تکلیف

برای دل خودم... من که می دونم چه چیزهایی پسندم هست... شاید لازم بود برای دل خودم کاری می کردم... و کار کردن برای دل خود احساس خاصی به دنبال میاره... یه تکیه به خود و درون خود به دنبال میاره... اما خوب اونموقع تکلیفم با خودم روشن نبود... نمی دونستم درسته یا نه... شاید می تونستم و می شد... اما خوب شاید الان بعد از کلی فکر به این نتایج رسیدم... لازمش این بود که تکلیفم روشن کنم... بگذریم...

 

مقاوم

هدفم رسیدن به اون حس بود که بارها و بارها تجربش کردم و دیدمش ... فقط باید بدون وسواس حفظش کنم... همه این شک و تردیدها از کمالگرایی و وسواس میاد... غیر از اینه؟ غیر از اینه که با اینکه عالی هستی باز به خاطر کمال گرایی می یای حست رو مختل می کنی... آیا این کمال گرایی ارزشش رو داره....

 

نسخه

الان دیگه حس می کنم که شاید زیادی ثابت نشستم و یا گردن و یا بدن رو ثابت نگه داشتم ... الان دیگه بهتر حس می کنم که باید هر از گاهی پا شم و چرخی بزنم و ورزشی بکنم... و کار رو کم کم جلو ببرم... این خود آگاهی و فهیدن اینکه چقدر و به چه حالتی ورزش کنی و یا استراحت کنی هم خوبه... بلاخره داریم در جهانی که آفریده شدیم تفکر می کنیم کار می کنیم و زندگی و همه مون هم در این راستا مثل همیم... حتی باید قدر برخی داشته ها رو بیشتر هم دونست...

کار جمعی

کار تیمی و جمعی مهمه... بعضی وقتا نمی شه یک کار یا پروژه رو به تکی جلو برد... اگر افراد در یک پروژه سهیم بشن می شه خیلی کارهای بزرگ رو انجام داد... البته بستر و مدیریت و سیستمش هم نیاز هست... در زمینه برنامه نویسی این روشهای گیت خوب کار می کنند.... توی بقیه کارها هم همچین تسهیلاتی خوبه...

آرامش

دوست دارم هر جا و با هرکی که باشم آرامش داشته باشم ... انگار که توی خونم نشستم... انگار که لم دادم روی مبل ... و لازمش این هست که الکی خودم رو درگیر نکن... همون حس و حال آروم رو حفظ کنم... فقط جابجا بشم... کارها انجام می شه.. همچنان می تونم از خودم و پیرامونم لذت ببرم...

در مورد آدمها هم بهتره باز خودت باشی .... رک باشی... خیلی تعارف هم خوب نیست... مردونه باشی... جوک بگی... لم بدی ... پا روی پا بندازی ... راحت با نگاه گپ بزنی با آدما... و هیچکس آرامش درونت رو به هم نزنه... همونی که حس می کنی رو همراه داشته باشی و تکلیفت مشخص باشه... آروم و با طمنینه حرف بزنی... با تامل و خونسردی کار کنی ... به اندازه کار کنی... و به ترتیب و با آرامش

زندگی

یکی جمله ای نوشته بود که زندگی برای زندگی کردنه... بد هم نمی گفت...

از این بگذریم... بحث هدف هست... واقعا قرار ما چکار کنیم... خوردن و خوابیدن و شهوت؟ البته در کنارش نیاز به همصحبتی و تایید هم داریم.. هر چند به نظرم خیلی ها این روزا بیشتر بخش خوردن و خوابیدن و تا حدی شهوت رو دارند... البته به شرطی که دستشون به جایی بند باشه و بخشی از وقتشون هم صرف کار می شه که کار غیر مستقیم هدفش خوردن و خوابیدن هست... بله بعضی وقتا از ساختن و پیشرفت و یادگیری هم خوشمون میاد... اما وقتی کار زیاد شد هوس همون آرامش... مسافرتی... هوای تازه ای ... لم دادن...

اما نیازهای ما بیشتر حول ارتباط با دیگران چه برای همصحبتی و چه برای شهوت می گرده... البته شهوت خواستگاه اصلیش حس بدن هست که بدن چه جوری و در چه وضعیتی قرار بگیره... و یا توام با حس های روانی مثل مسلط بودن و غیره است...

