دنبال بی نقص بودن

دیروز هم گفتم که می رم و هرچی شد شد... بد نبود از نشستن بهتر بود... حرفهای بدی هم زده نشد.. خاطره انگیز بود... بعدش هم من قرار بود که اهمیتی ندم... و الان هم اهمیتی نمی دم که چی شده.... اما فقط یک لحظه باید حواسم رو بیشتر جمع می کردم... البته حواسم هم بود ... الان هم به خاطر اینکه حواسم بود اینقدر فکری شدم... ولی خوب ایده آل گرا نباش...شد که شد... خوب و بدش مهم نیست... نمی خوام بدون نقص جلوه کنم... سعی در بدون نقص بودن خودش یک نوع... مگر همون یارو جلو روت چه کرد؟ یا رو آوردن به مواد خودش نوعی ح نیست؟ .... پس خوب بودی چون اصلا مهم نیست... ساعتی بود طی شد... از حرفهای این و اون هم لذت بردی و حرفات هم سنجیده بود ... این لحظه واقعا مهم نبود و تجربه ای در کنار دیگر تجاربت بود... مهمتر اینه که اصل رو فراموش نکنی اینکه دنبال بی نقص بودن نباشی که خودش باعث بسیاری از ضررهاست و خیلی هم اتفاقاً متداول هست... همینکه ازش پرهیز کنی خودش قدم مثبتی هست... خودت پیشقدم بودی برای ارتباط با خیلی ها و همه چیز دست می شه

 

این همه

این همه آدم هست... این همه مردم هستند. هر کسی یه جوریه هر کسی یه فکری داره ... چقدر آدم ابله... چقدر آدم خودخواه داریم... پس دیگه اینقدر روی خوب و بد کارهات فکر نکن... گفتمت هر وقت برات مهم نبود چه ش پوشیدی... هر وقت قبل و بعدش به چیزی فکر نکردی ... اونوقت مطمئن می شم که به هدف رسیدی....

الان هم بخوای بری چون دیدن دوباره و هر جور دیدن افراد برات مهم نیست ... می ری و هر جور بود می گی لحظاتی رو می گذرونی و برمی گردی ... همین ... تو شان و جایگاهت رو پیش خیلی ها داری... هرچند حرف دیگران مزاحم زندگی آزاد هست... هدف من اینه که آزادتر زندگی کنم...

مرور

مکانیزم همیشه این بوده که تو توقعات و اون سطوح رو بالا می بردی و به همین خاطر این امر باعث پرهیز از اون عمل می شد، چارش هم همینه که توقعی نداشته باشی... خیلی متواضعانه قبول دارم که شاید وقت نداشتم که به اندازه کافی ... باشم و به همین خاطر توقعی ندارم... به اندازه کافی هم آدمهایی رو می شناسم.... توقع تعریف ندارم توقع کلاس ندارم... این فقط حس و حال من هست... پشیمون نمی شم... این فقط روش من هست... کم و زیادش و خوب و بدش مهم نیست

منفعت

اینجوری در دراز مدت به نفعت هست... حتی یک الگو می تونی باشی... پس کاری که به نفعت هست رو انجام بده .... جوری که می دونی بهتره زندگی کن.... بی خیال و سبکبال .... این خودش رازه...

شاد

می شه زمانهای بیشتری رو شاد بود ... به سیرو سفر رفت... به گپ و گفت با مردم پرداخت به تماشای مناظر رفت.... کار کرد.. اگر بخواهی لبخند به لبت باشه، متواضع باشی و در حال زندگی کنی...

حسرت

یک موضوع دیگه هم این بود که حسرت و مقایسه و گذشته و همه چیز رو بذارم کنار... خلاصش می شه که زیاد به فکر خوب و بدیش نباشم... 

