غرور
حالا بذار اونها هم حمایتی بکنند ببینند چی می خواد از توش در بشه...
حالا بذار اونها هم حمایتی بکنند ببینند چی می خواد از توش در بشه...
بله ما ایرانی هستیم...معنیش اینه که به خاطر منافع جمعی خودمون فارغ از خوش اومد یا بداومد بقیه همکاری کنیم... حس احترام و کمک به هم وطن داشته باشیم... معنیش این نیست که به خاطر تخیلات خودمان الکی نق بزنیم...
اتفاقاً فهمیدم که خیلی وقتها باید جلوی اجبارهای ریز رو بگیرم و بعدش چقدر رها می شم.. کلیدش اینه که نهایتش بگم که من اضطراب دارم.... که چاره اش به این کارها نیست.. و بعد از مدتی این اضطراب فروکش می کنه... تو خودت می فهمی چه کارهایی رو برای کم کردن اضطراب می کنی... از این به بعد استقبال کن این کارها رو نکنی...
به قول یارو ما می خواهیم کنترل امور تو دستمون باشه و جالبه خیلی از اون کارهای به اصطلاح نظم دهنده برای اینه که کنترل بیشتری روی امور داشته باشیم... ولی باید یاد بگیریم که بی خیال تر و رها تر باشیم و قبول کنیم که این دنیا دنیای ایده ال نیست می شه امیدوار بود ولی کنترل همه چیز در دست ما نیست...
این نکته رو هم بگم که باز یاد بگیر با اینکه صددرصد به یک حرف اعتقاد نداری از نوشتنش نترسی چون حتی این حرفهای تو هم قرار نیست معیار قطعی برای چیزی باشن...
یک نکته تا یادم نرفته اینه که مطالب مختلف رو بخون و حرفها رو بشنو ولی هیچکدوم رو صددرصد نپذیر
نیاز به تمرین داره ولی خوبیش اینه که با هر تمرین کنترل شرایط در دفعات بعد ساده تر می شه....
مدیتیشن، بی خیال بودن، کمتر فکر کردن، کم کردن حساسیت، کمال گرا نبودن، منصف بودن، رها بودن همه این چیزها در یک راستا هستند.
بحث مواجهه با ترس به جای فرار کردن هم موضوعی که می تونه به درد همه بخوره، اون موارد که می گن حالات خیلی افراطی هست که فرد دچارهای اضطرابهای بی خود می شه و به جای اینکه با اضطرابهاش مواجه بشه با توسل به چیزهای مختلف سعی می کنه که اونها رو کم کنه ولی در واقع با این کارها اضطرابها سر جاشون می مونند... ولی می گه اگر شما مواجه بشید، ممکنه قلب تند بزنه نتونید اولش اون اضطراب رو تحمل کنید ولی بعد از مدتی یک بالانس و ظرفیتی در شما ایجاد می شه که دیگه نیاز به توسل جستن به کارهای بیهوده رو از بین می بره... پیامش اینه که به جای ترس از اتفاقات مختلف که همیشه هم در اطراف ما هستند بیام بپذریم که این دنیا محل کمال گرایی نیست، بپذریم هر چیزی ممکنه بشه و ممکنه هم نشه، به جای مشغول کردن خودمون به پیش بینی ها همیشه در حال زندگی کنیم و از همون فرصتها استفاده کنیم.... اینجوری آرامشمون بیشتره
هر چند دارم متوجه می شم شادی به اون معنی که ما فکر کنیم قرار نیست هیچ اتفاقی بیافته چندان معنی نداره، هر چند ما بلاخره باید زندگی کنیم...حالا این اتفاق افتاده ... بله بهتر بود نمی افتاد... ولی شاید باعث بشه ما قدر داشته های خودمون رو بیشتر بدونیم و خود این شکرگزاری و قدرشناسی بهمون آرامش بده.... همون حسی که زهرا کسب کرده بود... همیشه ما به خاطر اشتباهاتمون دچار مشکل می شیم... بعدش هم خدارو شکر علائم شدید نبود و نیست.... ولی خوب داریم احتیاط می کنیم و وظیفمون هم هست که احتیاط کنیم....
وظیفه امون هست که آگاهی مون رو بالا ببریم و همین افزایش آگاهی خودش کلی از مشکلات رو حل می کنه... از طرفی تو اگر قرار بود ناراحت باشی باید قبلاً هم ناراحت می بودی، مگه قبلاً زندگیش خوب بود؟ اعتیاد خوبه؟ شلوشار پوشیدن خوبه؟ خدا بزرگه و با دعا این مشکل رو از سر می گذرونیم به شکلی که شاید بهتر از حداقل ده سال پیشش هم بشه... خدا بزرگه
به نظرم تونستم با همون طرز فکر خودش اضطرابش رو کم کنم و این گام مثبت و آموزشی بود که چه جوری باید برخورد کرد و به افراد کمک کرد تا کم کم به اضطرابهاشون فائق بیان...
