چقدر

چقدر باید بخونم.... اثباتی ها رو چکار کنم... فرمولها رو چکار کنم... من بیشتر شهود و بینش می خوام... البته اون هم بدون تلاش بدست نمیاد... وقتی شهود پیدا می کنیم خیلی از مطالب سخت آسون میشه و به یاد موندنی میشه ... اصلا اگر شهودی نشه و سر جاش قرار نگیره که به دردی نمی خوره

اما این همه کتاب این همه تکنیک.... من که وقت ندارم همشون رو یاد بگیرم... چی یاد بگیرم؟

شاید جوابش دنبال کردن یک خط سیر هست... رفتن از چیزهایی که میدونی به چیزهایی که دوست داری بدونی... باید همراه با یک کنجکاوی باشه تا جای بحث بیاد... و یا همراه با سوالات کلی باشه و از جزییات بگذری

مثلا برای همین گرادیان پالیسی اسلایدهای اولی خیلی خوب بود و یا مثالها اما برخی فرمولها دیگه حوصله سر بر می شه که بخوای سر از همش در بیاری...می خوام بفهمم شهودی چی می گه... و اتفاقا خیلی وقتا شهودی می فهمیم فقط برخی با فرمولها کمی پیچیدش می کنند ... به قول زنه اجازه نده این فرمولها تو رو از اصل قضیه باز کنه.... به هر حال .... الان سوال این هست که پالیسی گرادیان بدون دونست ارزش اعمال چه طوری می خواد کار کنه... 

یک هدف، بینش

یک هدف مشخص و الهام بخش در درس خوندن و تحقیقات و کلا علم طلبی و دانش جویی (به معنی واقعی) این هست که بصیرتت رو بالا ببری... بصیرت یا بینشت رو بالا ببری... بینش کمی با دانش فرق می کنه.... می شه کلی مطلب از این ور و اون ور یادگرفت ولی باز یک تسلط روی کلیتشون نداشته باشی و یا یک دید از بالا بهشون نداشته باشی و یا بینشی نسبت بهشون نداشته باشی

اما اگر هدفت بینش هست باید سوالات اساسی بپرسی باید با سوالات اساسی مسایل رو به هم ربط بدی... داشتن بینش موقع تدریس معلوم میشه... استادی که بینش بالاتری نسبت به درس و موضوع داره بهتر هم درس می ده... جملات و مثالهاش به طرف مقابل دید می ده و موضوع رو ساده می کنه... با بینش خوب خیلی از مسایل به ظاهر سخت آسون می شن و خیلی از علوم به ظاهر متفاوت مشابه می شن...

حال و آینده

صحبت از این هست که گذشته رو رها کنیم و به حال و یا آینده فکر کنیم... به نظر من باید به آینده هم فکر کرد چون چیزی که الان بکاریم در آینده برداشت می کنیم و آینده به نوعی جزیی از حال هست.... شما وقتی می رید نون بگیرید شاید از حس در صف نونوایی بودن خیلی هم حال نکنید ولی وقتی به حس نون داغ با صبحانه می رسید میشه حس در لحظه بودن رو بهتر چشید اما این لحظه از همون صف نون وایی شروع شده...

البته مرور گذشته برای اینکه درسهای بهتری برای آینده بگیریم هم خوبه... ولی اگر صحبت از فراموش کردن گذشته و تمرکز روی حال باشه... به نظرم هروقت که حواست رفت به اتفاقات گذشته به خودت یک نهیب بزن که رهاش کنی و برگردی به زمان حال... این تمرینها به مرور بهت یاد می ده که کمتر درگیر فکر به اتفاقات گذشته باشی

اگر

من الان دانشم نسبت مثلا به همین درس یادگیری تقویتی بالا رفته... اما می شه نکاتی رو هنوز کشف کرد... اگر من اون مقاله رو تا آخر می خوندم احتمالا خیلی چیزهای جدیدی دستگیرم می شد ولی خوب خسته بودم... وقت نبود... و عوامل مختلف باعث شد که نخونمش... قضیه همینه که من با چه روشی دانشم رو افزایش بدم... مثلا شاید اگر به جای اون مقاله یک ویدیو گوش می کردم همون مطالب و یا مطالب و نکات بهتری رو سریعتر یاد می گرفتم در حالیکه راحت تر هم با ویدیو درگیر می شدم.... 

