بحث چیه؟

بحث، هر مقاله، هر فصل، هر درس، هر سمینار،‌هر جلسه، هر نشست و گفتگویی حول یک بحث می چرخه... بحث چیه؟ مبحث چیه؟ موضوع چیه... باید کمی وارد بحث شد... وارد موضوع شد... وارد موضوع گفتگو شد و بعد در راستا و سمت و سوی موضوع صحبت کرد... به همین شکل در موقع یادگیری یا آموزش و در موقع خوندن مقاله یا هر چیزی این می تونه یک سوال اولیه باشه که «بحث چیه؟»... «موضوع چیه؟» مشکل چی بوده، چه گامهایی برداشته شده و به کجا رسیده و چه قسمتهایی باید حل بشه....

مطالعه

مطالعه و تفکر کم کم زمینه رو برای بروز ایده و خلاقیت و دیدن جاهای پر و خالی باز می کنه .. کسی که مطالعه کرده و تجربه داره و فکرش رو شکل داده می تونه خلا ها و نقاط قوت و ضعف رو ببینه و درست کنه..

تصمیم

ذهن ما واقعا عجیب و جالب هست و شاید یک دلیل که من وارد این رشته و این شاخه شدم این بود که چقدر مدلهای مصنوعی ذهن و رفتارهای انسانی که خودش بحث ها علمی روانشانسی رو دارند می تونن مدل کنند... کسی که هدفش علم باشه مهم نیست کجا باشه ... به همین سادگی... کجا و چی پارامترهایی هستند که عوامل اجتماعی و روانی و غیره به آدمها تا حدی تحمیل می کنند که اگر آدم مصممی باشه کنار گذاشتنشون سخت نیست... و بقیه هم که برای پول و دیگران زندگی می کنند...

خودم رو در معرض محیطهایی با اشکال و پارامترهای مختلف قرار دادم تا تجربه ام کلی تر باشه...

 

پژوهش

به نظر در پژوهش و شاید هر کار و پروژه دیگری یک سری مراحل رو باید قدم به قدم روشن کرد و جلو رفت... شاید تا حدی رعایت کردی و شاید همچنان ارشد و دکتری و غیره دارن همین مراحل رو یاد می دن....

مثلا اگر فکر می کنی یک روش ارائه دادی سوال این هست که این روش رو برای چه مسأله‌ای با چه ابعادی ارائه دادی؟ مسئله چی بوده ورودی خروجی چی هست و یا حتی نیاز و مشکل چی بوده و کاربرد چیه...

الان توی همین پروپوزال تعریف مسئله اومدی نوع داده های ورودی رو مشخص کردی اما نمی دونم گفتی که هدف چی هست یا نه... توی چکیده گفته بودی... نمی دونم گفتی که مشکل کار کجاست و این مشکل رو به چه شکل حل می کنی... البته خوب خیلی مقاله ها هستند که اومدن مثلا هستان شناسی برای فارسی ایجاد یا استخراج کردن یا ترجمه کردند... اما بلاخره گفتن هدف چی بوده و روش با توجه به این هدف چی هست... به همین خاطر تاکیدت روی خود مسئله و روش بیشتر و ربطش به داده ها بیشتر باشه... داده ها رو خوب توضیح دادی کاربرد و برخی مشکلات هم مشخص هست فقط خود مسئله و روش و اهداف و ربطش به داده ها باید بیشتر کار بشه...

آخه یک مشکل این هست که اگر بگی می خوام فقط مپ کنم یکی بگه برای چی... در اون حالت یکی ممکنه  بگه کاری به مپ ندارم بلکه می خوام مثلا این مشکلات که توی همین داده های موجود هست رو حل کنم... مثلا اگر موقعیت ضرب المثل یا اصطلاح بود چی... یا چکار کنم که توی تولید هدف برای یک موقعیت خود فعل تکرار نشه ... و یا چکار کنم که یک سری قواعد روی این ابعاد روابط بگذارم... اما اونوقت می گن چرا داری دو تا کار می کنی؟ اگر کارت این دومی هست اصلا چرا زبان رو عوض می کنی و اگر کارت اولی هست این کارهای بعدی برای چیه؟

پس من باید باز برگردم به چندزبانه و تکنیکهام در اون قسمت و یا حتی پرامپتهایی که به نوعی برخی مشکلات مپ رو حل کنند... و یا داده های جدیدی تولید کنم که نسبت به حالت تک زبانه مزایایی داشته باشه....

