کارهام برای خودم بوده... برای یادگیری خودم... و الان اگر چیزی رو بهتر بلدم نتیجه این تلاش بوده... البته در کنارش برام مزیت کار و شغل و غیره هم داشته... اما اگر مبنای مقایسه باشه... آدم داریم دو دو تا رو بلد نبوده ولی راه پول در آوردن رو بلد شده... و من از لحاظ کاری و خیلی مسائل زندگی و پول و شغل و غیره... اگر نگم فلان .... هیچ گوهی نبودم... ادعایی ندارم... وضعیت جوری شده که فقط کلاه خودم رو بگیرم انگار هنر کردم... همین ذره ای که بهم کمک شده رو هم باید غنیمت بدونم... بله بالاترین مدرک رو دارم در یک رشته مهم... جایی که بی سوادها دارن پول در میارن ولی من لیاقت ندارم... گوسفندم... اینقدر که من حماقت کردم... اینقدر که بهم فشار اومد... اینقدر که محکوم شدم... اینقدر که نتونستم چیزهای ساده و معمولی دیگران رو داشته باشم... از زن و بچه... حس می کنم اونها رو هم بدبخت کردم... یعنی لیاقت چیزی رو نداشتم... آدم موفق انگار کم نداریم که من پاشون... دچار دوگانگی شدم که اصلا چی هستم و چی باید بخوام یا نخوام... حس سکوت و بهت و شاید ترس وجودم رو فراگرفته... حرفی نمونده... روی زشت و سیاه دنیا خوشی هام رو دونه دونه می گیره و ممکنه به بدترین وجه من رو ....

تف به این دنیا...