 

برای خودت

دیروز ارایه نسبتا خوبی داشتم... لازم نیست فکر کنم که بقیه چی می گن... هدفم از یاد دادن یادگرفتن بود... وقتی آدم برای خودش کاری می کنه پشیمون نمی شه... بعدا سوال اینه که چی برای خودم اندوختم... آیا بازیچه ادا اتفارها و بازیهای دنیا شدم و یا برای آینده برای خودم برای دانش خودم چیزی اندوختم.... تصمیم... تصمیم چیزی هست که ما همیشه با اون روبرو هستیم

مدیریت و بهره وری

وقتم زیادی به بورس تلف شد... باید حتما یک حدی تعیین کنم و بیش از اون ولش کنم... خود همین نشون می ده که زندگی خیلی مهمتر از پول هست... مهمتر از اینه که من دوساعت وقت بگذارم که ببینم صدتومان بالا می شه یا پایین... باید از دانش فعلیم استفاده کنم... اشتباهاتم کم شده... اما بین چندتا سهم جابجا بشم و اونهم با ارغام بزرگ.... مدیریت این همه سهم اصلا چیز جالبی نیست... این استراتژی یعنی مدیریت زمان و همینطور اون برنامه...

به همین شکل باید مدیریتی با بهره وری بالا برای بقیه کارهام داشته باشم که درست و سریع و مفید اجرا بشن جوری که بتونم به همه کارهام برسم...

هیشکی هیچی نمی گه

هیشکی هیچی نمی گه.... هر کار بکنی و هر جور باشی هیشکی هیچی نمی گه... انوع و اقسام آدمها داریم... و هیشکی هیچی نمی گه.... این اولا نشون می ده که ارزش اونچنانی وجود نداره و خیلی چیزها در حد هم هستند.... و دوما نشون می ده این خودتی که باید تصمیم بگیری چکار بکنی و چکار نکنی .... این خودتی که باید تصمیم بگیری وقتت رو به چی بگذرونی... چقدر بگذرونی و تعادلی بین وجوه مختلف زندگیت ایجاد کنی... وگرنه هیشکی هیچی نمی گه

سینوس

شروع هر کاری و شروع مطالعه و تحقیق و جابجا شدن کارها نمودار سینوسی داره... یعنی نمی تونی انتظار داشته باشی سریع ذهنت یک مسیله رو ول کنه بچسبه به مسیله دیگه... در نتیجه اول باید کمی خودت رو مجبور کنی.. بازدهیت ممکنه کم باشه ولی باید جلو بری تا کم کم بازدهیت بره بالا

سوالات رفع ابهام

در مورد سوالات اساسی نوشتیم و گفتیم اما باز همیشه تا زمانی که ابهام وجود داره می شه سوال کرد جوری که قضیه روشن بشه... برای مثال این مدلهای یادگیری (درس یادگیری ماشین) و دسته بندی هاشون همشون قراره یک مسیله ای رو حل کنند... در مورد ماهیت مسیله دیروز نوشتیم ولی فارغ از این مدل بازیها مهم کاربردشون هست... به چه کاری میان... قرار نیست توی این چارچوبها اصل کاربرد فراموش بشه.. این درسها همش می خوان کاربرد رو آسون کنند که باز کاربرد از نیاز بر میاد...

شاید بشه گفت در سوال کردن محدودیتی نیست و یا حتی در نیازها... نیاز به جستجوی اطلاعات.. نیاز به اتوماسیون... نیاز به پاسخگوی هوشمند...