چرا زیادی

درسته دیگه نباید زیادی تو بحرش برم... دیگه نباید زیادی فکرش رو بکنم... فقط می تونم از حالم لذت ببرم... توی حال باشم ... به دیگران هم شادی و امید رو  تزریق کنم... دیگه طرفش و نوعش مهم نیست... باید رهاتر با هدف تر باشم... شاید سخنرانی کنم.. شاید تا صبح حرف بزنم ... ... شاید هم دو دقیقه بیشتر نشه... همش یکیه... هیچ فرقی ندارند...دیگه حوصله ندارم به خوب و بدش فکر کنم..  به کم و زیادش دقت نمی کنم... قصد اثبات چیزی رو ندارم... در مورد خوب بدش هم بعدش فکر نمی کنم... این مسیره... دیگه افراد مهم نیستن... این مسیره... از روی دل می شینم نگاه می کنم مثل امروز با یک آدم حرف می زنم  کشور و عصمت ولی دیگه خوب و بدش که کی چی می گه چی نگه مهم نیست....

حال

الان دیگه فاتحه برای غضنفر.... نمی دونم... ولی می گم ما که اینها رو می دونیم چرا تا افراد زنده هستند سراغ گیرشون نباشیم؟ منطقیه نه!

تصمیم گیر

باید خودت تصمیم بگیری هر کسی ممکنه هر چی بگه این تویی که باز باید برای خودت تصمیم بگیری... کی چکار کنی این همش به دوش خودت هست... اگر دیگران این کار رو می کنن پس تو هم می تونی....

بی خیال

تز امروز عصرم بی خیالی و نوعی رهایی بود... در هر برخورد در هر دید در هر بازدید نمی شه پیشبینی کرد که چی قراره پیش بیاد... هیچکس این کار رو نمی کنه ... پس نباید نگران خوب بدش باشی... یکبار خوب می شه یکبار بد میشه بد شد که شد خوب شد که شد... نباید از هر برخورد و حرف انتظار ایده آل داشته باشی.... بخوای زیادی قبلش فکر کنی و یا بعدش فکر کنی... فکر کلی رها بودن و لذت بردنه ...بدون فکر بودنه... مطمئناً حرفات درست می شه... بدون فکر و رها و خالی از حب و بغض ها ... می تونی رها باشی... نخوای به خودت شک کنی... هر وقت هر روز رفتی و اومدی ... بدون فکر رفتی و اومدی و شبش به کار روز بعدت فکر کردی و به آنچه گذشت فکر نکردی اونوقت می تونم بگم که به نتیجه خوبی رسیدی.... هیچ چیز و هیچ کس مهم نیست.... دیگه بقیش مهم نیست

ریاست

همه اونها هم همین رو می گن که

زیر دست داشته باشی

تصمیم گیر باشی

احساس مهم بودن

احساس مورد احترام بودن

احساس با ارزش بودن

احساس مفید بودن

.....

اینها همون احساساتی هست که خیلی ها ظاهرا به دنبالش هستند و این حسها بهشون آرامش می ده. اما باید بدونی که این احساسات رو خودت هم می تونی در خودت ایجاد کنی.... نباید این احساسات عطش قدرت ایجاد کنه چون از دست دادنشون هم سخته ... بعدش هم اونها نیاز دارن که تحویل گرفته بشن... اگر زیادی احساس قدرت کردن خیلی راحت می تونی به این خواسته شون جواب ندی... اجتماع محل یکی بودن همکاری احترام متقابل و تزریق احساس مفید بودن به همه هست... این رسالت آدمهای خوبه

اون

اون هم که طبیعی است صدتایی ده تا داشتن... خدا رو شکر... بعدش هم برای بعدی که باید صبر کنی کسی که دوباره مجبورت نمی کنه راه دیگه ای بری مگر راههای مشخص 

صبر و مدیریت

طبیعی است به هر حال یک پات اینجا بوده یک پات جای دیگه مثل همه این مردم مثل هزاران آدم دیگه طبیعی بوده که شاید تو همون لحظات اول نتونند شروع کننده باشند.... این رو بپذیر... حتی خیلی ها که پرهیز کردن ... رفتن شهرها و کشورهای دیگه و به ندرت هم میان....

