اون دوستی و محبت که شاید راحت شکل نگیره... اما الان قضیه اینه که دوستی معمولی هم می خوام... اون رو چه جوری بدست بیارم... کارها هم روی هم شده... شاید هم باید مشغول کار باشم... شاید اون شکل رفاقت هم نوعی وقت تلف کردن باشه... شاید باید اهدافم برای خانواده باشه... برای این بچه های معصوم... یا خانواده و والدین... نمی دونم... نمی دونم کجا هستم و چی می خوام... می گم خوب اگر اینطور بود شاید بهتر بود قید اینجا رو زده بودم رفته بودم یه جای غریب و به خودم زندگی می کردم... البته اونجا هم لزوما آشنایی پیدا نمی شد ولی خوب... چی بگم... کسانی هم هستند که انگار درجه فکری و نظریشون باهات فرق داره... حداقل وارد یک بحث سیاسی و اجتماعی که بشی می فهمی نظرات عامیانه و گاها متناقض و متعارضی با تو دارند.... البته هر دو سمت معمولا اینجور جاها کوتاه میان....

جمع هم فکر و همکار واقعی که شاید خودش خوب باشه ولی خوب اون هم به اون شکل که می خواستم شکل نگرفت... من همکار، همدانشگاهی داشتم که الان سالهاست که یادشون هم نکردم... البته اونها هم نیومدن زنگی بزنند... چرا این طوریه... پس دیگه کی.... بگذریم...