خوب بود
به یاد آوردن اسمها جالب هست... اولش اسامی رو امتحان می کنی تا آخرش بلاخره به ذهنت میاد... الان هم اسامی زیادی رو یاد آوردی... اما این کار وقتی جواب می ده که اسم طرف یه اسم با معنی و رایج باشه.. خیلی رو به یاد آوردم که فکرش رو هم نمی کردم... معین الفت نیکبخت... مجتبی هاشمی حتی اون داریوش حتی فامیلش خادمی... سجاد زارع... شهسواری و منظمی ... عباس هم اتاقی .. خواجویی....صالحی... صدر و خیلی ها رو ... اما خوب این لعنتی یک اسم سگی عربی داشت که یادم نمیاد... اسامی زیادی یادم اومد بعضی ها هم سخت هست آدم یادش بمونه .... قید خیلی هاشون رو هم زدم ... نباید اینجا وسواس نشون داد... یه چیزی تو مایه مهندس احرابی... حداد... محراب... اعرابی... محلا...حتی شاید خباز... خداد... اینها به کرات توی ذهنت اومدن و تکرار شدن... حالا هر خری... ولش کن ... اینکه آدم بتونه جلوی این مغز بی صاب هم وایسه خوبه... اینکه بشه هر وقت میخوای روی یه کاری یا چیزی تمرکز کنی و هر وقت نمی خوای ولش کنی موهبت بزرگیه... شاید با مراقبه بشه به این سطح رسید... به هر حال ولش کن... به کارت برس
الان قضیه این نیست که بلاخره یادم بیاد یا نه... قضیه این هست که می خوام قادر باشم که رهاش کنم... مهم نباشه.. بی خیالش بشم... کلی کار دیگه مونده باید به اون کارها برسم... انگار یه موجود دیگه ای غیر از خودت توی کلت هست... حالا هر چی بهش گفتم من کم نمیارم... هر غلطی می خوای بکن من کار خودم رو می کنم... به کار خودم می رسم... آره خوبه آدم یه سری خاطرات و دانش رو مرور کن اما نه به شکل وسواس گونه.... طبیعی هست که ما خیلی چیزها رو بخوایم کنار بگذاریم... البته همونطور که دیدی وقتی اون سرنخ هاش پیدا می شه فامیل ها قابل لمس دوباره خودشون رو نشون می دن مگه اینکه از همون روز اول هم ایده ای در مورد یک کلمه نداشته باشی... باید همون روز کنجکاوی می کردی که یعنی چی... بگذریم... اینها مهم نیست...
==========
نمی دونم اصلا ارزش یک پست جدا رو داره یا نه... درسش این بود که باید روی توقف هر نوع فکری تمرین کنم... باید به مدیتیشن اهمیت بدم... باید کنترل داشته باشم... و کس کش هم می اومد و می رفت «مداح حسینی» بود اسمش... و همیشه ما می گفتمی از مداح حسینی بپرس پرسیدی و غیره... دو تکه بود... بگذریم این هم تجربه خوبی بود... باعث شد بعد از مدتها سراغ یکی رو بگیرم این آدمها بلاخره به درد می خورند...