روشها تعریف دارند و طبق تعریفشون بر روی دسته متفاوتی از مسایل اجرا میشن... یادگیری با ناظر یک راه حل داره یادگیری بی ناظر یک خط مشی و چارچوب و پیشنیاز داره

این که چه جوری مسیله رو حل کنی بعضی وقتها به این برمیگرده که چه جوری مسیله رو فرموله کنی... در قالب چه روشی فرمولش کنی... در قالب چه روشی بگنجونیش و یا خودش ذاتا با کدوم روش بیشتر جور در میاد... اما بعضی وقتها یک روش ساده تر کار رو راه می ندازه نیاز نیست که یک روش پیچده براش فرموله کنیم و استفاده کنیم... به نظرم جایی که نگاشت مستقیم و مشتق پذیر و وابسته به پارامتر وجود داره مسیله میشه یادگیری با ناظر ولی جایی که راه حل تکه تکه است و به شکل دنباله اعمال هست و خروجیها مستقل نیستند از هم می شه یادگیری تقویتی.... کلیت مسایل همشون بحث ورودی و خروجی است... اما ورودی می تونه دو عدد باشه و خروجی حاصل جمعشون... اما ورودی می تونه یک آرایه باشه و خروجی بشه همون آرایه ولی مرتب شده ... و یا خروجی می تونه دنباله باشه ... چرا یک عدد باشه؟ و یا یک policy باشه که بشه اجراش کرد....

سوالات اساسی

برای فهمیدن هر مطلبی می شه یک سری سوال پرسید... البته بعضی سوالها اساسی تر و مهمتر از بقیه سوالها هستند.... یافتن و پرسیدن این سوالات می تونه خیلی در یادگیری موثر باشه...

برای مثال در همین یادگیری تقویتی (اسم یک درس هست) شاید بشه سوال کرد:

  • فرق یادگیری تقویتی با یادگیری باناظر چیه؟
  • چه مسایلی رو میشه با یادگیری تقویتی حل کرد؟
  • از کجا بفهمم که چه مسیله ای رو با یادگیری تقویتی حل کنم؟
  • چه جوری مسیله رو مدل کنم و به کامپیوتر بدم... چه گامهایی باید برداشته بشه...
  • و ...

 

بعد از نوشتن این سوالات می شه تک تک توی اینترنت دنبال جواب هر کدوم گشت...اینطوری بحثهایی که در مورد کنجکاوی داشتیم هم پوشش داده میشه...

حتی می شه از برخی سوالات اساسی به سوالات اساسی تر رسید. مثلا

  • کلا کامپیوتر چه نوع مسایلی رو می تونه حل کنه
  • اصلا مسیله یعنی چی؟
  • راه حل یعنی چی؟
  • تقسیم بندی مسایل به چه شکلی است؟
  • قضیه چی؟!

البته شاید برای جواب به این سوالات باید قضیه رو کمی انتزاعی کنی... مثلا کامپیوتر چیه؟ می شه گفت وسیله ای برای پردازش داده...و خروجی پردازش داده معمولا اطلاعات هست... و خروجی پردازش اطلاعات دانش هست... دانش هم شاید دانستن اینکه در هر وضیعتی چه کاری انجام بشه...

و یا مسیله رو بشه یک نگاشتی از یک ورودی به یک خروجی تعریف کرد (مثل یک رابطه یا یک تابع)... حتی یک تابع می تونه فرمول مشخصی نداشته باشه و یک جدول باشه...  اما خروجیها می تونند روی محیط اثر بگذارند ... اثرات می تونند با عث تغییر محیط بشن... تغیر محیط می تونه برای ما مطلوب یا نا مطلوب باشه... تغییر محیط ممکنه جواب یک مسیله باشه...

مثلا در چت بات ها جوابهایی که داده میشه انگار محیط رو عوض می کنه و آیا کاربر نهایتا احساس مطلوبی از پاسخ نهایی خواهد داشت و یا از کل چت...

اینکه کامپیوتر یا یک ماشین چه اعمالی رو می تونه انجام بده بسته به محرکهاش داره...

اینکه کامپیوتر یا یک ماشین چه درکی می تونه داشته باشه بستگی به حسگرها و پردازشها و الگوریتمهای شناسایی وضیت می تونه داشته باشه...