حالا جدا از پاسخ به این قسمتها اینها باید برات تجربه بشه که توی کارهای بعدی خودت، مشاوره دادن، پروژه گرفتن... مدیریت پروژه و راهنمایی شاگران و غیره ازشون استفاده کنی...

خدا را شکر

همین  مقتدری

موذنی

کمال

سعید کریمی

خادمی

شبیه معجزه بود ولی فکر کنم دیگه بسه... به هیچی فکر نکن ... هر چی بود گذشت این ذهن رو بیشتر آزار نده... این دینا به هیشکی وفا نکرده...

اون زمان من هر دو جا فرصتهایی بود... الان هم بدون دکتری جایی راه نمی دن... هدف تو هم که دانش بود تا پست الکی که بخوای سختی برای دیگران بکشی و توی سروکله هم بزنند و از علم دور باشی... خوشبختانه الان تازه رهبر می گفت هوش ... تازه کشف این دنیا هم خودش انگیزه است...

حالا که انتخاب کردی... دیگه فکرش رو نکن...اولا که کسی قضاوتی نداره... نمی تونه داشته باشه چون هر کسی توی دل دیگری نیست و بعدش هم نهایتن نظر نظر خودت هست... بگذریم به کارت برس...

آموزش به بچه ها

درس دیگه اش هم این بود که ذهن با ایجاد رابطه چیزها دراون می مونه و یا درکشون می کنه روی هوا حتی بعد از قضیه هم ممکنه فراموش کنی مطلب رو چون درکش نکردی... وقتی یه چیز درک می شه و روابطش با بقیه یادگیریها کشف می شه و تکرار می شه اونوقت هست که با هر بار پرسش مثل یک کلید سر وقتش می ریم و بیانش می کنیم ولی وقتی روی هوا باشه حفظی باشه مقطعی باشه ... با باد هوا هم می ره... پس به بچه ها سعی کنید با مثال و تمثیل و ایجاد رابطه با یادگیریهای قبلیشون مطلبی رو آموزش بدید.

درس

این درسی شد و بزار درسی باشه برای اینکه بگیم توی دنیا چقدر چیزهای چرت و پرت هست که الکی و یا حتی به شکل وسواسگونه آدم رو به کنترل در میارن... حالا این اینجوری ظاهر شد ولی وسواسها کم نیستند... اینجا باید مقاومت کنی و می کنی... اما می خوام بگم به همین نسبت به هزاران هزار وسواس دیگه هم هواست باشه... اگر اینها به کنترل در بیان حس می کنی وقتی بیشتری برای زندگی در لحظه داری و زندگی در لحظه یعنی وقت بیشتری با خیلی افراد و خیلی کارها و تفریحات... بدون دغدغه و نگرانی... واقعیت دنیا همینه کارش نمی تونیم کنیم... زمان مثل آب جاری هست باید از مسیر لذت برد... ما هم در زمان جاری هستیم... باید بتونی از لحظات استفاده کنی ... تکمیل و گسترش و بعد قطره کردن دستاوردها و تجربیات بد نیست... چون این تجربیات باید خلاصه و موثر در جهت کسب تجارب جدید قرار بگیرند و ظرف هم حدی داره که هر آشغالی رو نمی شه نگه داشت و باید خلاصه کرد... اما زمانی هم هست که می فهمی یکی از بزرگترین تجربه ها بی خیالی و زندگی کردن هست... داشتن دید وسعتر و جامعتر نسبت به دنیا و درگیر نشدن به هر موضوع بی خودی

این هم یک درسی بود که واقعا به خیلی از موضوعات بی خود فکر نکنیم به جاش به تصویر بزرگتر نگاه کنیم و ازش لذت بیشتری ببریم...

