند... تشخیص افراد آماده و یا آمادگی به کار... تشویق و تحریک افراد به پروسه کار

حرفه ای

داشتم نحوه تعامل و حرفه ای بودن را از چت جی پی تی می پرسیدم. این بخشی از جواب بود:

. روایت یعنی کنترل چارچوب ذهنی جلسه

وقتی وارد جلسه می‌شوی، مردم معمولاً از قبل ذهنیتی دارند: «این آدم چی می‌خواد از ما؟»
هدف تو این است که با اولین چند دقیقه‌ی صحبت، این چارچوب را عوض کنی از

«در حال قضاوت تو هستیم»
به
«داریم با هم به فرصت نگاه می‌کنیم».

روشش ساده است: با بینش آغاز کن، نه معرفی.
به‌جای اینکه شروع کنی به گفتن رزومه یا جزئیات پروژه، جمله‌ای بگو که نشان دهد مسأله‌ای را می‌فهمی که برای آن‌ها اهمیت دارد.
---------------------

نکته مهم که اشاره کرد همراه کردن فرد مقابل است... یعنی به جای اینکه فرد فکر کنه این شخص به قول بالا چی می خواد و بیافته به ورطه دفاع مسئله براش حالت برد برد پیدا کنه.... در این حالت باید خودت رو کنترل کنی و حتی اگر قضیه برات مهم است خونسرد باشی که انگار نتیجه برات مهم نیست و اونها هم ضرر خواهند کرد پس چه بهتر که با یک پروپوزال برد برد جلو بریم... نکته خاصش هنر همراه کردن افراد است.

کمال طلبی

به نظرم کمال طلبی سه رکن دارد و برای کنترل آن باید این سه رکن را کنترل کنی

۱- داشتن کمال یا ایده آل

یعنی برای خیلی چیزها، ظاهر و چه می دونم خیلی چیزها ایده آل قائلی در حالیکه خیلی چیزها به اون اهمیتی که تو فکر می کنی نیست و کلا ایده آلی وجود نداره و همه چیز در یک سطح است

۲- ترس از ایده آل نبودن

در ادامه تصور وجود ایده آل که می تونه واهی و زائده ذهن باشه حال این ترس می یاد که نکنه من اون ایده ال نباشم و حالا فرد سعی می کنه که برای غلبه بر این ترس واهی به خودش تلقین کنه که نه من ایده آل هستم... یعنی به فرطه افراط و تفریط می افته... در حالی که باید خیلی آسون گیرتر باشی... راحت تر باشی ... بی خیال تر باشی

۳- سومی را فعلا یادم نمیاد.

تعمیم

تعمیم نده... نقطه شروع وسواس و ترس و دلهره و غیره همین تعمیم دادن های بی خود است... بابا خودم هم می دونستم که وقتی نوشته آنسایت حالا شاید ریموت یه چیزی... دیگه گفتم سنگ مفت کلاغ مفت ... پس ربطی نداره... از طرفی من هنوز شانسهای واقعی دارم که یکیش همین فرداست... داشتم حرفه ای بودن را یاد می گرفتم. قضیه احساسی نشدن است... تعمیم اضطراب بی خود نوعی احساس است... آرامش و اعتماد به خود و درک و تعامل نقطه مقابل است که نشانه حرفه ای بودن است.

دنبال

نمی گم برخی فانتزی ها لذت نداره اما در کنارش دنبال واقعیات دنیا و لذتهی خیلی گسترده باش... وگرنه برای اکثریت انسانها اونها چیزهای خصوصی و خلوتی هست که قرار هم نیست اونقدرها هم برملا بشه... اما در کنارش خونه و تفریح و کار و سفر و غیره می تونه باعث لذتهای گسترده بشه... واقف باش...

می تونی

به جای اینکه در لحظات مسترس (کلمه جدید!) یا همون مضطرب بشی که چکار کنی و چکار نکنی و آیا می شه یا نشه همیشه به خودت در هر شرایطی بگو که می تونی... مسائل رو به هم ربط نده... ایده آل گرا هم که نباشی و فقط به پیشرفت کار قانع بشی همه چیز حله... بلاخره همیشه نمی شه دنبال وقت و حرف ایده آل گشت و اصلا نیازی نیست... باید کارها با اسمترار و وقت و تلاش پیش بره... تعمیم و احساس گناه و غیره رو هم بگذار کنار... خیلی چیزها طبیعی است و به نسبت تو آدم تلاشگری هستی... به خودت اطمینان کن... هزاران انسان با خیلی تحصیلات و سواد و استعداد کمتر دارن چه حقوقها می گیرن... پس همیشه بدون که تو شایستگی رو داری... فقط باید به خودت معتمد باشی در هر حال و هر شکل و جلو بری...