پیش میاد

اولا که خسته ام...بله شکست مقدمه پیروزی است... کلی یادگرفتم ولی خوب تحمل می خواد... بعضی وقتا همچین اتفاقاتی از همه چیز نا امیدت می کنی... می گی همه مون همینیم و همه مون ...

البته همین جا هم آدم موفق کم نداریم... تا معیار موفقیت چی باشه... پول و درآمد و زندگی متوسط باشه خوب داریم افرادی رو... درسته دانشمند و دکتر نیستند ولی به اندازه ای که گلیم خودشون رو از آب بکشن هم تلاش کردن و هم به نتیجه رسیدن...

شکست برای همه پیش میاد... الان این روسیه بدبخت کلی آدم از خودش و کشور دیگه رو به کشتن داده ولی هنوز نتیجه ملموسی نگرفته... خودمون کم آدم توی جنگی که می تونست زودتر تموم بشه از داست دادیم؟ ... چقدر به خاطر اشتباه مسخره در یک صانحه تصادف رفتند.... خدا کنه تا باشه اشتباهات و شکستهای معمولی باشه و نه مثل این موارد...

و یا آمریکا با کلی هزینه اومود افغانستان بعد از بیست سال به جایی نرسید... نمی شه گفت که همه کارهای اونها حساب شده و از روی حساب و کتاب هست و مال ما نیست... بهتره توی هیچ زمینه ای چیزهای مختلف رو به هم ربط ندیم و به این وسیله نا امید نشیم و ادامه بدیم.

جالبه

جالبه که وقتی من متن ها اونا رو می خونم علیه اونها موضع می گیرم و وقتی غرض ورزی و حسادت و کوتاه فکری اینها رو می بینم علیه اینها موضع می گیرم.... واقعیت این هست که ما کسی رو میخواهیم که غرض ورز نباشه... منطقی و مستدل باشه... مثلا همین آمریکا درسته که مشکلاتی برای ایران به وجود آورد ولی الان کشورهای عربی چه ضرری دیدند؟

یا جنگهاش چه مشکلی برای ایران بوجود آورد؟ غیر از اینه که صدام رو سرنگون کرد... یا مثلا الان مشکل واقعی ما با اسرائیل چیه و یا اسرائیل که همش اندازه یک شهر کوچک ایران نمی شه چه جایی رو اشغال کرده... می خوام بگم پرسش یه سری سوالات اساسی هم بد نیست به جای اینکه الکی و احساسی دهنمون رو باز کنیم....

مشابه

البته برخی وقتا اینقد اراجیفت و اختلافات زیاد می شه که آدم دوست داره در کنار افرادی باشه که شبیه اون فکر می کنند و حس و حال و افکار مشابهی دارند و یا مکمل هم هستند... مثل یک بذله گو در کنار کسی که کمتر حرف می زنه ولی خوب حرف و حس هم رو قبول دارند.

لجبازی

یارو احمق رو می شه چکار کرد! محلش نزاشت... آخه کلا بی منطق و مغرضانه چرت و پرت می گه .... البته کسی هم تحویلش نمی گیره ولی خوب اون به چرت و پرت گوییش ادامه می ده... البته اصولا گفتن چرت و پرت در این دنیا رو می شه نادیده گرفت .... ولی خوب این مسئله کم و زیاد در افراد و حتی جناح و کشورهای مختلف دیده می شه... رویکرد لجبازانه لزوما یک رویکرد منطقی که مفید و سودآور باشه نیست... اما بعضی ها به شکل ابلهانه ای سعی در لجبازی و گفتن چرندیات دارند...

خوبه آدم برای حرفاش منطق و اصولی داشته باشه... همینطور لازمه که مردم جلوی این لجبازهایی مثل امثال شریعتمداری وایسن... اینها هیچ منطقی ندارند...

