بزرگی دنیا

بعضی وقتها اینقدر در خودمون غرق هستیم که متوجه نیستیم دنیا چقدر بزرگه! ملیونها بلکه ملیاردها آدم در همین لحظه و زمان دارند زندگی می کنند که هر کدوم سر و شکل و باور و فکر متفاوتی دارند.... اگر بدونی که تو تنهای یک ذره از این خیل عظیم هستی، خیلی که در جریان هست... و مال امسال و پارسال هم نیست، اون موقع شاید راحت تر بشی... کمتر روی خودت متمرکز بشی و ناراحت باشی که چی گفتی و چی کردی... دیکه اونقدر اهمیت نداره....

درگیر نشو

ببین من به عنوان یه انسان در این کشور و بین این مردم به دنیا اومدم، اونها هم آدمهایی هستند مثل ملیونها دو سر و دوپای دیگه... آخر کار و هنرشون اینه که این مطلب رو بفهمند... که باید زحمت بکشند تا جلو برن... و اینقدر مثل این حکومت گهی که سعی می کنه به احساسات ملی مذهبی دامن بزنه، درگیر این جور مسائل نباشن... قدرت خودخندی، خودنقدی، داشته باشند.. که خوشبختانه آدمهای بیشتری به این نتیجه دارن می رسن....

اما واقعاً وقت تلف کردنه.. که من بخوام بگم حالا اجداد من به عنوان ایرانی یا هر خر دیگه ای چکار کردن و نکردن و بخوام دوساعت با یکی بحث کنم که کی بودیم و یا نبودیم...

سعدی رحمت الله علیه خلاصش کرد

مشک آن است که ببوید.... نه آنکه عطار بگوید....

 

پس حتی شروع نکن اینجور بحثها رو که کوچکترین وقتی رو تلف کنند... آدم پیدا می شه بگن، حتی خارجی ها و بی طرفها می نویسند که صحبتشون هم پسند بیافته....

یعنی راز موفقیت فکر نکردن به موفقیت هست... باید از روی علاقه جلو بری و برای خودت کار کنی.... حالا هم پاشو به کارات برس....

مرور

ببین اینقدر مهم نیست که حتی برگردی ببینی چی شد و چی نشد و چی گفتی و چی نگفتی، باید جسارت انجام کارهای مختلف رو داشته باشی... فکر و تردید و دست دست جایی نداره... باید سریع و قاطع حرف بزنی و اقدام کنی و جلو بری

چه اهمیتی داره...

کلی از زندگی استرس کشیدم... و آرامش رو از خودم گرفتم و یا کارهایی رو نکردم و یا کارهایی رو کردم، حرفهایی زو زدم، یا حرفهایی رو نزدم... قضاوتهایی کردم، خوشحال شدم، غرور گرفتم و یا ناراحت شدم.... به خاطر اینکه فکر می کردم فلان چیز اهمیت داره!!! اما چه اهمیتی داره! خوب فکر کنی، خیلی چیزها اونجور که تو فکر می کنی اهمیتی ندارند... باید تشخیص بدی که چی اهمیت داره و چی نداره... اگر خوب یاد بگیری که حساسیتت رو نسبت به مسائل کم کنی و یفهمی که خیلی چیزها اهمیت نداره .... کم کم حالت بهتر می شه، آرومتر و طبیعی تر و ریلکس تر می شی، بدون اینکه بخوای وقت بزاری برای چیزهای بی اهمیت فکر کنی و یا کاری کنی....

مدیتیشن

فرای این بحثها، اولاً هیچ فرق عمده ای میان آدمها فارغ از ظاهرشون نیست... و اصل سلامتی هست... اعتماد به نفس رو می شه در هر حالی داشت ،کافی خودت رو دوست داشته باشی و به خودت احترام بگذاری.... اینطوری بقیه هم تو رو دوست خواهندداشت....

اما به هر حال ما همیشه درگیر منم ها و جاه طلبی های نفس (همون خودمون) هستیم... در این حالت می شه خودت رو فراتر از بدن و ظاهر و متعلقاتت تصور کنی و به این جنگ میان خود و تمایلات از بالا نگاه کن و دقت کنی... بدون اینکه دخالتی زیادی بکنی بگذاری که بیان بالا و رد بشن.... 

این یه جورایی ایده مدیتیشن یا همون مراقبه هست....