گناه

چرا باید احساس گناه کنم... این همه فعال هستم.. این همه کار می کنم... خوب مثل هر ادمی بعضی وقتها حس های خاصی میاد سراغم... مثل هر ادمی... حالا کمی پرداختن به این حسها که نباید باعث حس گناه بشه.... مگه بخش عظیمی از زندگی همین لذتها و حسها نیستند... مثل اب و غذا اونها هم نیاز هستند... الان برمی گردم سر کارم بدون این حس.... بلاخره موفق می شی

چه غلطی

نمی فهمم چرا کارم رو سخت کردم... چه گوهی خوردم چه غلطی کردم... باید توی همون مجله کوفتی ایرانی نگهش می داشتم... اینها چه بازی سر من در آوردن... چه گیری کردم... خدایا... چه گیری کردم.... چه گیری کردم.... خوب پدرسگا یکبار نظر داده بودن... چه گوه خوردنی است که دوباره می فرستید!‌

تفاهم

قضیه اینه که با این حالت اون یارو حتی اگر هم می شد معلوم نبود چطوری پیش بره... باید طرف مقابل هم کمی متعادل باشه و بشه با فرد تفاهم کرد... وقتی دو طرف هم رو بفهمند خیلی بهتر کار جلو می ره و قدر افرادی که باهاشون تفاهم داری رو بدون.... یعنی کلیت این کار خوبه و چه بهتر با افرادی باشه که تفاهم و اعتمادت بهشون بیشتره

بگذر

خودش پیام داد و من نمی تونم مجبورش کنم. به هر حال شانس ما هم این بود... تصور کن که نه صنمی اومده نه صنمی رفته... ازش درسهایی یادبگیر و عبور کن... هر کار لازم بود رو انجام دادی... همه چیز ممکنه ... باز ببین با شرایط خودت باید چه غلطی بکنی.... از مواجه شدن با نه ها نترس... تکلیفت روشن تر می شه و می شه جاهای دیگه تلاش کرد...

بارها

خدایا بارها گفتم که وقتی تو هستی چرا از مردم و ملت تقاضا کنم... این بار هم می سپرم به خودت، نگی نگفتی!

حرفه ای و صبر

البته چت جی پی تی هم بی راه نمی گه... خوب یارو اینجوری کرد چکارش کنم... باید حرفه ای بشی که بتونی جنبه های مختلف قضایا رو مدیریت کنی... الان هم چیز خاصی به ذهنم نمی رسه... دوست داشتم باهاش کانکت بشم ولی خوب نشد دیگه.... چه کنم... به هر حال از طرفی هم نمی شه خیلی بهش فکر کرد... کلی کار و زندگی دارم...

چه فکرها

چکارش کنم... اینقدر حساسیت هم خوب نبود... نمی شه افراد رو شناخت... بلاخره من که تا هفته پیش به این چیزها فکر نمی کردم... کمی امیدوارم کرد که شاید راههای این شکلی هم باشه... ولی خوب اینجوری شد دیگه... می گم شاید اگر افرادی پیدا بشن که بشه باهاشون کار کرد و کمی منطقی تر باشن شاید کار بهتر جلو بره... فعلا کار خاصی نمی شه کرد... در کل هم باید بدونی در این دنیای واشته دنبال چی هستی و چی می خوای... کیرم توی پول و علم و مردمونش و دنیا و همه چیز... راحت باشیم، نفسی بکشیم، بسه

تعمیم

منطقی باشم... معتدل باش... خونسرد باش... تعمیم نده... صبور باش... بی طرف باش... رک گو باش... صریح باش... به فکر کارت باش... به فکر خودت باش...

یادم میاد

یادم میاد چه ذجری کشیدم برای همین دکتری... درسته که خیلی ها دکتری می گیرن حداقل توی همین دانشگاه ولی خوب خوندن و نوشتن و غیره هم وقت گیر است و متاسفانه آخرش هم دولت گوه پول کافی به این قشر جامعه نمی ده... الان هم صدای خیلی ها بلند شده که این چه وضعشه

تمرین

دارم تمرین می کنم که تعمیم ندم... خونسردتر باشم... صبورتر باشم... با آرامش بیشتر و با منطق و ورانداز کردن جوانب کارها حرف بزنم و عمل کنم... رهاتر باشم...