پیش فرض

به هر حال خوبه بدونیم که برخی حس ها و غرايز ما حالتهای پیش فرض رو دارند البته می شه دلایلشون رو رصد کرد و فهمید اما اونها به حس و حال ما نزدیکن... و این ما هستیم که پیچیدشون کردیم.... ولی خوبه همیشه بدونیم که اونها رک تر سرراست تر و مستقیم ترند و ما بیشتر باید دنبال این جواب باشیم که برخی عرف ها از کجا اومده نه اینکه چقدر حس ما با عرف همخونی داره

پیش فرض

به هر حال خوبه بدونیم که برخی حس ها و غرايز ما حالتهای پیش فرض رو دارند البته می شه دلایلشون رو رصد کرد و فهمید اما اونها به حس و حال ما نزدیکن... و این ما هستیم که پیچیدشون کردیم.... ولی خوبه همیشه بدونیم که اونها رک تر سرراست تر و مستقیم ترند و ما بیشتر باید دنبال این جواب باشیم که برخی عرف ها از کجا اومده نه اینکه چقدر حس ما با عرف همخونی داره

راحتی

ول خوب این چتها یک ایده کلی بهت می ده در مورد احترام به امیال درونیت و بدونی که پشت این حسها همچین امیال و خواسته هایی هست و حالا بشه کم و زیاد به طرفشون حرکت کرد هم خوبه... باور کن حس راحت حرف زدن حتی فحش دادن و پشتش خنده ای زدن از کلی حس آدابی و  اصولی حرف زدن بعضی وقتها برای طرفین بهتره...

می خواستم

بله می خواستم که باش همدم بشم... بعضی وقتا بهتره بعضی چیزها رو اذعان کرد... قرار ما این بود که جستجو کنیم و اذعان کنیم... به خاطر امیال و حس و حال خودمون... بله می خواستم و الان هم اذعان می کنم و خوب هم جلو رفت

توان

توان خودت رو بسنج ... هیشکی توان بالای ظرفیت انسانی نداره... همه هشت نه ساعت می خوابن... یه مدت غذا می خورن... تعریفی می کنند و چندساعتی هم کار می کنند... کار دیگه ای هم نمی شه کرد... اکثرا همینن... مهم اینه که بشه در درازمدت یک کار رو پیگیر شد و خرده خرده جلو برد...

حساس

حساس بودن یعنی اینکه یه باری تمام نکات مثبت رو فراموش کنی و متمرکز بشی روی یک نکته حالا شاید منفی...این حساسیت باید جاش رو به مقاوم بودن بده... کسی که به راحتی متاثر نشه و از سر اصول و شخصیتش نگذره

 

تعادل

انگار واکنش های ذهنی و رفتاری و فکری افراد حول یک نقطه تعادل شکل می گیره... یعنی مثلا افراد دوست دارند یک حس مثبت از خودشون و نظراتشون و کارها و رفتارشون داشته باشند. وقتی این تصور به هم می خوره، با واکنش های جبرانی سعی می کنند که دوباره به همون نقطه تعادل و مثبت برگردند... به همین خاطر بعضی وقتها تاب هر نوع انتقادی رو ندارند و یا بهانه جویی می کنند و یا به شکل مختلف یک رفتار رو توجیه می کنند. این خاصیت در اکثر آدمها هست و در خود تو هم هست. نمی شه با یک دید منفی و ضعیف شده اقدام کرد و حتی رفتار کرد، چون نا امیدی و احتمال شکست و بازخورد منفی فرد رو نسبت به انجام یک عمل دلسرد و بی اشتیاق می کنه... مگر اینکه به شکلی یا خودش رو توجیه کنه و یا اهمیت این بازخوردها رو برای خودش کم کنه... و یا نگاه واقع بینانه و نه بدبینانه ای نسبت به واکنشهای محتلمل داشته باشه... هم به موفقیتهای گذشته نگاه کنه و هم به برخی به اصطاح شکستها که ممکنه واقعا شکستی هم نبوده باشند ...

قرض

احساسی شدم.... ولی خوب از من احساسی تر هم داریم... می خوام این حس رو توی اونها هم ببینم این نیاز رو توی اونها هم ببینم... کسی که بیاد بگه خوب من هم تنهام و تو تنهایی من رو پر می کنی... کسی که بگه تو می تونی بهم آرامش بدی ... بیا به هم قرض بدیم...

همنشینی

درسته که بعضی ها نیاز مدامشون همین توی اجتماع بودن و صحبت کردن هست... از طرفی شاید سوال این باشه که این کار چی به من زیاد می کنه؟ آیا بهتر نیست به کار مفیدتری سرگرم باشم؟ و شاید همین انگیزه افراد برای کار و تلاش و تولید باشه...

اما به هر حال هر دوش نیاز هست... حس پیشرفت و مفید بودن و از طرفی حس همزبانی ابراز احساسات و عقاید و گرفتن تایید و تایید کردن... اگر می تونی اونقدر مستقل باشی که بدون نیاز به دیگران این حسهات رو برآورده کنی بسم الله... البته شاید هم بشه.. ولی کم و بیش باید باشی با افراد...

