موفقیت

موفقیت با تلاش و استمرار بدست می اد اما برای اینکه هیچوقت نا امید نباشی ... از خودت مطمئن باشی و واقع بین باشی نباید کمال گرا باشی... ریشه خیلی از ترس و اضطرابهای بی خود و یا حتی عدم اقدام و ناکافی دونستن خیلی چیزها همین کمال گرایی. این یک آفته... جلوش رو بگیر... هر وقت دچار افکاری این شکلی شدی بدون که داری کمال گرایانه فکر می کنی و این خودش مانع است... پس راحت باش و با تلاش برو جلو... الان هم شاید ریشه برخی نشخوارهای همین که باید این و می گفتم و غیره همین وسواس است... وگرنه کلیت ماجرا منتقل شد... اگر در خانه کس است یک حرف بس است...

وظیفه

حس کردم که وظیفه من هست که کارام رو حل کنم... من با این مدرک باید امکان تکیه کردن دیگران .... امکان تعامل رو و راحتی تعامل رو فراهم بسازم... اینها وظیفه است... بعدش من دیدگاهم خوبه درسته.... سوادم کمکم می کنه... سوادم ابزار فهم و تحلیلم است....

خوب بود

خوب بود دیگه چکار کنم... این هم یک تجربه کنار تجارب دیگه... خوب کلی بهشون توضیح دادم... کلی هم که تجربه دارم... صداقت داشتم... و صداقت خوبه... رک و راست بودم... حق خودمون رو بگیریم بقیش پیشکش.... ولی هر چه بود و نبود گذشت ... باز هم امکان صحبت و بقیه قضایا هست... بعد هم اصل قبول کردنشون بود اون هم به خاطر زحمتی که کشیده بودی ... تو اگر نسبت به دیگران متعهدی ... نسبت به خودت هم متعهدی... برای موفقیت کافیه تلاش کنی و نسبت به تلاشت هم متعهد باشی.... درست می شه.... فقط بیا بیرون و نشخوار پشخوار هم نکن ... راحت باش ....

یاد

احمق نباش... توی این همه گرفتاری خوب حالا بعد از پنجاه بار یکبار یادت رفت... چیزی نیست که .... اینقدر تعمیم بی خود؟
دیروز خوب بود... اعتماد به نفسم باعث شد که اون شخص هم خاطرش جمع بشه... باید هم داشته باشی... بابا دیگه پیرت در اومد روی این همه بالا پایینی که کردی این کد رو یا اون تز رو... دیگه زیادی هم نمی شه کمال گرا بود... به همون نسبت چشم و بدن و زندگی هم مهمه .... بخوای رو اونها هم کمی این ایده آل گرایی رو داشته باشی باید اعتدال رو رعایت کنی... الان هم با همین تچربه قبلی و با اعتماد به نفس برو که تمومش کنی... برو که مزذ این همه وقت و ساعت کارو تلاش و وسواس رو بگیری... برو که موفق بشی و نفس راحتی از هر جهت بکشی... پس به خاطر چیزهای الکی متاثیر نشو... با اعتماد به نفس و قوی جوری که حقت هست برو جلو

خسته

واقعا خسته هستم... درسته که بد نبود ولی خوب باید اعتدال رو رعایت کرد.... جا برای کارها و بهبودش هست برای دمو و پیشنهاد از سرشون هم زیاده...
ولی برای تز و دفاع تو که تا اینجا رسیدی ... تمرکز بزار تمومش کن.... دیگه فقط می خوام تموم بشه راحت بشم... دیگه به هیشکی و هیچی فکر نمی کنم ... چه جوری برگزار بشه کی بیاد چی نیاد مهم نیست ... مهم وقتیه که تموم بشه... فقط کمی تمرکز کن جمعش کن... این کارها هم استارتش رو زدی درست می شن... سعی کن بچرخی به سر اون کار... و با همین خستگی و غیره وقت بزار تموم بشه که از لحاظ فکری و همه چیز راحت بشی

اوووف

اووووف چقدر اذیت می کنه... چقدر طول می کشه ... چه گوهی خوردم... نه می شه ولش کرد و نه میشه بیشتر ادامه داد... بله خیلی چیزها یاد گرفتم.... ولی آخه چیه این کوفتی...

نمی شه توی این دنیا بخوای همه کاری بکنی...