از طرفی اینها همش یه سری اسامی هستند وگرنه افراد مختلف تحت نیازها و جایگاه و موقعیتشون جوری که به نظرشون درست میاد عمل می کنند و نمی شه زیادی هم به جای دیگران زندگی کرد... هر کسی نهایتاً به جای خودش زندگی می کنه.... ولی روش کمک به دیگران رو بلد باشی هم خوبه
انشالله که همه چی درست می شه.
شاید هم اون داره این پروسه رو طی می کنه و تا حدی طی کرده، ولی به هرحال واقع بینی چیز بدی نیست ... گفتم نمی خوایم قضاوت کنیم و یا بی خود نگران بشیم... به هر حال من در این وضع می خوام ببینم اگر مواد رو کنار بگذاره به نفع اش هست... نمی خوام اون رو مثل خودم کنم و یا بهش گیر بدم که چقدر خوشحاله که یک سوال ساده به ذهنش رسیده، بزار خوشحال باشه... بزار وابسته و یا عاشق زنش باشه.... و در همون حین بالغ تر بشه... اینجا می خواهیم منطقی یک مسئله رو که فعلاً خدا رو شکر تعدیل شده چاره اندیشی کنیم....
اینها همش معنیش اینه که باید افکار جدیدی رو جای قبلی ها بریزم ... افکاری که ارزش بهتری داشته باشند.
انگار وجودش پر از خشم و نمی فهمه که این خشم رو باید سر کی خالی کنه، و شاید وقتی فهمیده نشه دست به این جور حرکات تدافعی می زنه... واقعاً نمی دونم که آیا داره مرحله ای رو سپری می کنه، آیا اینها غروره چیه واقعاً نمی دونم... به همین خاطر حتی نتونستم بفهمم برم چی بگم بهش... این چه منی هست؟ و این چه منیتی هست... چه جور باید آروم بشه... و همه اینها هم از منفی گفتن و منفی گفتن و منفی بافتن هست...
داشتم می گفتم واقعا دید ما نسبت به دیگران مهمه، این که فکر کنیم دیگران هم افرادی مثل ما هستند با مشکلات خودشون و تحویل می گیرند و کمک می کنند... دید رو می شه اصلاح کرد، دید رو می شه بهتر و منطقی تر کرد... البته متاسفانه خوب زیادن افرادی که دید درستی شاید نداشته باشن
در مورد اوضاع چه داخلی چه خارجی مخالف اون کسانی هستم که نفرت پراکنی می کنند و حرف چرت می زنند و توجیه میارند... حداقلش اینه که ذهن مردم رو خراب می کنند حق ندارند ذهن مردم رو خراب کنند، بله می شه دید درست و منطقی نبست به امور داشت...
دنیا همینه، اضطراب هست... برای همه هم هست...
این ها دو روی یک سکه هستند، یا ما خیلی خوب و عالی هستیم و یا اگر از ایستک که اصلا قرار نیست یک نوشابه الکلی باشه خوشش نیومد (که اتفاقا بعضی ها خوششون اموده بود) پس ما دیگه به درد هیچی نمی خوریم و هیچی نیستیم .... خیلی هنر می خواد که آدم منصف باشه
بتونه جلوی این دو حس متناقض رو بگیره خیلی هنر می خواد... بله همه چیز به امیدها و آرزوها و مود ما ربط پیدا می کنه ولی خوب باید واقع بین بود... و البته آخرش هر کسی باید برای خودش و منافع خودش زندگی کنه....
شاید اونها فکرش رو نمی کردن که می شه رقابت کرد...
بگذریم... یک کم گیج کننده است... از یک طرف می خواهیم باور کنیم که اگر توی فلان چیز قوی نیستیم ولی بجاش توی منطقه قدرت مندیم و اوضاع داره به نفع ما پیش میره... اما چه نفعی؟ اینکه ما فرهنگ خودمون رو داریم ولی با این مردم چه فرهنگی؟ .... چی می فهمند؟ از اون طرف مشخصه که عوضی ها دارن همه چیز رو وارونه نشون می دن... ریدن توی مملکت های اطراف بعد زر زیادی هم می زنند... یعنی آدم می مونه چی بگه از کی بگه
یه اصل ساده و قدیمی حفظ خونسردی و منطقی بودن هست... باید هر جمله ای منطق خودش رو داشته باشه...
همونطوری که خودت سوال و جوابها رو مرور می کنی و رای می دی، ببین چه جوری می تونی با همین حس چیزی بنویسی که رای بیاره... مختصر و مفید و منطقی
سوم برای کی می نویسی؟ که چی بشه؟ مثلاً چارتا آمریکایی یا اروپایی بگن به به چه کشوری، چه مردمی، ... واقعاً؟ که چی بشه؟ چرا نظر یک پاکستانی و یا ترک نباید برات همونقدر مهم باشه؟ که مثلا طرف گریک باشه؟
بهتر نیست معیارهای بهتری پیدا کنی؟ تا اینکه حالا بخوای ببینی که چی بگه؟ بهتر نیست فکر کنی که پیامی بدی اول به چهارتا هموطن که دارند این مطالب رو می خونند؟ یا چارتا کشور همسایه؟
باید منطقت رو بکار بگیری، احساسات الکی رو کنار بگذری، تحت احساسات الکی قرار نگیری.... از طرفی افراد خیلی وقتها منش افراد رو نگاه می کنند تا حرفهاشون رو
منطقی و منصف باشی هم به مردم خودت هم به کشورها و مردم دیگه...