و بتونی رک و راحت و با شخصیت خودت باشی... هدفت هم پیدا کردن افرادی باشه که باشون راحتی... نمی خواد کمال گرا باشی که بخوای همه رو راضی کنی و یا حس کنی همه باید تاییدت کنند... نه هر کسی سلایق و علایقی داره... و حرف دیگران هم ملاک چیزی نیست... مهم خودت شخصیتت و حس خودت هست...

دوست

می شه برای پیدا کردن یک دوست که باهاش راحت و صمیمی باشی هم جستجو کرد... هر چیزی نیاز به جستجو داره... یافتن یه دوست که همدیگه رو بفهمید هم جستجو پیدا کردن و حفظ کردن نیاز داره... حتی می شه آگهی گذاشت... هدف پیدا کردن شخصی هست که باهاش راحتی

از طرفی اگر حس می کنی افراد دور و برت کسانی هستند که سیگنالت به اونها می خوره خوبه که باشون طرح دوستی بندازی...

الان

الان فکر می کنم باید راحتتر می بودم و یا خودخواه... کم هم نمی آوردم... وسواس هم نداشتم... بی خیال و به فکر خود و خوشی خود می بودم... درسته مشکلات هست... درست که زندگی معماست و بعضی وقتها هم... بگذریم... چون کل زندگی و دنیا و مردم معماست ولی اگر قرار بود از فرصت استفاده کنیم باید می دونستم که چه جوریه استفاده کنم... شاید حالا هم دیر نشده... آدمهای زیادی بودن که هوس داشتند شهوت داشتند ولی آخرش جارو کش بودن و یا سگ دو... حالا هر چی... باز هم نیمه پر رو نگاه کن... باید این افکار و تجارب رو کسب می کردی... هنوز بیرون پر از آدمهایی است که چرت و پرت می گن... در توهم هستند حتی رئیس جمهور و یا مقامی هم دارند و چرت می گن حالا یا به خاطر پول و سیاست است یا از توهم ... به هر حال هنوز نسبتا دیدت خیلی بازتر شده...

نظرات

نظرات زیاده... هم بر علیه و هم له یک موضوع... تو باید با منطق و کمتر از روی احساس نظر بدی و با دید بلندمدت به منفعت خودت و یا کشورت فکر کنی و جبهه گیری کنی یا نظر بدی و یا یک سری واقعیات رو بیان کنی... شاید چیزی بهتر از دیدن واقعیات نباشه چون می شه بعدن براشون راه حل پیدا کرد.

خودم

این انتخاب منه ... این که چه حسی داشته باشم... از میان سلایق مختلف سلیقه و دیدگاه من چی باشه به خودم مروبطه بخشی از من هست...  این حسها حالا جنسی یا نیاز به گونه خاصی از صحبت و مراوده بخشی از وجود من هستند خوب طبیعی هست که بخوام هر لحظه و هر جا حسشون کنم... البته نیاز به میدون و مدیریت دارم... ولی حداقل تکلیفم روشنه... می دونم که جهت کدومه... صحبت و لاس زدن و حسم به چه سمته... البته به تدریج فرد می تونه روی خودش و دیدگاهش هم کار کنه ولی در هر حال چیزیه که به خود شخص مربوطه

من

فکر می کنم که آیا بهتر نبود که همونجا می موندم... پستی می گرفتم ... البته زمانی که اونجا بودم لزوما با هر کسی نبودم و کاری هم نبود... و از لحاظ کاری چون فشاری نبود کارهای چرتی می کردم...همون موقع هم این شین با من بود و کلا این هم یک مسئله هست... خیلی ها چه کارها که به خاطرش نکردن ولی من تصمیم گرفتم بمون ازدواج کنم و صاحب فرزند باشم... الان هم یک پدر واقعی هستم... دختر بچه ها هم ناز و معصوم هستند...

اما بحث همون ارضای حس جاه طلبی مردونه بود... حسی که نخوام با چت پتا ارضاش کنم بلکه در صحنه اجتماع این حس و حال مردونه و شخصیت رو داشته باشم... چی بگم از یک طرف درونگراو علاقه به علم دارم و از طرفی حس جاه طلبی و مردونگی دارم... که نیاز به زیردست و یا رفقای مردونه دارم... نمی دونم بزارمش به بعد از این تحصیلات ... شرکت رو برگردونم... فکر دیگه ای بکنم نمی دونم و یا حسم رو تعدیل کنم... حس مثبت تزریق کنم... نمی دونم والله!