خوبه

نیازی نیست خوب باشه... اگر این فکر رو می کردی خیلی بشتر و بیشتر با هر کسی کانکت می شدی و اطلاعات جمع می کردی ... اقدام و پیشروی...

اما همینکه چی می شه چه تاثیری داره... خوبه یا بده که همشون از همون کمال طلبی میاد... رهاشون کن... یه سلامی بگو... می دونی چند ساله حالی هم برخی افراد نگرفتی؟ مگه قراره چه جوری باشه... بی خیال و رها باش... از این به بعد رویت رو درست کن.

حس

قضیه به خودت هم بر می گرده... قرار نیست هی فکر کنی چی بگم و چکار کنم که خوب باشه یا نباشه چون همین فکرها ناخودآگاه یه جورایی مانع راحتی لازم می شه... چون اساس رابطه برای خودت و دیگران حس راحتی است...

از طرفی چرا که نه؟! درسته تا حدی خلوتی رو ترجیح می دم ولی نه دیگه خیلی زیاد... اینجوری بگم که استقبال کن... با هر کی... همین خسروانی یا هر کسی رو که می بینی هم صحبت می شی تصورت راحتی خودت و بقیه باشه... صحبتها و حرفها در جهت راحتی باشه

کاف

یه نسخه دیگه هم برای سبک زندگی استراحت و خوردن کافی است جوری که همیشه آن باشی...

ادامه نوشته

زندگی سبز

زندگی سبزی هم نسخه ای برای سبک زندگی است... من موقع سبزی خوردن حس خوبی دارم... یعنی از سبزی به عنوان بخشی از طبیعت لذت و آرامش خاصی جذب می کنم... این خودش می تونه یک نسخه سلامتی و زندگی باشه هم برای آرامش و غیره... خوردن سبزی، تره و تربچه و غیره... میوه های تازه و خوب هم به همین شکل

بزرگی

بزرگی و موفقیت من در این نیست که هر دست یک بازی رو ببرم که برد و باخت داره... بزرگی و موفقیت من در اعتماد به توانایی هام است... در برنامه نویسی توانا هستم... درس خوبی دارم... استعداد خوبی دارم مدرک خوبی دارم... شاید فوتبالم عالی نباشه ولی ذهن بازی دارم... موفقیت و بزرگی من در عدم کمال طلبی است ... در اینکه وسواسی نباشم... در اینکه به توانایی هام اعتماد کنم و بقیه مسائل غیر مرتبط به کتفم باشه...

استرس

استرس یعنی انتظار... یعنی ندونی قراره چه اتفاقی بیافته... من کار به اینکه کجا باشم و چکار کنم ندارم ولی بدترین چیز این کار همین استرسهاش بود... استرسهایی که هی پله پله وارد شد... و من هی می خوام دیگه تموم بشن... یه روز آب خوش از گلومون پایین بره... توی وضعیت کشورمون هم همین بوده... استرسهای فشارها و تحریمها و گرونی و تورم و جنگ و کوفت و زهر مار که با بی تدبیری تحمیل شده... در مورد خودمم هم بی تدبیری کردم... باید برخی کارها رو به روش دیگه یا وقت دیگه انجام می دادم که اینقدر الان دچار استرس نشم...
الان هم چاره ای ندارم به غیر از اینکه باز بفرستم و منتظر باشم... کوفتش بزنند...

به همون نسبت می گم اینکه فکر کنی خارج باشی فقط در حد یک هوا و هوس نباشه... اونجا هم ممکنه استرسها پیش بیاد ... استرس کار و شغل و پول و آینده که همه جا هست اونجا هم می تونه باشه... و بعد می فهمی که چیزی که می خوای یک زندگی بی استرس است و نه ساختمونهای بلند و غیره..