 

بزرگ بینی

بلاخره تحت اون شرایط و اون اوضاع اومدم بیرون ... بلاخره تصمیمی بود... حالا شاید اینجا هم پرستیژ کاری داره یا نداره... من اینجا یا اونجا هم علاقه ام به کارهای خاصی بود و ذهنم درگیر افکار و مسائل خاصی بود... درسم هم درس خاصی بود... اگر به رشته باشه که الان رهبر معظم داره تاکید می کنه روی هوش مصنوعی و این رشته شاید هیجان انگیزترین رشته ای بود که می تونستم بخونم ... از این بابت پشیمون نیستم... خوب بلاخره باید دنبال کاری می رفتم که واقعا هیجان و مطالبش رو درک کنم ... نه اینکه مدرکی بگیرم دنبال پستی باشم... خیلی ها اینطورین.... دنیا همه جا یک رنگه ... حالا یکی با کلی استعداد مونده یکی رفته... یکی مرده 

اما فارغ از این حرفا الان همین به اصطلاح هم قطارها مدیر شدن مدیر عامل و رییس شدن با کلی مسئولیت و جایگاه... دنبال عضو شورای شهر و نمایندگی و رییس و جمهوری و وزارت و غیره رفتن... بله همین به اصطلاح بچه مچه ها ... حقم دارند مگه قبلیها کی بودند و از چندسالگی شروع کردند؟ بلاخره اینها هم سن و سالی دارند... از خیلی کارگرها بلاخره با آزمون اومدن و نیروهای تحصیلکرده ای حساب می شن... بلاخره یکی باید یک سمتی داشته باشند... کار به این چیزها ندارم... انگار در و پنجره به هم جور می شن... شاید یک هم شهری کم توقع مثل طیبه با من و کارم سازگار می شد...

اما می گم درسته که تو پخته ای درسته که حرف و منطقت از خیلی از این وزیر و وکیل ها مدلل تر و مفهوم تر هست... ولی انگار جا رو به هر کسی خالی کردیم که انگار رأس و ریاست فقط به این آدمها میاد... الان همین به اصطلاح روسای جمهور بعضی هاشون در چه جهالت و متاسفانه عدم بلوغ و توهماتی سر می کنن ولی قضیه اینه که یک ملت بهشون را می دن... بالا می رن پست می گیرند و یک بادی هم به خودشون می ندازن که آدم فکر می کنه حقشون بوده... بادی به ابا و قباشون می ندازند که انگار صندلی به اینها اومده....

پس چرا تو باید فکر کنی صندلی مال کس دیگری است... باشه حوصله اش رو نداری ولش کن مثل باز هزارون دیگری مقاله بنویس تحقیق کن و بگو که لذت می بری و با هیچ کار دیگه ای عوضش نمی کنی ... اما اگر دست داد فکر نکن کم درست خوندی... فکر نکن بلد نیستی ... فکر نکن در جایگاهش نیستی ... فکر نکن صندلی بهت نمی اد که گفته چه بچه هایی که بر این صندلی ها تکیه زدن...

بگذریم... دنیا رو به اهل دنیا بگذاریم...

خوب چکار کنم

خوب چکار کنم... چرا کمال گرا می شی... چرا از نشون دادن خودت و حست ترس داری... چرا می خوای یک تصویر گنگ و مبهم که فکر می کنی خوب هست رو توی ذهن دیگران نگه داری؟

تو آدمی مثل هر آدم دیگه ای ... دست و پا و دماغ و شکل و رو... ما هر کدوممون بالاتر از این ظواهر آدم هستیم... بعضی وقتا حوصله داری بعضی وقتا نداری... بعضی وقتا شرایط یک سری حرف و گفا هست بعضی وقتا نیست... پس چرا فکر می کنی که هروقت یکی و دیدی باید کار خاصی بکنی... خوب چکار کنم... خوب چی بگم.. دنیا همینه... اینقدر بزرگش می کنی که ترجیح می دی سالها ظاهر نشی و چیزی نگی ... و در این سالها بعضی ها مردن بعضی ها عوض شدن رفتند... و حرفهایی و حسهایی که هیچ وقت بیان نشد... یا وقت کارهایی که دیگه مثل قبل حال نمی دن... پس بزرگش نکن ... برو جلو بلاخره یک اتفاقی میافته ... توی اون لحظه بلاخره یک کاری می شه... نمی خواد جلو جلو اینقدر فکر کنی و قضاوت کنی... شاید هم قرار باشه کار خاصی نکنی... نمی خواد فکر کنی که باید حتما کاری بشه

رهایی

خسته از فکر و وابستگی ... کشور ... مذهب و آخوند و غیر آخوند... غرب و شرق ... نمی خوام حساسیت به خرج بدم... نمی خوام فکر کنم... باید بتونم در بحث کردنها در حسرت خوردنها در فکر کردنها در تصمیم گرفتنها در کار کردنها و کار نکردنها در حرف زدنها و حرف نزدنها رها بشم از همه چیز و همه کس و هر وابستگی .... رها بشم... رها بشم...