فکر کردنش هم ارزشی نداره... شاید هم کارم درست بوده... همه چی هم که پول نیست الان از پول چه استفاده ای می خوای بکنی به قول فلانی وقتی سواد و مهارتش باشه پول هم میاد... حقوقم بیشتر می شه... پروژه و کار بر می دارم و با این تجربه بهتر انجامش می دم...

چی بگم اینها هم بخشی از سرنوشت و زندگی من بود و مشکلی هم نیست

همصحبتی

دیروز برای همون حس خودت که می گفتی ... همونی که گوشه ذهنت هست می خواد ورانداز کنه ...  خنده و شوخیش رو بشنوه و توی دلش بگه... اووو ف ... برای دل اون رفتم نزدیک شدم و صحبت کردم... یکی مدیریت می کرد که صحبتا معمول پیش بره و اون ذهنم هم لذتش رو می برد...

شاید جاهای دیگه هم همینه ... یعنی ما به دلایل نا گفته جذب همصحبتی با دیگران میشیم... و بدون بروز اون حس ها از اون صحبتها لذت می بریم... این واقعا هست....

بگذریم... به هر حال می تونه این یک راهنما باشه... برای دوستی و صحبت با دیگران

پی

چی بگم... یارو پنج شش بچه.. به درک مهم نیست... ولی می خوام بگم که رقابتن زندگی خونه ماشین... بعد من باید فکرم  این باشه که ... چی بگم

می  خوام بگم مسئولیت... سپاس این بچه ها این زن... زندگی ...

امتحان کردن

انسان موجودی است که برای یادگیری نیاز داره امتحان کنه و بازخورد بگیره... توی امتحاناش تنوع می ده تا بفهمه چی مطلوب هست... و به همین شکل فرهنگها روی آدمها اثر می گذارند. بازخورد دیگران و طرز تلقی اونها بعضی وقتها رفتار و ترجیهات ما رو شکل می ده.

پس نمی شه امتحان کردن رو بد دونست حتی اگر نتیجش بعداً مطلوب نباشه. انسانها امتحان می کنند تا یاد بگیرند. به بدآموزیها هم نباید خرده گرفت. چون افراد اینطوری تربیت شدن و بازخورد گرفتند. اگر جور دیگری بازخورد بگیرن قابل اصلاح و تغییر هستند.

انگار مثل یادگیری ماشین، یک بخشی در ما وجود داره که آزمایش های جدید طراحی می کنه. بخش دیگه اجرا می کنه و بخش نقاد با توجه به بازخورد دریافت شده سیاست رفتار ما رو تنظیم می کنه

شاید با منظم کردن بازخوردها و افکار بتونیم به این بخش نقاد و تنظیم سیاست رفتار کمک کنیم.

البته هدف فقط گرفتن پاداش و بازخورد مثبت از بیرون نیست بلکه نیازهای درونی لذت ها جاهطلبی و اعتماد به خود هم بخشی از امتیازات هست که لحاظ می شن در قضاوت هر رفتار

خستگی و کار

همه چیز بد نیست... بلاخره مثل هر آدمی دارم زندگی می کنم... شاید زندگی بهتر و راحتتری باید می داشتم... به هر حال مشکل همین فشارهای لعنتی است... خسته شدم... نمی خوام ... خسته کننده است.... چیزهایی که لازم بود رو یاد گرفتم.. من با این هیکل و دست و پا چشم و غیره خدا به خواه سالها کار دارم... چه خبره... اینقدر فشار

راحتی و بی خیالی

گفتم شاید کمک و عصاره اون چتها و افکار جواب این سوال همیشگی بود که چه جوری رفتار کنیم.

به نظر میاد وجود ما می خواد آزاد باشه و یا بگم که راحت و بی خیال باشه... در واقع گفتم خصوصیات مردی یکی همین بی خیال و راحت بودن با بقیه است و این رو من رعایت کردم و خوب بود

تمومش کن

از طرفی هم می گم بیا سفت و سخت تر بگیر تمومش که و از این روزها خودت خلاص کن به یک کاری تفریحی چیزی برسی... چی بوده، نخواستم... اوف دردسره همش...