تفاوت

ما شاید دنیا رو با همون تفکرات خودمون می بینیم... اما بعضی وقتها فهم و درک بقیه و درکشون از دنیا برخی جاه طلبی های مسخره برخی حرفهای مسخره رو شاید نتونیم درک کنیم... مثلا همون کارهایی که امثال فاتحی و غیره کردن... دارم شاخ در میارم از دنیای این آدمها... تا حالا خیلی به کار کسی نداشتم... ولی الان هم می بینم تفاوتهایی هست.... جوری که اصلا برخی افراد می مونی که به چی فکر می کنند

حالا این در سطح سیاست و اجتماع هم هست... یعنی می مونی این به اصطلاح مسئول چه تفکرات متوهمانه ای دارند.. و این جاست که اهمیت وجود آدمهایی که حداقل درک و فهم درستی داشته باشند مشخص می شه

هیشکی

فکر می کنم هیشکی بدبختر از من نیست از لحاظ لطف بی چشمداشت... ولی خوب من هم باید از این حالت در بیام...

اشتباه شد..

حالا هر چی ... این اشتباه هم رفت روی مخ... ولی باز هم کمال طلب نباش... اشتباه پیش میاد... ول کن بابا... نه اینکه خودشون خیلی در برگزاری امتحان و جلسه و غیره منضبط بودن....

تله تعمیم

می گم حق با من است... حتی اگر تعمیمی باشه اونها مسئول هستند... ببین مسئول یعنی مسئول هر چیزی... مسئول وقتی که از من تلف شد... مسئول زحمتی که کشیده شد... مسئول قول و قرارها... حرف من حقه... صاحب حق هستم و باید دنبالش کنم...

پس دوباره مودی نشو... دوباره الکی مسائل رو به هم ربط نده... و کارت رو جلو ببر

خسته

خسته ام... چه کارها که نکردم... چه برنامه ها که ننوشتم و هیچی هم گیرم نیومد... با حقوق همون دانشگاه روز سر می کنم... کی...

چه آرزوهایی داشتیم... باز هم خدا رو شکر ... باید دعا کنیم بدتر نشه... اما امیدوار باشیم دپرس نشیم...

تجارب

الان که مرور می کنی خوب خیلی جاها باید متوقف می شدی و سوال می کردی

زمانی که حقوق رو قطع کرد نباید ساده می گرفتی قضیه رو... چرا؟ شاید باید به همون شریفی می گفتی که به یارو نماینده بگه

یا روز اول نماینده خودش باید در مورد هزینه پیش قدم می شد... یعنی اینقدر نمی فهمید...

توی این قضیه بی مسئولیتی اونها که زیاد بود... اما بلاخره تو هم باید یه سری علائم رو جدی می گرفتی... چرا قطع کرد... و ادامه اون چه معنی داره... بدون قرارداد و بدون حقوق ماهانه... دیوثی امثال فاتحی که دیگه آخرش بود...

الان حالم خیلی خرابه... حالا اتفاق که می افته... نهایتش بخوان دویست تومن بدن... این می شه بهای این تجربه... تصور کن دیگه حتی جواب پیام و تلفن هم نمی دن... ذهنم هم گاییده شد این وسط...

ابهت

ابهت و عظمت و احترام دارم... به خاطر تحصیلم ... به خاطر سوادم... به خاطر درک و شعورم... هر چند قدر خودم رو نمی دونم... هر چند اهل کلاس گذاشتن نیستم... هر چند صافم... هرچند بهم ضربه زدن... ولی باز هم آدم تلاشگر و محترمی بودم. باز هم از چشم نگاه خیلی ها محترمم... شغلم آرزوی برخی است... به هر حال می خواستم بگم به این قضایا هم توجه کن... به قول حسین قرار هم نیست که هر چیزی بخواد تاثیر بگذاره...

اینجا هم آخرش بی مرامی اونها کار رو به اینجا رسوند...

حقم نیست

حقم نیست... این ور زدنها... این فکر و ذکرها... به خدا حقم نیست... داره حالم به هم می خوره...

بهم ظلم شد

بهم ظلم شده و هم نا امیدم و هم خسته...

