می خواستم از موفقیت پریشب بنویسم که البته کم هم نبود...

شعارت این بود که بابا ول کنید دیگه... می خواهیم از فوتبال لذت ببریم... یا می خوام از فوتبال لذت ببرم... وسط این همه کار مدتی رها بشم و فقط به لذت از کنترل توپ و ایجاد نقشه ای برای برد فکر کنم.... و با این شعار جلو رفتم و بازخوردهای مثبت زیادی هم گرفتم...

اما لعنتی دوباره سالی طی شد... و من دوباره به گذشت زمان برخورد کردم... من تنها نیستم، زمان برای همه می گذره... هر موقع هم که به دنیا می اومدی قضیه همین بود... به قول یارو مگر که به دنیا نیای... وقتی بیای دیگه باید مسیری رو بری.... بعدش می گم چرا هنوز باید در افکار بچگانه، مقایسه های بچگانه، جاه طلبی های بچگانه باشم... البته به بچه ها احترام بیشتری قائلم.... تا کی دیدن این تصاویر.... خوب شد ازدواج کردم... حداقل تا حدی به زن و بچه دلخوشم

می خوام احساس مفید بودن کنم... احساس باارزش بودن... این حسیه که همه آدمها می خوان... مثلاً دارم دکتری می خونم و حس مفید بودن دارم... از یادگیری لذت می برم... ولی بعضی وقتها دوباره حسهای پوچی و کلافگی ممکنه به سراغم بیاد....