در کل کامپیوتر خودش یک عامل هوشمند هست... ربات یک نوع عامل هوشمند هست... برنامه چیه؟ برنامه یک سری دستورات هست که وقتی تک به تک اجرا بشن جوابی رو به ما تولید کنند... جواب می تونه هدف باشه... و برنامه یک برنامه ریزی برای رسیدن به هدف... و راههای رسیدن به یک هدف یکی نیست... اعمال چکار می کنند؟ اعمال حالت محیط رو عوض می کنند و مثلا حالت حافظه رو عوض می کنند .... تغییر حالات خودش حاوی اطلاعات هست... یعنی همون پردازش داده و یا نمایش و تغییر نمایش ...نمایشی که برای ما اطلاعات بیشتری دارد....و یه جورهایی به نظریه زبانها و ماشینها و یا نظریه تورینگ برمی گرده... تعریف ماشین... نظریه اتوماتاها... رفتن از یک حالت به حالت دیگه...

اما سوال بعدی اینه که آیا این انتزاع یعنی همه مسایل؟ حداقل احتمالا ۸۰ یا ۹۰ درصد مسایلی که ما باهاش درگیر هستیم به این شکل هست... البته اگر mdp باشه ظاهرا مسایلی هستند که mdp نیستند و نیاز به .... اینها همشون مدل هستند یعنی خود mdp هم یک دسته یا کلاس مسایل رو پوشش میده...

برمی گردی به اینکه برنامه چیه... ما همه چیز برنامه رو خودمون می نویسیم... اما در یادگیری با ناظر ما یک اسکلت برنامه بهش می دیم و بعد می گیم اینجاش رو جوری پر کنه که این رابطه برقرار بشه... یعنی همون مدل خطی... حتی شبکه عصبی هم خودش یک نوع مدل هست... یک مدل خطی که احتمالا توابع زیادی رو پوشش می ده و نگاشتهای زیادی رو پوشش میده و انعطاف پذیری بالایی داره و یا ظرفیت یادگیری بالایی داره...

اما در یادگیری تقویتی ما چی میدیم؟ آیا باز اسکلت می دیم؟ ورودی خروجی چی هست؟ چه انتظاری داریم... احتمالا انتظار داریم که نهایت بشه مثل یک برنامه

مثلا برنامه شطرنج رو اگر قرار بود بنویسیم

 

کنجکاوی

کنجکاوی با یک سوال شروع میشه... دنبال نکته هستیم... اما یک بحث دیگه کنجکاوی این هست که مطالب رو اسکن می کنی... می فهمی دنبال چی هستی... و مهمتر اینکه توی ذهنت دوباره جمع بندی می کنی که بله جواب رو گرفتم.... و جوابش مثلا این بود.... و حالا سوال اینه و حالا باید این رو بخونم...

کورا

کورا (Quora) یک سایت پرسش و پاسخ است... الان داشتم به این فکر می کردم... لزوما جوابها نباید با تصور یک خواننده خارجی باشه که معلوم نیست چندتا باشن یا نباشن که البته طبیعی هم هست .... لازم نیست فکر کنی که هزاران لایک بگیری... شاید مثل یک گروه مجازی شامل چندین نفر باشی... و برای اونها بنویسی... هستند کسانی که یاد می کنند از نوشته هایی افرادی که دنبالشون کردند... مثل همین یارو افغان.... و آدمهای دیگه... حتی مصطفی... نادری و غیره...

یادگیری روزانه

واحد زمان ما روز هست... می تونی هر روز سوال کنی که قراره چی یاد بگیری و شب هم مطمین بشی که چه چیزهایی رو یاد گرفتی... خوبه اهداف روزانه و یا ساعتی داشته باشی... البته روش یادگیری همون کنجکاوی هست... ولی این زمانبندی نشون می ده که داری روزانه به معلوماتت اضافه می کنی و مسیله رو یک گام جلوتر می بری

روانشناسی انسانها

اما اگر طرف فردی معمولی باشه من هم حسم معمولی میشه.... وقتی مقاوت صورت بگیره طرف هم پس می کشه.... تحکم تبدیل به احترام میشه و به دوست و محبت....ولی وقتی جلوی یک فرد جاه طلب و قدرت طلب سرخم کنی طرف شیرتر می شه.... اینها روانشناسی انسانهاست...

برو

نمی دونم چه چیزهایی باید بنویسم... ... واقعا فرقی نداره... مثلا اگر خیلی طالب یکی باشی... یا خوشت بیاد که چی ... گدایی راه پول درآوردن نیست... با گدایی گداتر می شی... با قناعت به قولی ثروتمندتر و مستقل تر می شی...