طبیعی هست ولی این به این معنی نیست که اونها نمی شناسن... صدتاشون می شناسن.... و قرار هم نیست کار خاصی کنی .... فقط راحت و آرام حتی شده یک جا بشینی تا کم کم روابط شکل بگیره... این توصیه رو حتی من به دیگران هم دارم.... از اون ادا بازیهایی که جمع می شن فکر می کنن چقدر داره خوش می گذره هم خوشم نمیاد... احساس باید درونی باشه و طبیعی باشه.... پش فقط کمی صبر می خواد همین

صبر و مدیریت

گفتم که اگر مدیر باشی تو خیلی راحتی و تو هستی که حتی روابط رو مدیریت می کنی وقتی که اطرافیانت ممکنه گوفش باشند.

گفتم مارادونا چقدر فن داره.... باید ایده آل گرا نباشی باید با خودت راحت باشی ... خودت رو پذیرفته باشی برای باقی عمرت.. نمی شه که فرار کنی و خیلی چیزها رو بگذری چون نمی خوای واقع گرا باشی... از طرفی همه چیز شانسیه برای همه شانسی هست چشم و بر و روی تو و اون هیبتت رو کم کسانی داره... مثل همونا هستی پس این رو تمومش کن....دیروز هم که کنار غلومرضا خیلی خوب یود...

شکل کلی


شکل کلی کار
ببین شکل کلی بعضی کارها رو که باید بدونی... جمع می شن شیخی سخنرانی می کنه و اکثرا گوش می کنند بعدش هم میان به اصطلاح می خونند و خیلی ها هم خودشون رو با سینه و زنجیر مشغول می کنند... بستگی به هدف خودت داره... که آیا صرفاً همین کارها و روند که تا حدی تکراری هم هست راضیت می کنه و یا تا چه حد راضیت می کنه... به هر حال محلی برای ارز اندام برخی ها است... بگذریم... به هر حال هر چیزی یک شکل کلی و از پیش تعریف شده ای داره... این وسط فقط ممکنه حالت عوض بشه و یا خاطراتی مرور بشه و یا بتونی با یکی دو نفر همکلام بشی...

لذت ببر

آره حس می کنم زیادی همه چیز رو جدی می گرفتم... حالا که باید برم دنبال کار و روزگار و گرفتاریهام... ولی هدف این بود که لذت ببری... همین

به همین خاطر می گفتم که هدف اینه لذت ببرم... اینها هم خوب اینجا بودن تونستن چارتا مثل خودشون رو جمع کنند شاید هم براشون جالب و لذت بخشه... برای تو چی؟ وقتی دیگه کسی نمونده....بعضی وقتها هم می گم اگر قرار بود توی خونه خودم قریب بیافتم چرا نرفتم اینور و اونور دنیا صفا نکنم؟

باز هم باید تعریفت رو از دیگران عوض کنی... به خاطر بچت ... به خاطر زنت ... به خاطر زندگی ... هدف همون بود که لذت برد... حالا هر کسی این کار رو به یک طریقی می کنه ... هر کسی خودش تشخیص می ده

من هم نمی خوام حرف شعاری و چرت و پرت بگم... دنبال یک سلام و حال احوال و یا صحبتی هستم که بهم لذت بده... شعور کی می تونه من رو جذب کنه؟

همه چی ساده تر بود اگر اینجوری به مسئله نگاه می کرد... باز هم امشب بهم ایده داد... و باید عملیش کنم...

ایده بعدی هم این بود که دیگه مهم نیست چی پیش میاد و یا کی چی فکر کرده یا می کنه ... باید بالواقع بتونی قید این چیزها رو بزنی... بالواقع بتونی بی اهمیت بشی به یک سری ظواهر... باطن ما همون وجودی هست که حملش می کنیم... 

