واقع بینی

چیزی که می خواستم بگم این بود که لازم نیست در مورد گذشته فکر کنی که چی گفتی چکار کردی... چون طبق اصل قبلی که برای لحظه کار می کنم... پس اون حرف و گف ها مال اون لحظه بود.. با یعقوب بود یا با سالاری یا با ایکس و ایگرگ به خاطری که لازمه اون لحظه بود... الان باید به همین لحظه فکر کنم... اما بعضی وقتها قبول برخی واقعیات آدم رو از وسواسها نجات می ده... یکیش اینه که تو یک نفر میان ملیونها آدمی اینکه چی باشی کاملاً شانسی بوده.. و آدمهای بسیار متنوعی هستند و تو می تونستی هر کدوم از اونها باشی... پس به اونچه هستی احترام بذار.... بعدش هم اینکه فکر کردن در مورد چیزی که اصلا دست تو نبوده کار بیهوده ای هست... حالا چه خوب چه بد... هر جور و شکلی هر کی باشه باید به کارها و صفاتی که دست خودش هست تکیه کنه  و نه چیزهایی که دست خودش نبوده... 

چیز دیگه ای هم که می خواستم بگم این بود که دوست دارم حتی به عنوان موضوع تحقیق سر از استدلال و منطق در بیارم... آخه ما مسائل رو زیادی پیچیده می کنیم... منطق می گه دو تا کار هست .... تو از یک کاری لذت می بری اون کار رو ترجیح می دی معنیش این نیست که از کار دیگه لذت نمی بری می شه از چندین کار لذت برد... منافاتی ندارند... بگذریم.... ساده و صریح فکر کردن هم خوبه....

توانایی سوییچ

گفتم لازم و مهم هست که تو بعضی وقتها ول کنی رها کنی... به یه موضوعی نچسبی، چندوظیفه باشی... ولش کن سر وقت می شه روش فکر کرد و توسعه اش داد... وگرنه فکر در موردش زیاد میاد... امروز و یا این چندروز قراره از بودن در کنار خانواده لذت ببری... از طبیعت لذت ببری... مسئولیت نیست بلکه باید واقعاً خودت هم لذت ببری... پس باید قادر باشی ول کنی

خوب بود

خوب بود ولی هیچی.... قرارمون همین بود... وقتی هیچ نظری بهش نداشتی راحتتر انجام می پذیره... مثل کسی که قیدش رو زده... حالا هرچی اومد خوش آمد... حب و بغض ها رو گذاشته کنار....  قضاوت ها و قضاوت شدنها رو گذشته کنار.... هیچی... الان هم قرار نیست بزرگش کنم یا نکنم... جزئی از ماجرای زندگی... هیچی

به لحظه سپردن

نکته "به لحظه سپردن" خیلی موثر و خوب بود... چیزی که می خواستم اضافه کنم اینه که قید خیلی کارها رو می تونی بزنی.... نگی می خوام این کار رو بکنم یا نکنم.... و برات مهم نباشند... انجام یا عدم انجامشون..... مخصوصاً وقتی همه چیز رو به لحظه سپردی بعدش نیای بگی که این رو گفتم یا اون رو گفتم... تموم شد رفت... و هر چی بود خوب بود... 

می تونی هر کاری بکنی، هر کاری بکنی وقتی قصد خاصی برای انجامشون نداشته باشی... یا حتی انگار قبلها قیدشون رو زدی... حالا می بینی انجامشون راحتتر شده.... فقط کافیه این مود رو حفظ کنی... اتفاقاً خیلی ها با همین مود به جاهای راحت دست پیدا کردن....

پس شد نه قبلش نه بعدش...

نگرش

می شه به شکلهای مختلفی به این دنیای عجیب نگاه کرد... و یک نگاهش نگاه کلی و عرفانی هست... آدمهای که میان و می رن... سرنوشت آدمها... گذر زمان... مسائل مشترک... غروب، طراوت صبح... یعنی قضیه این نیست که حتماً رفت و حرفی زد... می شه با یک دید عرفانی به این خیلی که هر سال یه جوره نگاه کرد.... وسط میونه استاد و به کارها و امور با دیدی فلسفی و یا عرفانی نگریست... و این قابل قبوله.... این چیزیه که سهم ما از این دنیای پر از شگفتی و اسرار هست...

بسپرش به لحظه

شاید مهمترین نکات قبلی همین قضیه در لحظه بودن هست...

بابا ول کن اینکه بخوای از قبلش فکر کنی چی بگم کجا برم با کی بگم با کی نگم... بزار همه اینها در لحظه رخ بده.... قبلش پیشبینی و داوری و قضاوت نکن... نگو من اینجور آدمی هستم... الان برم اینجوری می شه ... یا با اون شخص حتماً می گم و یا با فلانی دیگه چیزی نگم... یا با فلانی بگم... اینها رو بنداز دور... همه هم همینطورن .... بسپرش به لحظه... چیزی که الان می گی اینه که من آمادگی هر چیزی، هر صحبتی هر کاری رو دارم... ممکنه برم وایسم سینه بزنم... زنجیر بزنم حرف بزنم... هر کاری.... می سپرمش به لحظه....

مشغولیت

اینکه وقتی کاری رو شروع می کنم این کار خیلی ذهن آدم رو مشغول می کنه، روزانه مشغول می کنه... یه جورایی شاید مانع توجه به امور دیگه می شه... پس هر کاری صرفاً خودش نیست بلکه مشغولیت ذهنی که به دنبال داره هم هست... 