بیا گرم باش با مردم.... این که وظیفه خودت هست... بکار تا برداشت کنی... شروع کننده باش... زندگیت به خودت مربوط باشه ... رفتارت به خودت مربوط باشه... دست از سر فکرهای قدیمی و تکراری بردار... سوالی که جوابش رو دادی رو تکرار نکن... راهی رو که انتخاب کردی رو برو....و بدون که اینها همش یکی هست.. مثل کسی که رفته توی بازار مردد هست چه کفشی بگیره یا چه پیرهنی بگیره فارغ از اینکه اینها همش اصلشون پوششی برای تن هستند.... گفتی که چیزی عوض نمی شه پس به داشته خودت بسنده کن و همیشه راضی باش.... باید زندگی می کردی... باید رکاب زد و جلو رفت تا تعادل دوچرخه حفظ بشه...

 

سوال

بحث خارج رفتن عده ای بود و این سوال که آیا می شد من هم برم.... حتی آیا می شد که....

به هر حال

یک سری سوالات هست که هیچکس جوابی براشون نداره و یا اصلا جواب ثابتی نداره .... سوالی هست که باید فقط خودت جواب بدی.... جواب دیگران ممکنه جواب تو نباشه... شرایط دیگران ممکنه شرایط تو نباشه... ممکنه اگر دیگران شرایط تو رو داشتند همینجا می موندند و یا برعکس...  کسانی بودند که بهترین مدرک دانشگاهی رو داشتند و یا حتی رفتند و اونجا درس خوندند و باز برگشتند و کسانی هم هستند که اینجا هم پخی نبودند مدرکی نداشتند ولی بلاخره به  طریق ممکن رفتند... مثل همون افرادی که توی اون شرکت بودیم... الان هم به خودشو

تازه اون هم جوابش به سوالات اساسی تری وابسته است که اصلا ما توی دنیای فانی قراره چه گهی بخوریم..... و خیلی سوالات واقعا جواب روشنی نداره...مگر که خودت جوابش رو بدی انتخابت رو کنی و پاش وایسی

الان می شه کلی علیه خارج رفتنها حرف زد مثل اینکه آسمون همه جا همین رنگه... آدم خودش رو با خودش می بره... اونجا به آدم به چشم بیگانه نگاه می کنند.... احساس تعلقت کمتره... خیلی ها که رفتند هم فهمیدن که اشتباه کردن و توی رودربایستی رفتند...برخی به خاطر حرف دیگران رفتند که بگن ما هم خارج رفتیم در حالیکه اهمیت دادن به حرف دیگران خودش یک اشتباه هست... و خیلی حرفهای دیگه...

ممکنه یکی هم بگه...محیط جدید می بینی.... امکانات... سبک زندگیت عوض می شه... آینده بچه و از این حرفا (انگار مثلا اینجا طناب بستند) ... فکر نمی کنم اگر ما اینجا مشکلاتی داشته باشیم اونجا حل بشه... اینجا شانس گره خوردنمون با اجتماع به مراتب بیشتر... منطق می گه اونجا تنهایی داره و مشکلات اجتماعیی... به قول یارو اونها که رفتن هم کسخل بودند...

به هر حال به این استدلالها می شه به چشم واقعیت نگاه کرد و یا توجیه... چون ما عقل و پیش بینی داریم و لازم نیست هر کاری رو تجربه کنیم تا بفهمیم خوبه یا بده و یا پیرو جو بشیم و جوگیر بشیم..

اما قضیه بعد اینه که هر دو این حرفها هست و به همین خاطر همدیگر رو خنثی می کنند و آخرش باز برمی گرده به تصمیم خودت و یا اینکه فرقی نداره.... بری باید زندگی کنی... نری باید زندگی کنی... مهم زندگی کردن هست که اون هم باز روش مشخصی نداره... اینکه بخوای نگاه کنی کی چکار کرد فایده ای نداره... اونها هم که رفتن جوابی باز ندارند که خوبه یا بده... هر کسی انتخابی کرده... و یا در کل گفتم فرقی نداره... ما توی این دنیا آخرش با خودمون و نهایت چندتا آشنا هستیم....

