خوب بود
بلاخره متعادل تلاشم رو کردم بحثهایی هم شد صحبتهایی شد... نشد دیگه شرایط کامل پیش نرفت که بشه بیشتر صحبت کرد... به هر حال خوب بود... اگر می خوای بیشتر اتفاق بیافته باید به اندازه کافی وقت داشته باشی که بری شرکت کنی در مراسم و اجتماعات... از طرفی مردم باید تا حد امکان خودمونی باشند نه که من همه ملت که این اجتماعات بهتر و راحت تر شکل بیگره...
نکته مهم امروز این بود که خیلی راحت بودی... یک معلم قدیمی و دوست داشتی که باهاش چشم به چشم بشی و حرف بزنی دوست داشتی حرف واقعی بزنی کاری به تعارف نداشتی و دوست داشتی بگی و بفهمی... باید هم همینطور باشه... باید ریلکس باشه باید امکان شروع و برداشت سریع مهیا باشه... وقت نیست... باید بپذیری زمان و کارها رو... بعدش هم که رفتم کمک پدرم و لازم بود... و همه هم می رند... سر آب و علف و غیره... یاد زن بچه کردن و برگشتن سر درس و کار... باید جوری باشه که بتونی راحت سوییچ کنی... خاطره چارتا حرف و صحبت نباید توی گوشت تکرار بشه.. نباید مقهور کسی هم بشی... باید مدیریت کنی...
هر چیزی هم آدابی داره بلاخره بعد از مدتها پسر دایی رو دیدی یک چه خبر چه کار می کنی دیگه حداقل صحبت و تحویل گرفت افراد هست... از اون گذشته چشمت باید باز باشه... مراحل رو می دونی و باید انتظار داشته باشی... مرحله ایستادن وقت گذاشتن تحویل گرفتن گوش کردن اهمیت دادن پرسیدن سوال ... رعایت ادب.. رعایت شان و در عین حال صمیمی بودن ... یک شخص با فرهنگ در یک زمان به همه اینها واقف هست می دونه که باید به همه افراد به چه شکل و میزان احترام بگذاره.. خودخواهی و بی فرهنگی و بی مبالاتی پسندیده نیست... وانگهی از قدیم گفتن هر آنچه به خود می پسندی به دیگران هم بپسند...
باز راستیش خیلی هم بی کار نیستم که کسب و کارم بشه این چیزها... نکته مهم دیگری هست که در پست بعدی می گم.