مستقل

انگار همون بچگی از بزرگترها خوشم می اومد.. یه کسی که پناهت باشه... هر چند پناه فقط خداست.... و انسانها همه مثل هم هستند توانایی محدودی دارند....
البته می تونند پشت و پناه باشن به عنوان پدر و مادر و یا شوهر و همسر... و حتی پسر و فرزند... همون نقشی که تو باید داشته باشی.... اما انگار به هر دلیل ته مونده اون حس من رو به تیپهایی خاصی جذب می کنه... قضاوتی ندارم...اما می خوام بگم در کنار حسهای مختلفت این رو هم بدون که باید مستقل بشی ... از اون حس رها بشی... اون حس بچگی رو بزاری کنار... به عنوان یک مرد... یک شخص مستقل و یا یک مرد به خودت نگاه کنی... می دونم خیلی ها قیافه بزرگونه ای دارند ولی واقعا به شکلهای مختلف وابستگی دارند... صدتایی ده تا شاید به معنی واقعی بزرگ و مستقل باشند... ولی باز تو سعی کن که مستقل و بزرگ باشی

دوست

نمی دونم دقیقا دوستی چیه... همیشه هم برام سوال بود... البته با کسانی دوست بودم... یعنی خودم فکر می کردم دوستیم... و شاید هم بودیم... از این دوستهای آشنا... دوستای صمیمی تر هم داشتم حالا یا هم خوابگاهی یا همکلاسی... اما اینکه از یکی صریحا بپرسم که تو دوست صمیمی من هستی؟ همونقدر که من دوست دارم تو هم من رو دوست داری؟ دلت می خواد با من باشی؟ با هم باشیم؟ هم رو بغل کنیم؟ بخندیم و راحت و ریلکس باشیم؟
به هر حال هیچوقت این سوالات رو از کسی نپرسیدم... با اینکه به دلایل مختلف از اشخاصی خوشم می اومد...
به نظرم دوستی همین تمایل دو طرفه و در مرحله بعد آگاهی دو طرفه از این تمایل و حتی صحبت کردن در موردش هست... یک خواست و حس دو طرفه است... می تونه حس یک طرفه باشه و به شکل موقت ممکنه دو نفر حس مثبتی داشته باشند اما دوستی پایدار اذعان و اطمینان از این حس دو جانبه است.

اقدام

در همین قضیه مقاله می بینی که هر روزی که یک اقدامی بکنی و جایی بفرستی مهم هست... این واگذار کردن کارها به دیگران خودش خیلی مهمه... شروع و پیش بردنشون... سخت نگیر و فقط شروع کن بخشی از قضیه جلو می ره

زشته

در کنار مسائل بی خیالی و خود بودن گفتم که به عنوان افرادی بالغ زشته که برخی کارها رو نکنیم و یا تعلل کنی... زشته همچین مسئولینی داشته باشیم... زشته هر چی آخوند و غیره گفت بخواهیم بپذیریم و اعتراضی هم نکنیم.... زشته بهمون دری وری بگن.... مردونه تر و رک تر و راحت تر باید باشیم...

هدف

هدف رسیدن به یک دیدگاه و تفکر و انسجام فکری بود برای قضاوتهای سریع تر و درست تر و با راحتی بیشتر... این قضیه باعث انعطاف بالا در مواجهه با اشخاص مختلف می شه و تو راه به تکلیفت می بری... توان ایجاد روابط و غیره رو هم بالا می بره... قضیه کم کردن و کنترل اون حس ایده آل طلبی بود، این قضیه باعث افزایش تفکر منطقی، لذت بردن بیشتر از داشته ها و دنیا ... نگاه مثبت ... عدم حساسیت و حسرت و خودخوری ... راحت بودن و ریلکس بودن... لذت از خود و توان مواجهه... سرعت کارها می شود ...

نمی دونم

نمی دونم... کلی مثلا کار داشتم ولی خسته ام... به هر حال انسان ها هم توانی دارند... خوبم ولی خوب کار برای هر کسی خستگی داره... کلی یاد گرفتم... هوش مصنوعی... مدل... پایتون... پایتورک... و الان هم فلسفه و نحوه سایت نویسی...و هنوز هم ادامه داره... خیلی روش کار شد... حیفشه... ولی چه می شه کرد... بدون هنوز یک یک ریالی... مشکلی نیست درست می شه ولی خسته ام... الان بسه