و در حالت کلی تر به همین خاطر هست که می گم این اصل هیچی روی خیلی چیزها برقرار هست... خیلی چیزها همدیگر رو خنثی می کنند جوری که هیچ چیز خاصی نمی شه گفت مگر همون زندگی در لحظه.... تازه من که حتی نتیجه دیروزم این بود که هر وقت حتی فکر کنی دیروز چی شد و یا نشد اشتباه کردی و در واقع حتی برای دفعات بعد هم مشکل ایجاد کردی در این مورد کلی هم باید بگم این که بخوای مقایسه کنی برگردی عقب فکر کنی چی شد نشد اشتباه است...

همین جا کلی کار نکرده است... تو هنرمندی سعی کن همین دکترات رو سر موقع تموم کنی... والله سر موقع .... علاقه به تحقیق داری کلی مطلب برای خوندن هست... علاقه به اجتماع داری سعی کن یادی از رفیقهای قدیمی کنی... اول مشخص کن چی می خوای.... بعدش هم یک سری مشکلات که میاد می فهمی بقیه چیزها اصلا مشکل نبودن... سلامتی زن و بچه... هوای سالم... آرامش...

هر جا که باشی کار خستگی داره... باز اینجا کارت سبک هست... اونجا برای دیگران حمالی کردن چه سودی داره... اینجا باز فکر میکنی اگر کار مفیدی کردی داری خدمتی می کنی... اونجا چه حسی نسبت به کارت خواهی داشت... اگر خواستی بگی گور پدر کار اینجا می شه گفت ولی اونجا چی... بله در ظاهر تحقیق و فلان جالب میاد ولی یه وقتی هم هست که می گی گور پدر همه چیز چون خسته ای... بعد که مثلا چی که فلانی چه گهی می خوره...

جواب این سوالها رو هر کسی به یک طریق می ده و تو هم باید طریق خودت رو پیدا کنی... فعال باشی شروع کننده باشی و زندگیت به خودت مربوط باشه...

سیال

اما یک نکته دیگه اینه که باز به خودت اجازه بدی که یک جور نباشی... ممکنه یک روز حس کنی که می خوای باش گرم بگیری... یه روز ممکنه حس کنی حوصله کسی رو نداری... یک روز ممکنه حس کنی که می خوای .... یه روز ممکنه برات یه شخص عادی باشه همانطور که باید باشه... در کنار فراموشی این نکته رو هم داشته باش و هر دو اینها می شه زندگی در زمان و لحظه و آزاد کردن فکر و بی خیال شدن

بر می گردی

دوباره آروم می شی با یک تجربه مفید و خوب... دوتا نتیجه خوب داشتی... فراموشش کن و کنجکاوی... اما باز برمی گردی به سر تحقیق و کنجکاوی... گفتم که باید انگیزه کافی داشته باشی در این راه... کسب علم و سوال و دانش ....

اما می شی مثل کلی دانشجو... استاد... محقق.... کارشون چیه؟ مگر غیر از اینه که سر در کتاب و درس دارند و سوال دارند؟ و به خاطر همین هاست که محترمند.... می شی یکی از اونها....

آره آدمهایی هستند که سبک زندگی دیگه ای دارند و یا دنبال وقت گذرونی، پول، کاسبی و غیره هستند... تو اجتماع... تو تراکنش نمی دونم.... ولی شاید آخرش فهمیدن لذت خودش رو داشته باشه...

البته کار بعضی هاشون هم ممکنه کسل کننده باشه.... اینکه یک عمر فروشنده باشی و توی مغازه بشینی و چشم انتظار مشتری باشی.... هر چند هدف اون مرد هم کسب درآمدی برای زن و بچست و همین خوشحالش می کنه .... اما باز به نسبه... قدر رشته و کارت رو بدون....

امروز

اولا طبق قرارمون باید فراموش کنی چی بود و چی شد و کیو دیدی و کیو ندیدی....

 

ادامه نوشته

بوی سفر

بوی صبح...نسیم صبح... بوی سفر... اتوبوس... ماشینهای جاده....خونواده.... مرد خونواده... هواپیما!... دهه پنجاه... روزنامه های دهه پنجاه... خاطرات دور

بوی بیابون... ترانه....ضبط ماشین... زوج جوان.... گرمای مرد... خنکی زن... توی ماشین

خنده... قهقهه.... جوک.... موتور آب....

