البته این بحثهای سیاسی اجتماعی پایانی هم نداره... خوبه که آدم کلیاتی بدونه.... تحلیل کنه و حالا کسانی هستند که شاید کلی از وقتشون رو به اصطلاح در اجتماع می گذرونند و یک سری تحلیل ها رو نشخوار می کنند... ولی زیادیش خوب نیست... انسان موجود اجتماعی هست خوبه برخی فکرها رو با بقیه مردم و آشناها در میان بگذاره که درک بهتری از خودش و دیگران داشته باشه... نیاز داره که شناخته بشه و محترم باشه... این یک نیاز اجتماعی آدم هست....
همون نیازی که خود من هم دارم... من نمی دونم شورا برای چی هست البته شاید با توجه به افکار اصیل خود بدونم که هدفش اشاعه منطق و اصول و نظم در امور شهری باشه... اما باز وجه دیگه ماجرا این هست که من نیاز دارم شناخته بشم... محترم باشم...
قبلا هم گفتم ملیاردها آدم توی دنیا هست و ملیونها زن و مردی که می خوان محترم باشند و هستند. اما به جز عده محدودی مگه هر کسی چندتا آشنا داره...نهایتش هزارتا... چندتا آشنای نزدیک داره... چندتا دوست صمیمی داره... پس همه آدمها یا محدودن و یا مثل هم هستند از این بابت که بلاخره دایره محدودی دارند... پس چرا اینقدر جوش بزنیم
و شاید محدودترین دایره، همون خود فرد هست و شاید خدا... خدایی که بی نیاز هست و شاید خدایی که تنها هست ... خدایی که همه می شناسنش ولی باز هم عین وحدانیت، کلیت و تنهایی است... و این صورت و آینه همه ماست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 9:45 توسط بینام
|