خیال

حالا خدا کنه سالم باشیم... ولی از چه خواب و خیالهایی... از پروزه های چند ملیاردی ... شرکت موفق ... رسیدیم به اینکه دویستمون رو نخورن... ای خدا! چی بگم... به کی بگم... چه می دونم در مورد چی فکر کنم... یا اصلا در مورد هیچی فکر نکنم...

مریض

گور پدر پول... مریض شدم... از این خودگویی ها... حالت تهوع پیدا کردم... دیوانه شدم... نمی خوام این حالت رو... دنبال این و اون رفتن رو... چرا رک نباشم... چرا حاضر به این وضعیت باشم...

شخص سوم

بعضی وقتها هم می شه از نگاه شخص سوم به مسئله نگاه کرد... یعنی بلاخره تو هر کی بودی و هرچی بودی حقت ضایع شده این وسط...

در کنار همه

در کنار همه حق و حقوق این رو هم بهش بگو که اگر به هر شکلی به حقت نرسی بیچاره می شی کلی وقت گذاشتی...

قاطی نکن

قاطی نکن... من هم یک انسان هستم... زحمت کشیدم... و حق و حقوق زحمتهام رو می خوام... قاطی نکن...

هرکی و هرچی

حالا هرکی و هرچی ... هیچی مثل آسودگی خیال نیست... که قدرش رو بدونیم... از این ور زدنها خسته ام ... به همین خاطر در همه امور باید جوری پیش برم و توی چارچوبی پیش برم که دیگه بعدا نخوام ور بزنم... حساب شده... و با صراحت شاید... به هر حال از این ور زدنها خسته ام... به همین خاطر دنبال اینم که تموم بشه ور زدن و به کار و بار برسم...

مشکل اونها

مگه شخص بدون حقوق و قرارداد براش انگیزه می مونه؟ غیر از بلاتکلیفی؟ پس مشکل خودشون بود... من هم هرچی گفتم ... فقط باید شاید روز اول شفافتر و صریحتر مطرح می شد... اما یک مدیر خودش باید این رو می فهمید....

تجربه

حالا خیلی هم ناراحت نباش از اتفاقات... چه می دونستم یه جوناور پیدا می شه... بگذریم در کل می گم که اینها همشون تجربه هستند.. تجارب نقشه راه می دن... دید می دن... استراتژی و راهبرد می دن... اینها رو باید استفاده کنی ... گذشته رو رها کن... باید همچنان پیش بری... کلی کار کردی... در همه زمینه ها و این دانش و تجربه به کارت میاد...

تجارب

تجارب بزرگی بود ولی من بیش از حد خودم رو به خاطر بی شخصیتی و نامردی یک عده سرزنش نمی کنم. مشکل من همون قرار مدار و واکنش به موقع به اتفاقات بود.... به هر حال این تجارب می تونه استفاده بشه.. در زمینه حق و حقوق هم منطقی کوتاه نمیام

منطقش

منطقش اینه که با این کار اساسی گام بعدی تو حتما استفاده از این زحمات و توسعه اون باشه.. البته با تفکر و تجربه بیشتر و پیش بینی بیشتر... چقدر که به نقشها فکر کرده بودم... به حق دسترسی ها... به توسعه پذیریش... ولی خوب کیه که بفهمه... این هم بدشانسی ما بود... البته در کنارش مشکل قرارداد کصشعر هم بود دیگه... مشکل خودشون هم بود دیگه... و نامردی و بی اخلاقی و ناجوانمردی که خدا ...

حالا بی خیال همه چیز برو ببین چطوری از این کابوس خلاص بشی...

مسایل را قاطی نکن، اصل هنر اینه که مسائل را قاطی نکنی... مسایل را قاطی نکن... خقته... شاید حتی اجازه این کار را به بقیه هم نده... دنبال کارت باش...

حق

ببین خیلی از بحث ها پای حق و حقوق و زمان و خسارت حرف فرعی و بیهوده است. هزاران حرف و داغ دارم. از طرفی گفتم دیگه نمیتونم در این وضعیت خود خوری باشم. کص خل نشو. به خاطر خودت، به خاطر شب‌های فکر و بی خوابی برو کار را یکسره کن.