امتحان

امتحان.... الان هدف از این درس خوندن ها چیه؟

اولین بار نیست که سر جلسه امتحان می شینی... چند ساعت وقت داری... باید ذهنت رو آماده سوالاتی که ممکنه بیاد بکنی... فرض کنی الان سر امتحانی، با سوالاتی مواجه می شی و باید راه حل و یا جوابی براشون در بیاری.... پس هر چقدر بیشتر سوال دیده باشی، هر چقدر بیشتر راه حل دیده باشی، هر چقدر بیشتر به نکات دقت کرده باشی و همینطور به ماهیت و کلیت درس مسلط تر باشی می تونی بهتر از پسش بر بیای... پس از این وقتهای قبل از امتحان استفاده کن تا ببینی چه جوری می تونی وقتهای آسونتر و راحتتری رو برای خودت سر امتحان ایجاد کنی... راحت محاسبات و فرمولها و ایده ها رو سر هم کنی تا به جواب برسی... سوال رو بفهمی و نحوه جواب دادن رو هم تمرین داشته باشی....

طرح سوالات

یک روش خوب برای آمادگی برای امتحان این هست که تصور کنیم خودمون الان طراح سوال هستیم و سعی کنیم خودمون چندتا سوال از محتویات درس داده شده در بیاریم... و بهشون جواب بدیم....

سوال

همیشه ما یه حسی داریم که چقدر از یک مطلب رو فهمیدیم و یا چقدرش برامون روی هواست و مبهم هست... با سوال اینکه آیا واقعاً من این مطلب رو مسلطم و جواب صادقانه به این پرسش می شه یادگیری رو کامل کرد...

یادگیری

معمولاً همراه با خوندن کتاب و یا گوش دادن به مدرس ما تصوری از حرفی که می زنه می کنیم و سعی می کنیم در ادامه صحبتها و خوندنها شواهدی در تایید برداشتی که از صحبتها داشتیم پیدا کنیم... بعضی وقتها این شواهد فراهم نمی شه و یا متناقض با برداشت ما است... در این حالت دوباره فرضیه و شواهد خود را مرور می کنیم تا درک درستی از قضیه داشته باشیم... این فرایند را در حین گوش کردن و خوندن مد نظر داشته باش.....

یادگیری

به نظر میاد برای موفقیت باید دو چیز رعایت بشه...

تا یک دید کلی و مرزبندی شده و درست از مسائل نداشته باشی، حل کردنشون راحت نیست... مثلاً من الان یک دید خوب نسبت به برنامه های بازگشتی، برنامه نویسی پویا و حتی حریصانه و یا مسائل کاهش پیدا کردم... حالا می تونم با این دید یک مسئله جدید رو بهتر حل کنم.... از طرفی روبرو شدن با مسائل و حل اونها هم بهت تسلط در حل کردن می ده، آمادگی ذهنی می ده که از کجا شروع کنی و مراحل رو چه جوری پیش ببری و هم دوباره برات سوالهایی پیش میاد که پیدا کردن جواب اون سوالها دوباره دیدت رو نسبت به کلیت مسئله کامل تر می کنه....

پس این دو لازم و ملزوم هم هستند تا بتونی راحت تر مسائل رو حل کنی...

یادگیری

اولاً فارغ از این امتحانها و تکالیف هدف من آشنایی و تسلط بر روی یک سری موضوعات هست... البته موضوع و کتاب زیاد هست... من نیاز دارم یک دید بالا به پایین و در برخی قسمتها کلی و در برخی قسمتها جزیی نسبت به مسائل داشته باشم...

هدف

چرت می گه! که چی؟! خوشبختانه و یا بدبختانه در این دنیا مسائل خیلی فرق نمی کنه... مهم داشتن یک آرامش هست... آدم باید به فکر سلامتیش باشه... من الان توی همین دو تا درس موندم... و طرف هم هست که دکتری گرفته و بیکاره... توان رو باید تقسیم کرد... طرف همینجا توی شهر آلوده تهرون استاد دانشگاهست... صدتا مقاله هم داده... مدرکش رو هم از بهترین دانشگاههای خارجی گرفته... پس چرا اینجاست؟... تو هم ناشکری نکن، همون کار رو در ورژن راحت ترش داری... و اگر هدف علم و تحقیق هست این گوی و این میدان... من انتخاب کردم که کنار خونواده باشم، توی کشورم باشم، بچه ها و زنم کنار قوم و خویششون باشند، بتونند چارتا کلام بگن.... فکر می کنی اینجور چیزها رو اونجا راحت می شه پیدا کرد؟ فکر نکنم....

بعدش هم حالا بذار فعلاً به سلامت همین مدرکه رو بگیری.... بعدش و یا در کنارش شاید فکرهایی دیگه ای هم بکنی....

ایده آل

اگر ایده آلی هست، یک ایده آل ارزنده مبارزه با همین خرافات، وسواس و ترس ها و احتیاطهای بی منطق و بی دلیل هست...

پس به خاطر رهایی و رستگاری مبارزه کن...

نسخه

نسخه اینه....