حرفهات باید قابل تعمیم باشه.. باید جلوی حرفی که منطقی نداره حالا از طرف هر کسی هست ایستاد.. چون کتمال حقیقت و دورویی توش هست...
از طرفی باید با کمال گرایی بجنگی... ریشه همه این مسائل همون حس کمال طلبی هست... همه چیز در حد احسن و عالی ... نه مشکلات و مسائل هست. بعدش هم بعد از این مسائل و جهانبینی ها می تونی با یک بینش و خرد و وارستگی خاص جواب بدی..
وقتی این همه مشکلات رو می بینی دید منطقی تری رو دنبال کنی، شکرگزار باشی... بفهمی چی رو بگی و چی رو نگی.....
زبونم، ملیتم بهترینه! واقعاً؟ آیا بهتر نیست حداقل حساسیتت کمتر باشه؟
امیدوارم که مشکلی نیست... حالا مهم نیست ما چقدر در قضایای مختلف موافق یا مخالفیم... اون بتونه افراد همفکر خودش باش و خوب باش من نگرانی و مشکلی ندارم و واقعا حتی مهم نیست که خوبیم یا نه، متفاوتیم... و شاید هم همینه، بلاخره به قول خودش منطقی و معمولی هست... شاید هم من اشتباه فکر می کنم... تازه همه اینها به خاطر سوبرداشت ها و عقده ها کمبودها هست.. اگر فرد مخصوصاً هوش بالایی داشته باشه از پسشون برمیاد... پس نباید الکی نگران باشی
ولی پیامش این هست واقعاً ما باید به خاطر همه چیز قدردان و شکر گذار باشیم.. از هر چی که داریم و راحت می خوابیم یعنی شکر گذاری....
شاید هم راست می گه، چه می دونم.... ولی کل قضیه عجیب بود... چرا؟ اگر دلایلی نداره این نهایت خودخواهی هم هست که حتی ضعف ها و کمبودهای خودش رو سر زنش خالی کنه! آیا اون آدم خودخواهی هست؟ یا اصلا این چه اصراری به اجتماع و این کس شعرها هست... مگه من رو کی می شناسه و یا هزارون آدم دیگه... چقدر باید مهم باشه؟ تا این حد که به چرت و پرت متوسل بشی
به همین خاطر نمی فهمم چی فکر می کنه، با چی خوشحال می شه... موندم... البته شاید هم شانس داریم بزرگسال، هوش داره و شاید ما زیادی نگرانیم... و یا اینها ادامه همون فرد بلندپروازی هست که بوده... خوب بلاخره هر کسی یه جوریه... اون اهل رقابت هست... اون شاید می گه چرا فلانی یا بیسار، چرا من نه...
البته همه آدمها همین گه هستند.. ملتها طوایف همه بر اساس همین چیزها هستند... جنگها کشتارها .... آدمها همینند.. جور واجور با اخلاقیات متفاوت...
اون مقاله هم پیامش همین بود که چیز خاصی نبود. ناشی از اعتماد به نفس پایین یا شکسته شده است و باعث می شه آدم هی فکر کنه دیگران دربارش خوب می گن یا بد... ولی گور پدر دیگران....
سوال اینه که من تا حالا به چی خوش بودم؟ به چی؟ ولی خوب زیاد فکرش رو نکردم... البته باز می تونم بگم که باید شکرگذار بود... باید قدر دونست و وقتی که قدر بدونی همین خواب راحت، همین سلامتی، همین هوا همه چیز نعمت و باعث خوشی هست...
همش در مورد تغییر نگاه بود و این خودش یعنی درمان و راه حل... اینترنت چرت نوشته، آدمیزاد تعریفی نداره و حد و مرزی هم نداره....بله ما با هم فرق می کنیم... من هم بارها دچار اضطراب شدم ولی خوب باهاش کنار اومدم و کم کم بهش غلبه کردم... بله فرق هست بین سخنرانی دو نفر که ناشی از اضطرابها و طرز تفکرشون هست ولی خوب همه قابل احترام هستند... باید یاد بگیریم به هم احترام بگذاریم و خوشی هم رو در هر شرایطی فراهم کنیم.... وگرنه اینها جدید نیست...
حالا هم بسپرش دست خدا، و برای همه آرزوی آرامش و خوشحالی کن....
هر کسی مشکلاتی داره، حتی همین اطرفیانت هر کسی یه مشکلی داره ولی اسم اینها رو مشکل نزار... چون کافیه که هر کسی در هر شرایطی زندگیش رو بکنه... کار دیگه ای نمی شه کرد... به همین خاطر این سایت پایتها هم چرند نوشتند و حداقلش اینه که خوشبختانه اگر شامل خیلی از مردم نا آگاه بشه، شامل ما نمی شه چون ما آگاهی داریم و درک داریم....