هر جا

اون سر دنیا هم که بودی قضیه همین بود... الان تو با یک دکتر با یک محقق که سرش به تنش می ارزه نشستی و حرف زدی ... چرا باز باید نظر و صحبت چارتا آدم بی سواد بیکار تریاکی بی مخ برات مهم باشه؟ چرا؟

نمی گم نمی شد استفاده کرد ولی چرا حالا فقط این؟ حست می کشه؟ یارو های زیادی دیگه هم اومدن و حتی می شد بحثی صحبتی باهاشون شروع کنی ولی انگیزه ای نداشتی... یعنی نظرشون برات مهم نبود... حالا چرا فقط اون یکی.... اون هم خودش آدمی مثل بقیه ... تو این خرس سفید برات جالب شده... ولی اون هم از نیش روزگار ایمن نبود... بهتر نبود متواضع تر باشی و با آدمهای بیشتری بگردی؟

همه

مثل همه، عزیزای من هم پدر و مادر خواهر و قوم هستند... بقیه هم همینند... فکر می کنی

تازه یه آدم بیکار می خواد که روز تا شبش رو بزاره توی این قضایا تا حالا شاید توی دو روز بتونه چرخی بزنه... طرف از تهرون میاد...

جنگ هم هست اگر اونها این چیزها رو حق خودشون می دونن ... حق تو هم هست....

خاک بر سرت که دیگه حالا تریبونی بیاد دستت و نخوای خودمونی باشی

همه همینند

این غروب این بهار این سبزه این وسعت بی کران آسمان برای همه یک معنی داره... در کنار با هم بودن باز همه ما تنهاییم و فقط خداست که می تونه جوابگوی اون حس بی کرانی باشه...

Image result for ‫غروب آسمان‬‎

گرم

بله این چیزها بهم گرما می ده و دوست داشتم با کسای باشم که بهم گرما بدن... آرامش و گرما باید هدف باشه

باید از دیدن دیگران استقبال کنی... کنجکاو باشی این همه ساعت تنها توی خونه همه ما کز کردیم که چی؟ چرا نباید از دیدن هم حتی برای لحظاتی احساس بهتری ایجاد کنیم؟

نهایتش برو ببین تا حالت عوض شه.

عدم ایده آل گرایی

دنیای مسخره ای هست، قبول کن
بگذریم. حساسیت رو بیار پایین.... مهم نیست تلویزیون چی شده ... مهم دستگاه بدن خودت هست...
بگذریم...
گفته بودم بله درونگرایی و دوست داری فکر کنی، این رو هم قبول کن اما ایده آل گرا نباش. برو بیرون فکرت رو بکن....
یا اصلاً فکر نکن فکر کنی که چی بشه؟ باید فقط لحظاتی همراه بشی.... ممکنه هر کسی رو ببینی، هیچ ایده آلی تصور نکن و جلو برو همینی که هستی خوب یا بد... فقط جلو برو
اونجا هم کم کم درست می شه.

نظم و پیگیری و آرامش

گفتی که هدف کلیت داشتن آرامش هست... بی توجه به هر کی و هر چی

برای این منظور کسب اطلاعات، پیشبینی آینده و رعایت نظم می تونه اون آرامش رو برات فراهم کنه... می تونی هر جا که هستی، توی اتوبوس توی دانشگاه... برنامت جلوت باشه... همراه با استاد درس به درس بری جلو ... بلیطت رو رزرو کنی... به موقع بیای به موقع بری تا همه چی با آرامش طبق روال جلو بره....

درست می شه

درست می شه انشالله ...

