دنبال بی نقص بودن
الان هم بخوای بری چون دیدن دوباره و هر جور دیدن افراد برات مهم نیست ... می ری و هر جور بود می گی لحظاتی رو می گذرونی و برمی گردی ... همین ... تو شان و جایگاهت رو پیش خیلی ها داری... هرچند حرف دیگران مزاحم زندگی آزاد هست... هدف من اینه که آزادتر زندگی کنم...
زیر دست داشته باشی
تصمیم گیر باشی
احساس مهم بودن
احساس مورد احترام بودن
احساس با ارزش بودن
احساس مفید بودن
.....
اینها همون احساساتی هست که خیلی ها ظاهرا به دنبالش هستند و این حسها بهشون آرامش می ده. اما باید بدونی که این احساسات رو خودت هم می تونی در خودت ایجاد کنی.... نباید این احساسات عطش قدرت ایجاد کنه چون از دست دادنشون هم سخته ... بعدش هم اونها نیاز دارن که تحویل گرفته بشن... اگر زیادی احساس قدرت کردن خیلی راحت می تونی به این خواسته شون جواب ندی... اجتماع محل یکی بودن همکاری احترام متقابل و تزریق احساس مفید بودن به همه هست... این رسالت آدمهای خوبه
طبیعی هست ولی این به این معنی نیست که اونها نمی شناسن... صدتاشون می شناسن.... و قرار هم نیست کار خاصی کنی .... فقط راحت و آرام حتی شده یک جا بشینی تا کم کم روابط شکل بگیره... این توصیه رو حتی من به دیگران هم دارم.... از اون ادا بازیهایی که جمع می شن فکر می کنن چقدر داره خوش می گذره هم خوشم نمیاد... احساس باید درونی باشه و طبیعی باشه.... پش فقط کمی صبر می خواد همین
گفتم مارادونا چقدر فن داره.... باید ایده آل گرا نباشی باید با خودت راحت باشی ... خودت رو پذیرفته باشی برای باقی عمرت.. نمی شه که فرار کنی و خیلی چیزها رو بگذری چون نمی خوای واقع گرا باشی... از طرفی همه چیز شانسیه برای همه شانسی هست چشم و بر و روی تو و اون هیبتت رو کم کسانی داره... مثل همونا هستی پس این رو تمومش کن....دیروز هم که کنار غلومرضا خیلی خوب یود...
به همین خاطر می گفتم که هدف اینه لذت ببرم... اینها هم خوب اینجا بودن تونستن چارتا مثل خودشون رو جمع کنند شاید هم براشون جالب و لذت بخشه... برای تو چی؟ وقتی دیگه کسی نمونده....بعضی وقتها هم می گم اگر قرار بود توی خونه خودم قریب بیافتم چرا نرفتم اینور و اونور دنیا صفا نکنم؟
باز هم باید تعریفت رو از دیگران عوض کنی... به خاطر بچت ... به خاطر زنت ... به خاطر زندگی ... هدف همون بود که لذت برد... حالا هر کسی این کار رو به یک طریقی می کنه ... هر کسی خودش تشخیص می ده
من هم نمی خوام حرف شعاری و چرت و پرت بگم... دنبال یک سلام و حال احوال و یا صحبتی هستم که بهم لذت بده... شعور کی می تونه من رو جذب کنه؟
همه چی ساده تر بود اگر اینجوری به مسئله نگاه می کرد... باز هم امشب بهم ایده داد... و باید عملیش کنم...
ایده بعدی هم این بود که دیگه مهم نیست چی پیش میاد و یا کی چی فکر کرده یا می کنه ... باید بالواقع بتونی قید این چیزها رو بزنی... بالواقع بتونی بی اهمیت بشی به یک سری ظواهر... باطن ما همون وجودی هست که حملش می کنیم...
نمی گم نمی شد استفاده کرد ولی چرا حالا فقط این؟ حست می کشه؟ یارو های زیادی دیگه هم اومدن و حتی می شد بحثی صحبتی باهاشون شروع کنی ولی انگیزه ای نداشتی... یعنی نظرشون برات مهم نبود... حالا چرا فقط اون یکی.... اون هم خودش آدمی مثل بقیه ... تو این خرس سفید برات جالب شده... ولی اون هم از نیش روزگار ایمن نبود... بهتر نبود متواضع تر باشی و با آدمهای بیشتری بگردی؟
تازه یه آدم بیکار می خواد که روز تا شبش رو بزاره توی این قضایا تا حالا شاید توی دو روز بتونه چرخی بزنه... طرف از تهرون میاد...
جنگ هم هست اگر اونها این چیزها رو حق خودشون می دونن ... حق تو هم هست....
خاک بر سرت که دیگه حالا تریبونی بیاد دستت و نخوای خودمونی باشی

باید از دیدن دیگران استقبال کنی... کنجکاو باشی این همه ساعت تنها توی خونه همه ما کز کردیم که چی؟ چرا نباید از دیدن هم حتی برای لحظاتی احساس بهتری ایجاد کنیم؟
نهایتش برو ببین تا حالت عوض شه.
برای این منظور کسب اطلاعات، پیشبینی آینده و رعایت نظم می تونه اون آرامش رو برات فراهم کنه... می تونی هر جا که هستی، توی اتوبوس توی دانشگاه... برنامت جلوت باشه... همراه با استاد درس به درس بری جلو ... بلیطت رو رزرو کنی... به موقع بیای به موقع بری تا همه چی با آرامش طبق روال جلو بره....
اما انتخاب واحد، درس و اینها مهم تر هستند... اون گفتگو هم باید ببینی اهمیتش برای خودت چی هست... باید خودت تصمیم گیرنده باشی و اهمش رو دربیاری
الان دیگه دوستی و غیره مهم نیست... اومدی اینجا درسها رو بخونی پاس کنی و بری و این باید فکر اولت باشه
بعدش هم وقتی که قضیه تموم شد هم باید یک کار دیگه رو شروع کنی حتی دیگه نخوای فکر کنی که چی بود چی شد... این نکته خیلی مهمی در انجام کارهاست... چقدر فکرو استرس و غیره.. به درک... مهم اینه که استرس و فکری نداشته باشی ... بقیه چیزها و حتی آدمهاش دیگه مهم نیست...
این می تونه الگو باشه... ای کاش من هم می شد وسط بحث بتونم اینطوری حسم رو راحت بریزم بیرون ....
به هر حال حرکت جالبی بود
و هزاران انسان شغل و کارشون تا اخر عمرشون همینه... پس باز هم به اینها نگاه کن و باز کمی سپاسگزار وضعیتت باش..
اکثر ما همین افکار رو داریم ... همین نیازها رو داریم... همین مراحل رو پشت سر می گذاریم... شاید نگاه کردن به این خیل جمعیت گوناگون... لاغر چاق بزرگ کوچک سفید سیاه و ... کمی بتونه آرومت کنه... ملیونها نفر از اونها که بی مو و چشم بادمی هستند ... و هر کسی می تونست هر کجا باشه... بهتره بیشتر انسانی تر به قضایا نگاه کنیم...
جالبه که یارو اعتراف به شخصیتش می کرد... شاید تو هم باید با همین اعتراف ولش کنی... ولی به نظرم باید دیدت رو عوض کنی....