آدمها.... توی یک شهر غریب

بچه که بودم دنیا بعضی وقتها خیلی عجیب می شد... رویاهایی برای بزرگی...خونه پدربزرگ....

اما هنوز مشغولم....می خواستم خودم رو در حس و حال یک خونواده خوشگذرون... سفر برو... بگو بخند تصور کنم.... اما

چی و چرا

قبل از اینکه کاری بکنی و یا تصمیمی بگیری (در مورد مطالعه) شاید بهتره سوال کنی چی بخونی و چرا بخونی؟

کنجکاوی خودش عامل مهمی هست... همین خود سوال یعنی کنجکاوی... ولی باز در راستای کارت می تونه باشه... حس می کنی به چی احتیاج داری... حس می کنی فلان ویدیو دید جدیدی بهت می ده و وقتی دید پیدا کنی جواب برخی سوالها راحتتر می شه... قسمتهایی که فکر می کنی هنوز مسلط نشدی رو می تونی پوشش بدی...

می تونی یک کدی پروژه ای رو شروع کنی به این امید که درگیرت کنه....

overthinking

درسته .... کلمه اصلیش هم همینه.... فکر زیادی... فکر خوبه نه فکر زیادی... شاید دلیل اینکه اونا هر چی می گن بحث می کنن چرت و پرت می گن همینه که هیچوقت فکر نمی کنند که چی شد کی چی برداشت کرد دیگران چه قضاوتی دارند یا ندارند.... به جای فکر کردن به این جور چیزها وقتشون رو صرف .... به هر حال ولش کن خلاصش اینه.... زیادی در مورد قضاوت و واکنش و ... دیگران فکر نکن.... اینقدر دیگران رو مهم نکن....خودت مهمی.... هر فکری دوست داری بکن هر حرفی دوست داری بزن ولی قبل یا بعدش زیادی در موردش فکر نکن... بی خیال باش...

بعضی وقتها هم مهم اینه که کارت راه افتاده باشه بقیش دیگه مهم نیست .... مثل همین دیشب که به طرف زنگ زدی و هدفت کارت بود

تمرکز

خسته ام... یعنی بعضی وقتها خسته می شم و دیگه نمی شه تمرکز کرد... این جور مواقع باید یک استراتژی داشته باشم که سریع بگه که باید چکار کنم در هر موقعیتی

جالبه ما خودمون خیلی وقتها دنبال policy و یا سیاست و استراتژی هستیم.... این استراتژی نه تنها به ما می گه در هر موقعیتی چکار کنیم بلکه می گه چه طرز فکر و رویکرد و نگرشی داشته باشیم تا طبق اون دید رفتارمون رو شکل بدیم

به هر حال ایده کلی من این بود که یا این رو به حساب وظیفه انسانیت بگذار... یعنی اگر تو بودی به هر حال توقع داشتی و یا اصلا همه رو بذار کنار به خاطر حق همون مرحوم کاری رو بکن....

و در حالت دیگه هم گفتیم که هدفت این باشه که به شخص نگاه کنی احوال بگیری و حرف بزنی... کنجکاو باشی به حال و روزگارش... رفع تکلیت و ... نباشه....

چرا که نه... توی این دنیای گذران با آدمهای... چرا که نه... این می تونه استراتژی باشه

راه حل

وقتی حس می کنی مشکلی وجود داره باید براش راه حلی پیدا کنی... این روزها اصلا از گذران وقتم خوشم نمیاد... درگیر بورس شدم.... در حالی که باید درگیر درس می شدم... پول و تجربه داد و ستد خوبه... یه جورهایی شبیه یادگیری تقویتی هست... اما در این مقطع و زمان شاید همون درس و تحقیق مهمتر باشه... بورس هم باعث وقت گیری میشه و هم مشغله ذهنی ایجاد می کنه برام...

اگر به این قضیه به دید مشکل نگاه کنیم... دنبال راه حلش هستم.... قرار بود با روش کنجکاوی درس بخونم... شاید اگر شروع به انجام یک پروژه می کردم بیشتر ذهنم درگیر میشد و بهتر از وقتم استفاده می کردم... اون پروژه رو شروع کن حالا به یه جایی میرسی...