الکی و مهم

تو با این تجربت باید بدونی که بعضی کارها الکی و راحت هست مثل همین ثبت نامها و غیره

اما انتخاب واحد، درس و اینها مهم تر هستند... اون گفتگو هم باید ببینی اهمیتش برای خودت چی هست... باید خودت تصمیم گیرنده باشی و اهمش رو دربیاری

الان دیگه دوستی و غیره مهم نیست... اومدی اینجا درسها رو بخونی پاس کنی و بری و این باید فکر اولت باشه

نوشاد

امروز روز جالبی نبود... به حساب خیلی از بدبیاریها وقتی که بازی شروع شد گفتم که نوشاد هم می بازه. اما این بازی تاریخی نشون داد که همیشه هم قرار نیست ببازی ... و حتی یک ایرانی هم با کوشش می تونه در جمع برترینهای تنیس قرار بگیره... البته این اتفاق هم مثل خیلی از اتفاقهای دنیا نشون دهنده تلخی و شیرینی توام دنیاست.. دنیا همینه

بدون فکر

روش دیروزم هم خوب بود... اینکه بابا به چای اینکه اینقدر فکر کنی... تو که قبلا هزاران بار این سناریوها و اهدافشون رو زیر رو کردی پس دیگه فکری نداره که ... باید فقط حرکت کنی بری جلو و بدو ن فکر مراحل رو انجام بدی... خود فکرها یعنی تعلل... خیلی وقتها باید فقط درگیر شد

بعدش هم وقتی که قضیه تموم شد هم باید یک کار دیگه رو شروع کنی حتی دیگه نخوای فکر کنی که چی بود چی شد... این نکته خیلی مهمی در انجام کارهاست... چقدر فکرو استرس و غیره.. به درک... مهم اینه که استرس و فکری نداشته باشی ... بقیه چیزها و حتی آدمهاش دیگه مهم نیست...

ابراز احساسات

واقعا نحوه ابراز احساسات یک بچه چارساله برام الگو بود... چه جوری کپارو کشید و با همون حسی که داشت فارغ از هر چی کلمات تپلو و .... رو با اون میمیک صورت بیان کرد...

این می تونه الگو باشه... ای کاش من هم می شد وسط بحث بتونم اینطوری حسم رو راحت بریزم بیرون ....

به هر حال حرکت جالبی بود

مغازه دار

چرا از کارت و از زندگیت و وقت گذروندنت ناراحت باشی؟ همین مغازه دار ها رو نگاه کن... موقعیت اجتماعی خاصی دارن! نه.. درسی خوندن و یا زحمتی کشیدن.. نه و بله... کارشون چیه... از اول صبح بشینن کی یک مشتری پیدا بشه...

و هزاران انسان شغل و کارشون تا اخر عمرشون همینه... پس باز هم به اینها نگاه کن و باز کمی سپاسگزار وضعیتت باش..

ملیونها

ببین فقط من نیستم در همین لحظه ملیونها و چندین ملیارد انسان مشابه من داره زندگی می کنه 

اکثر ما همین افکار رو داریم ... همین نیازها رو داریم... همین مراحل رو پشت سر می گذاریم... شاید نگاه کردن به این خیل جمعیت گوناگون... لاغر چاق بزرگ کوچک سفید سیاه و ... کمی بتونه آرومت کنه... ملیونها نفر از اونها که بی مو و چشم بادمی هستند ... و هر کسی می تونست هر کجا باشه... بهتره بیشتر انسانی تر به قضایا نگاه کنیم...

دنبال استاندارد نگرد

هیچ استانداردی نیست... دنبال استاندارد نگرد... دنبال اینکه همه چیز راحت و پاکیزه باش نباش... این قضیه برای همه هست، اما به عنوان یک انسان یک ایرانی باید بلد بشی باید یاد بگیری و بدونی که استانداردی وجود نداره، هر جور خودت دوست داری... هر چی که برای خودت مهمه

جالبه که یارو اعتراف به شخصیتش می کرد... شاید تو هم باید با همین اعتراف ولش کنی... ولی به نظرم باید دیدت رو عوض کنی....