خوب بود

به یاد آوردن اسمها جالب هست... اولش اسامی رو امتحان می کنی تا آخرش بلاخره به ذهنت میاد... الان هم اسامی زیادی رو یاد آوردی... اما این کار وقتی جواب می ده که اسم طرف یه اسم با معنی و رایج باشه.. خیلی رو به یاد آوردم که فکرش رو هم نمی کردم... معین الفت نیکبخت... مجتبی هاشمی حتی اون داریوش حتی فامیلش خادمی... سجاد زارع... شهسواری و منظمی ... عباس هم اتاقی .. خواجویی....صالحی... صدر و خیلی ها رو ... اما خوب این لعنتی یک اسم سگی عربی داشت که یادم نمیاد... اسامی زیادی یادم اومد بعضی ها هم سخت هست آدم یادش بمونه .... قید خیلی هاشون رو هم زدم ... نباید اینجا وسواس نشون داد... یه چیزی تو مایه مهندس احرابی... حداد... محراب... اعرابی... محلا...حتی شاید خباز... خداد... اینها به کرات توی ذهنت اومدن و تکرار شدن... حالا هر خری... ولش کن ... اینکه آدم بتونه جلوی این مغز بی صاب هم وایسه خوبه... اینکه بشه هر وقت میخوای روی یه کاری یا چیزی تمرکز کنی و هر وقت نمی خوای ولش کنی موهبت بزرگیه... شاید با مراقبه بشه به این سطح رسید... به هر حال ولش کن... به کارت برس

الان قضیه این نیست که بلاخره یادم بیاد یا نه... قضیه این هست که می خوام قادر باشم که رهاش کنم... مهم نباشه.. بی خیالش بشم... کلی کار دیگه مونده باید به اون کارها برسم... انگار یه موجود دیگه ای غیر از خودت توی کلت هست... حالا هر چی بهش گفتم من کم نمیارم... هر غلطی می خوای بکن من کار خودم رو می کنم... به کار خودم می رسم... آره خوبه آدم یه سری خاطرات و دانش رو مرور کن اما نه به شکل وسواس گونه.... طبیعی هست که ما خیلی چیزها رو بخوایم کنار بگذاریم... البته همونطور که دیدی وقتی اون سرنخ هاش پیدا می شه فامیل ها قابل لمس دوباره خودشون رو نشون می دن مگه اینکه از همون روز اول هم ایده ای در مورد یک کلمه نداشته باشی... باید همون روز کنجکاوی می کردی که یعنی چی... بگذریم... اینها مهم نیست...

==========

نمی دونم اصلا ارزش یک پست جدا رو داره یا نه... درسش این بود که باید روی توقف هر نوع فکری تمرین کنم... باید به مدیتیشن اهمیت بدم... باید کنترل داشته باشم... و کس کش هم می اومد و می رفت «مداح حسینی» بود اسمش... و همیشه ما می گفتمی از مداح حسینی بپرس پرسیدی و غیره... دو تکه بود... بگذریم این هم تجربه خوبی بود... باعث شد بعد از مدتها سراغ یکی رو بگیرم این آدمها بلاخره به درد می خورند...

 

ولش کن

دیگه حالا این حسرت پسرتها فایده ای نداره... مگه مدرک کامپیوتر نداشتی مگه هوش مصنوعی نخونده بودی مگه علاقه مند به علم و هوش مصنوعی نبودی؟ مگه نمی خواستی این درس و دروس رو خوب یاد بگیری... الان هم همین کار رو کردی... همیشه هم که توی خونت بودی نه سرما و نه گرما و نه اعصاب خوردی... بگذریم... حالا که چی از این چیزها که همون روز هم بود... دیگه قصه خوردن و معنی نداره... خدا رو به خاطر داشته هات شکر کن و به کارت برس...