باید استفاده از کامپیوتر رو خیلی کم کنی.... برای چند ماه....

بعد برنامه ریزی دقیقی کنی که کمتری استفاده رو داشته باشی....

ورزش چشم روزانه مهم هست، گردش به بالا پایین چپ و راست....

استفاده بیشتر از کاغذ

گردش در طبیعت...

میوه، آب و مواد مغذی

این نسخه را باید برای مدتی استفاده کنی....

این از همه چیز دیگه مهمتره... ایده آل گرا نشو... گور باباش یه چیزی می شه...

فرضیه

ایجاد و آزمایش فرضیه اساس کار پژوهشی هست...

همیشه از فرضیه های ساده تر شروع کن و آزمایش ها آسونتر انجام بده و به فرضیات بزرگتر برو

سرگذشت

خوندن سرگذشت دیگران جالبه... خوندن سرگذشت کشورها و جوامع مختلف جالبه... این اتفاقات در طی هزاران سال افتاده... خوندن سرگذشت بشر هم جالبه.... و این که قراره بعدً چه پیشرفتهایی بکنه و یا قراره ایران به کجا برسه... و چه پیشرفتهایی بکنه و یا چه مسیری رو جلو بره...

جالبه چه آدمهای آرمانگرایی که جونشون رو فدا می کنند تا تغییری در یک جامعه یا مسیرش ایجاد کنند، با چه تعصبی از انقلاب و مسیر انقلاب می گن... کسانی که وارد سیاست می شن و یا اخبار رو دنبال می کنند... انگار همه مردم مشغولند... اما بعدش آدم می گه، کشور و منطقه رو ولش... من کجام، من توی این دنیا کجام، من قراره کجا برم... و کجا وایسم... بالاتر از هر قومیت و ملیتی من انسانم... نقش من در این جهان نسبت به خودم و دیگران چیه؟

می خواستم

می خواستم از موفقیت پریشب بنویسم که البته کم هم نبود...

شعارت این بود که بابا ول کنید دیگه... می خواهیم از فوتبال لذت ببریم... یا می خوام از فوتبال لذت ببرم... وسط این همه کار مدتی رها بشم و فقط به لذت از کنترل توپ و ایجاد نقشه ای برای برد فکر کنم.... و با این شعار جلو رفتم و بازخوردهای مثبت زیادی هم گرفتم...

اما لعنتی دوباره سالی طی شد... و من دوباره به گذشت زمان برخورد کردم... من تنها نیستم، زمان برای همه می گذره... هر موقع هم که به دنیا می اومدی قضیه همین بود... به قول یارو مگر که به دنیا نیای... وقتی بیای دیگه باید مسیری رو بری.... بعدش می گم چرا هنوز باید در افکار بچگانه، مقایسه های بچگانه، جاه طلبی های بچگانه باشم... البته به بچه ها احترام بیشتری قائلم.... تا کی دیدن این تصاویر.... خوب شد ازدواج کردم... حداقل تا حدی به زن و بچه دلخوشم

می خوام احساس مفید بودن کنم... احساس باارزش بودن... این حسیه که همه آدمها می خوان... مثلاً دارم دکتری می خونم و حس مفید بودن دارم... از یادگیری لذت می برم... ولی بعضی وقتها دوباره حسهای پوچی و کلافگی ممکنه به سراغم بیاد....

پیرش الو

چقدر فکر؟ دیگه چقدر ظرفیت برای این همه فکرهای جورواجور

گور پدر همه چیز.... من نمی تونم سلامتی و زندگیم رو بگذارم به خاطر که چی می خواد بشه؟؟؟؟

فشار هم حدی داره.... 

با این وضعیت مجبورم... روزی شده چند گام بردارم... جوری که شده یکی دو تا حل کنم، یا منبعی پیدا کنم.. تمرینی حل کنم... مجبورم هر روز کم کار کنم اما در جهت هدف کلی کار کنم...

هدف

درسته که باید تمرین انجام بدم... اما هدف این تمرینها و این درسه که بعداً اگر خودم خودم رو ورانداز کنم، بدونم که با مبحث خواسته شده آشنا شدم....

اینجا هم موضوع برنامه ریزی خطی هست... چقدر من با این ابزار آشنا هستم؟ چقدر می تونم ازش استفاده کنم؟ چقدر با مفاهیمش آشنا هستم.

عمده خیلی از مباحث مفاهیم هستند... من به تدریج با مفاهیم کلی یادگیری ماشین و شبکه عصبی آشنا شدم و در کنارش یک سری مهارتها برای پیاده سازیشون رو هم پیدا کردم...

پس هدف اصلی یادگیری هست... جوری که خودت حس کنی با مبحث آشنا شدی... تمرینها با جواب شاید یکی از بهترین منابع هستند...