بعدشم کارهای مردم و خودت رو باید با توجه به سطح همین مشغولیتها هم سنجید... الان خیلی ها هستن که فکرشون توی هیئت هست، فکرشون توی اینه که بیان سر خیابون از این بگن و از اون بگن... و در تبع اون خوب همین کار رو هم می کنن و به این امور توجه دارند... اما من با توجه به شخصت و کارم ممکنه ذهنم مشغول مسائل کاری درسی و فکری بشه...  و قضیه تو با اون شخص بیکار فرق می کنه

از طرفی هم باید قید بعضی چیزها رو زد چون برات مشغولیت میارن... تو باید سعی کنه به اندازه کافی ذهنت رو خالی کنی و در اختیار خونواده و اطرافت قرار بدی....

می گویند و می شنوم (تعزیه)

داره مثل همیشه تعزیه می خونن... اونها از فردی به اسم حسین می گن. ولی من نمی شنوم ... چیزی که می شنوم اینه که موفق شده بلندگو رو بگیره به دست... خودی بنمایه... صدایی بلند کنه... صداش رو رسا کنه.... قدمی وسط میدون بزنه... و اون حس مردیش رو ارضا کنه... این چیزیه که می شنوم... شاید بگم خوش به حالش... شاید بگم متنفرم از این بازی... نمی دونم ولی اون که می گه این چیزیه که من می شنوم

خود بودن قبوله

ببین مهم نیست که دیگران بگن درونگراست یا برون گراست یا ایکس هست یا ایگرگ. اصلاً بگن، اگر وجود خودت رو می گن بگن.... این مهم نیست... قضیه اینه که نه تو و نه هر کس دیگری نمی تونه جوری غیر از خودش باشه... درخت درخته، گل گله، رودخونه رودخونه است...  بهتر این هست که هر کسی خودش باشه... جوری که خودت راحتتری ... مهم نیست که بقیه چه برچسب خوب یا بدی روش می گذارن یا مقایسه کنن و یا خودت مقایسه کنی.... بهترین حالت تو این هست که خودت باشی...بگذار به خودت بشناسشت... چون این چیزیه که تو هستی... چیزی هست که تو رو تو می کنه و این خود بودن خجالتی نداره... توقعات رو بالا نبر همین وجود انسانی خیلی مهم هست... 

چند ایده

گفتم مهم در لحظه بودن هست... اما شاید تو باید به این نتیجه برسی که ما انسانها به هم احتیاج داریم... همه مون به دیگری احتیاج داریم... این فقط تو نیستی که به دیگران احتیاج داری، این نیاز دیگران هم هست ... این نیاز همه ماست... و وقتی نیاز همه ماست پس چرا براوردش نکنیم؟

قضیه دیگه این بود که قرار نیست چون بقیه یک کاری می کنند من هم بکنم. من افکار و ایده ها، سلایق و شرایط خودم رو دارم و خودم تشخیص می دم انگیزه کارام چیه...

قضیه بعدی این بود که تو بقیه رو زیادی بزرگ کردی خیلی از اینها خودشون نمی دونند دارن چکار می کنند یعنی ایده آلی وجود نداره و هیشکی هم نیست که ایده آل جلو بره... هر کسی یه جوریه و تو هم جور خودت....

 

بگذار دیگران

همونطوری که وقتی دیگران در اجتماع حاضر می شه اجازه می دن به آشناها و دوستانشون که حداقل همون ببیننشون... این هم یک ایده است که اجازه بده آشناها همون حداقل ببیننت... 

بدون فکر

مثلاً ده روز دیگه محرم هست یا عاشورا هست تو از الان بخوای فکر کنی که چکار کنی و نکنی به نظرم فکر اضافی هست... باید بگذاری در لحظش... بعد عمل کنی و بگذاری در لحظه جلو بری و حرف بزنی و استفاده و یا لذتش رو ببری

بینش و تصمیم گیری سریع

این همه فکر کردم که بتونم از قبل فکر نکنم... در لحظه تصمیم بگیرم و تصمیماتی از سر تجربه... تصمیماتی که تحلیلاش قبلاً شده و تو فقط داری اجراشون می کنی... می خواسته به یک دید، به یک بینش، به یک نگاه برسم جوری که اون نگاه هدایتم کنه که در لحظه چی بگم، چکار کنم ...... وقتی به این درجه رسیدم دیگه دوست ندارم بازهم قبل از هر کاری زیاد در موردش فکر کنم... چون حس می کنم دیگه آماده ام و مطمئن هستم که فکر و حرف و عمل درست خودش در لحظه به ذهنم میاد.... هدف بعدی لذت از لحظات و سپری کردن در حال هست... یعنی خیلی از قبل در مورد چیزها فکر نکنم... نترسم و بزارمش به وقت و لحظه خودش و وقتی که در اون لحظه قرار گرفتم در همون لحظه حرف بزنم عمل کنم و لذت ببرم....

طرف مقابل

فرق می کنه، رفتار و حس تو با هر شخص وابسته به حس و رفتار طرف هم هست... نمی شه از یک الگوی ثابت برای همه استفاده کرد... بله برای کسانی که نمیشناسی می شه الگوی ثابتی تعریف کرد ولی برای اشخاصی که باهاشون حرف می زنی درد دلی می کنی و غیره.... حس و حرفت وابسته به طرف هست.