بوی صبح...نسیم صبح... بوی سفر... اتوبوس... ماشینهای جاده....خونواده.... مرد خونواده... هواپیما!... دهه پنجاه... روزنامه های دهه پنجاه... خاطرات دور

بوی بیابون... ترانه....ضبط ماشین... زوج جوان.... گرمای مرد... خنکی زن... توی ماشین

خنده... قهقهه.... جوک.... موتور آب....

آدمها.... توی یک شهر غریب

بچه که بودم دنیا بعضی وقتها خیلی عجیب می شد... رویاهایی برای بزرگی...خونه پدربزرگ....

اما هنوز مشغولم....می خواستم خودم رو در حس و حال یک خونواده خوشگذرون... سفر برو... بگو بخند تصور کنم.... اما