کارت خوب بوده، به این تمیزی. حتماً جواب میده

ولی الان فارغ از کص شعر دنبال حقت باش، فکرش رو بکن که دیگه چارتا گوزو جواب تلفنت رو ندن. بله، ولی من کوتاه نمیام.

حالم بده

حالم واقعا بده... چه حقارتی حتی جوابت رو هم نمی دن... از این در به اون در... چه بلایی شد این قرار نداشتن.. این نامرد بودن و این ... بلند شو... برو مثل مرد دنبال حقت... ببین از کی باید بخوای چه طوری .... کص کشا... ولی باز هم صبر و حوصله کن... باز هم صبر و حوصله کن...

حالا همه اون طرح و بحثها جای خود اینکه چکار کنی به این شرایط نیافتی یا اینقدر بهت بی احترامی نشه هم فکر می خواد... پدرسگا...

تعجب

واقعا تعجب می کنم... از حرفهای خاله زنکی از حرفهای چرت خوشم نمی اومده... از یاوه گویی ... دهنش رو باز کنه چرت بگه خوشم نمی اومده... ولی خوب داریم آدمهای احمق که می گن... و می گن و متوجه هم نیستند... به هر حال بگذریم... باید من اصولی و متمدن و درست و با مدیریت پیش برم درست می شه... حسی به کسی ندارم چون بحث حس هم نیست بحث فکر است.

وقت گفتگو

ببین وقت برای توسعه هست.. اما وقت گفتگو و قرار مدار هم باید بگذاری... شده بری بنشینی تا به یک توافقی چیزی برسی... بلاتکلیفی تا کی...

اصل

چقدر خودم رو سبک کنم... جایی که باید اصرار کنم رو چرا نکنم؟ چرا تکلیف خودم رو روشن نکنم؟ شاید من بتونم با فلان و بهمان و غیره صحبت کنم... اما شاید بهتر باشه همون سازمان مربوطه صحبت کنه... و این رو من باید به جد بخوام ازشون... از طرفی خدمات و پیشنهاد ارائه می کنم...

چند نکته

اولا که خودتون و اداره کار و غیره بی اعتبار می شه

دوما خدمات ما می تونه همین پرسشنامه های صحت سنجی شده هم باشه

سوما ازشون بپرس کارجو رو چطور تشخیص و تایید می کنید؟ شاید کاریابی یا روش خودکار بتونه این کار رو بکنه

در آنصورت اداره تایید می کنه و ما خدمات مثلا تبلیغاتی رایگان براشون راه می اندازیم.

وای

وای وای.... چقدر بدبختیم ما دیگه... ای خدا... حالا تصور کن اگر من بودم... مردم ببین چه کلاسهایی.. چه چیزهایی... چه گوهی خوردم... چی شد!

پدرش

نمی خوام فعلا فاز منفی بگیرم ولی پدر بی قراری بسوزه.. قرار و قرارداد یعنی بعدا نخوای زنگ بزنی پیش این و اون بری... فکر کنی... خیلی مهمه خیلی مهمه... خیلی مهمه... و هر ... چی بگم... چی بگممم؟ خودمون کنف کردیم... چه حسی ... چه تجربه ای...

ولی فعلا این تجربه رو بگذار برای بعد... الان باید هر جور که شده تکلیف قضیه روشن بشه... البته ما قراری هم داشتیم می تونی پیگیر اون هم بشی... ولی باز برنامه حرف و حرکت اینها هم مهمه که جلو بره... نهایت حرفه ای گری رو در پیش بگیر... یه چیزهایی رو به شکل ساده تری می شه مطرح کرد... قضیه رو بگذار همفکری برای تعیین تکلیف این همه کار...

تکلیف

هر جور شده هر کی شده باید جواب بده... بدترین چیز بلاتکلیفی است و تو باید اصرار کنی که از این حالت خارج بشی... چون روی روح و روانت داره می ره... حرفت رو هم محکم بزنی... وقت ارزشمندی رو روش گذاشتم چون هدف داشتم و تحقق اون مهمه... هر چند پولش هم خیلی مهمه باقی اهدافش هم مهمه باید به جد پیگیر باشی.