ایده امشب

ایده رو تا یادم نرفته بنویسم:

ما در ورودی می گیم که رأس + رابطه (پرامپت) می دهد دنباله رو در زبان انگلیسی... حالا همین قانون رو برای زبان فارسی هم می گذاریم که راس فارسی (که امبدینگش نزدیک به انگلیسی هست) + رابطه (پرامپت فارسی) می دهد دنباله فارسی... در نتیجه به نظر اینجا این پرامپها باید برای انگلیسی و فارسی تیون بشن....

نسبی

اولا که باز به شکل نسبی تو از خیلی ها باهوش تری یعنی اینقدر دارایی داری که می تونه در این دنیا وسیع و پر از ماجرا لذت ببری... خدا رو هم شاکر باشی... دوما اونی که الان ماشین فلان سواره یا خونه فلان داره و یا ... لزوما به معنی اینکه از بقیه باهوشتر بوده نیست.. این دنیا یک دنیای فازی هست.. اصلا این تعریف ها خیلی معنی نداره ... تعریف اصلی این هست که هر کی به هرچی رسید رسیده از هر راهی بوده... انتخاب کرده و حالا یا با تلاش یا به خاطر انتخاب یا شانس در یک محل و موقعیت قرار گرفته... پس سختش نکن... در کنار اینکه درس و کارت رو جلو می بری به این عوامل فازی هم دقت کن... باید شانست رو امتحان کنی

نوشتن

هدف من از این نوشتن ها پیاده کردن افکارم بود و سر و سامون دادن به اونها و همینطور اینکه بتونم در یک موقعیت سریع تصمیم بگیرم و خط و منشم مشخص باشه... اینها یعنی استفاده از تجربه...

این که برنامه می نویسم درس می خونم مساله حل می کنم اینها همه به مغز خوبه... و کمک می کنه که ذهن و حافظه تیزتر بشه... نوشتن حتی ایده ها انسان رو می تونه خلاق تر بکنه اینکه افکار چگونه ظاهر می شن... با مرور این نوشته ها ذهن و حافظ دوباره تقویت میشه ... اینها از مزایای نوشتن افکار هست...

بودم بودم

بودم بودم رو ول کن، نمی گم بد هستیم ولی خوب الان معیار اقتصاد هست... به قولی الان چی هستیم... کشورهای دیگه چی هستند... همین ایتالیا، ژاپن، کره سنگاپور و هزارها کشور با چه روشی و چه جوری اقتصادشون رو ساختند که الان خوب مردمشون توی رفاه باشند... همین آمریکا که بدش رو می گید چند درصد از اقتصاد دنیا دستشه... اگر اینها معیار نیست پس معیار چیه...

نمی خوام آیه یاس بخونم... می گم ما هم باید سرمون به کار خودمون باشه... خوشحالی و خوشبختی به اینه که سرت رو بگیری بالا بگی مردمت یا خانوادت یا خودت در رفاه نسبی هستیم.

درسته که همه چیز نسبی هست و وضعیت و شاید آینده ما از یک سری کشورها بهتر باشه... ولی اگر ادعا دارید یه نگاه به یک سری کشورهای پیشرفته بندازید... الان صنعت و در آمد کشور ما چیه....

منشا

در استدلالها و حمایت ها و مخالفتها و انتقادها می تونی به منشا استدلال خودت و دیگران دقت کنی... یک منشا همیشگی همون حس تناقضی که با برخی عناصر هویتی پیش میاد.. یعنی افراد راحت هر نقد و مخالفتی با خودشون و یا کشورشون و غیره جوری که اون بخشی از هویت فردی و ملی یا مذهبی شون باشه رو قبول نمی کنند... این انگار یک واکنش معمول افراد هست... اما باید این منشا رو نسبت بهش آگاه بود و حالا خواستی قبولش کن نخواستی ردش کن یا بی خیالش باش... قرار نیست همه چیز رو الکی جزئی از هویتت کنی.. تازه انتقادی که باعث تکون خوردن و پیش رفتن بشه که خوبه...

به هر حال این واکنش ها و نگرانیها و تناقضات رو خیلی وقتا می شه دید... باید منطقی فکر کرد... سود و ضرر هر چیزی رو در نهایت نسبت به خودت و اجتماعت در نظر گرفت و دنبال همون بود