دوستی

چیزی که می خواستم بنویسم این بود که می تونه حس دو طرفه باشه... بعد فکر کردم به معنای دوستی... اینکه یکی رو بخوای و اون هم تو رو بخواد... تو بشی تکیه گاه اون و اون بشه تکیه گاه تو... دقت کن قضیه دو طرفه است... همونطور که تو به نوعی به تکیه کردن و یا بودن باهاش نیاز داری... اون هم به تکیه و بودن تو نیاز داره... فرض کن یکی مثل همین ممد رضا.. درسته ولش کردم ولی اگر همچین حس دو جانبه ای شکل بگیره مکمل هم می شیم... یار و یاور هم می شیم

مشکل این بوده که از بچگی انگار بهمون نگفتن که تو می تونی تکیه گاه باشی... مرد خودت باشی و مرد دیگران باشی... این رو تو باید خودت در خودت بسازی... و مدیریت کنی... می دونم اون حس کشش به این معلم و اون شخص و اون بزرگتر و غیره هست ولی بدون اگر هست اونها هم می تونند تو رو بخوان و اگر بخوان چرا که نه.. اگر دوطرفه است بزار باشه... بزار اون به تو تکیه کنه و تو هم به اون

وسواس

وسواس نداشته باش که این وسواس و ترس و تعمیم و کمال طلبی بیچارت می کنه... چرا هی می خوای به خودت ثابت کنی که خوبی؟ چقدر؟ این دنیا دنیای نسبیت ها است... باید بتونی با حفظ نسبیت ها کارهای اصلی و مهم رو جلو ببری... شکست و پیروزی معنی نداره... همش منجر به تجربه و پیش رفتن می شه... فقط باید اقدام کرد و جلو رفت... نباید این وسواسها غیر منطقی و مضطربت کنند...

زمانی شجاع و مصمم هستی که آماده هر چیزی باشی... کمال طلب نباشی و کمال طلبانه هم ارزیابی نکنی ... در اونصورت هر چیزی رو می شه به چشم موفقیت و جلو رفتن دید.

بهتر

بد نبودیم و نمی خوام مسائل رو قاطی کنم ولی در شرایط فعلی همون بهتر که هشتم شدی... تصور اینکه یکی بخواد تبریک بگه هم ارزشش رو نداشت... جشن ما به زودی

اذیت

امیدوارم به زودی همه چیز راست و ریست بشه... درسته که باز هم باید بیشتر برنامه می ریختم... ولی خدایی این شغل و کار و درس کم ما رو اذیت نکرد... کم توی اضطراب و استرس قرارمون نداد... ای ک..

چند نفر

یه وقتهایی دچار یک حس می شی... ممکنه فکر کنی این چه حسیه... چقدر واقعی است ... بعد می بینی که نه این حس انعکاس داره و واقعا حالا درست یا نادرست عده زیادی دچارش شدن... مثلا شریفی در بازی والیبال یک توپ مهم رو خراب کرد... شاید منطقی باشی بگی امتیاز مال اونها بوده حالا خراب شده نباید باعث باخت یا حسرت آنچنانی بشه و یا خیلی با بقیه امتیازات فرق کنه... اما همون لحظه دچار یک حسرت خاص می شی... شاید فکر کنی این حس مال تو است ... اما میای می بینی حتی خیلی بیشتر و شدیدتر از تو در مورد این صحنه در یک رسانه و یا جامعه بحث می شه... حالا اینکه چرا چنین حسی همه گیر هست رو نمی دونم ولی شاید به خاطر شباهت ما انسانها با هم باشه...

دوباره

دوباره استرس مقالات... ایی... چرا یکباری دیر می شه... من باید هر جور بود بهاری یه چیزی می فرستادم... خیلی خوب حالا هم خودت رو جمع کن و بفرستش... ولی خیلی گوه است این استرس کشیدن ها ... بعد تازه تو هنوز زر می زنی... ول کن بابا ک... توی همه این چیزها

والیبال

حالا خوبه که تیم ما توی وی ان ال هست و هر سال یک ماه سرگرمی داریم... هر دو سال هم یا المپیگ هست یا جام جهانی و قراره این مسابقات بیشتر هم بشه.. برد و باخت هم جزئی از بازی است اما برای کشوری که اینقدر والیبال هوادار داره نیاز به یک سرمایه گذاری جدی است... یه چیزی مثل لهستان که ورزش محبوب کشور است و لهستان هم با بازیکنها و مربیان و لیگ خوب سعی می کنه راضی نگهشون داره...

هیجان خاصی بهم می ده... اما من باید بتونی سریع ازش بگذرم و به کار و زندگی خودم برسم... مهم موفقیتهایی است که خودم روشون کنترل داشتم و ساختمشون.... برای تیم هم بهترین آرزو و انرژی رو می فرستم اما خوب دست من نیست... انشالله سری بعد... در ثانی حکمت و خیر ما در این شرایط گرونی و اقتصادی داغون همون بهتر بود که ورزش مسکن نباشه... باید دردهای اصلی رو درمون کرد...