به هر حال درس خوندنم هم باید همراه با سوال و نکته جویی و کنجکاوی باشه تا بهره وری لازم ایجاد بشه... برای این بورس لعنتی هم که انواع آزمایش و خطا رو انجام دادی باید استراتژیت رو مشخص کنی و روزی به تعداد ساعت محدودی شاید همون دم صبح مشغولش باشی... سایتهای فلان هم به همین شکل ... هر روز یک ساعت مشخص و ساعتش که تموم شد باید ولش کنی....

به نظرم ثبت و نام رو هم انجام بده و تلاشت رو بکن که امتحان رو بدی... این پولها رو بزار به حساب یک محاسبه و خرید هوشمندانه در بورس....

مهربون

دلت میاد... بچت... چه دختر و چه پسر ... همه تشنه محبت هستند... چقدر که طرفدار بابا می شن دخترا و چقدر که از ناز و نوازش پدر لذت می برند.... و چه پدرهای مهربونی که با بچه ها شوخی می کنند می خندن... آروم و بچگونه حرف می زنن و خوشحالشون می کنن... به این می گن محبت.. چیزهایی که توی خاطر می مونه...

مقابل آدمهای مهربون نگران چیزی نیستی... اونها خودشون ملاحظه همه چیز رو می کنند... طرف مقابل رو توی شرایط مناسبی قرا می دن که راحت باشه... به هر حال توی اطراف ما هستند آدمهایی که مهربونند و لبخندشون از سر محبت هست...

کنجکاوی

مسایل زیادی هست که میشه به اونها کنجکاو باشی و برات جالب باشه که سر از کارشون در بیاری... توی همین رشته خودت پیشرفتهایی شده که اکثرش در زمینه هوشمند کردن ماشین بوده و این خودش جای تعمق و تفکر و کنجکاوی داره.... وقتی کنجکاوی به دنبال دانستن هستی...می دونی کدوم قسمت رو یاد گرفتی و کدوم قسمت مونده... به شوق یادگیری نکات جدید پا میشی...

کار و ورزش

میشه از انواع کارها برای ورزش استفاده کرد... یک راه حل خوب تمرکز روی عضلات درگیر هست و جوری که از کار کردن این عضلات و کشش و انتقباض اونها لذت ببری... یعنی هدف رو بزای لذت از این عضلات... کلا با بدنت حال کنی و از بکارگیری هر قسمت اون لذت ببری.. مثل همون روز که بارها رو پهن می کردی...

چه جوری

گفتیم که کنجکاو باش... و با کنجکاوی بهره وری خوبی خواهی داشت... اما امروز باز وقتم تلف شد... لعنتی رو چکارش کنم... وقت می گیره.... هزار و یک اتفاق هم ممکنه هر لحظه پیش بیاد.... و بله این دنیا واقعیات تلخی داره که چشممون رو روشون می بندیم...ولی دورادور نیم نگاهی بهشون داشته باشیم بد نیست....

 

کنجکاوی

گفتیم که خیلی وقتها برای اینکه در هر شرایطی به خوندن ادامه بدی می تونی بپرسی که الان به چی کنجکاوی... دوست داری کدوم قسمت رو تکمیل کنی ... کنجکاویت به چیه؟ کلا از حس کنجکاویت به خوبی برای یادگیری استفاده کن....

که اینطور

می تونی دقت کنی که در روند مطالعه و گوش دادن به ویدیوها چقدر جملاتی مثل زیر به بونت میاد:

  • که اینطور
  • چه جالب
  • پس فرقش این بود
  • پس قضیه این بود
  • اون برای این بود
  • پس کاربردشه اینه
  • چه راحت شد
  • .....

اینها نشون می دن که تو قضیه ای برای سوال بوده و داره ابعاد اون قضیه برات روشن می شه... به هر حال باید با فکر و سوال و جمع بندی جلو بری... بعضی چیزها رو سریع حلاجی کنی و بری سر وقت چیزهای دیگه... و به همین شکل دیدت رو وسیع کنی و عمیق کنی