اهمیت

از اون گذشته خوب خیلی چیزها هم واقعاً اهمیت نداره،... خوب طبیعی هست که یارو ایرلندی بخواد به داستانها و فیلمها و محفلهای مردم خودش گوش کنه....حالا مهم نیست که بقیه خوششون بیاد یا نیاد.... این قضیه برای ایران هم هست... چه اهمیتی داره که مثلاً چارتا گوساله ظاهربین خوب بگن یا بد بگن ... هر چیزی جایگاه خودش رو داره... چه اهمیتی داره که یارو ترک بگه مثلاً رومی ترک یا فارس وقتی واقعیت مشخصه؟؟؟

از طرفی از کسانی که واقیعات رو می نویسند و سعی نمی کنند که کشور و مردمشون رو توجیه کنند خوشم میاد... به قولی باید ادب رو از بی ادبان آموخت، صداقت و راست گویی رو هم از آدمهای بی طرف یاد گرفت....

واقعیت

شاید جالب باشه که آدم واقعیات رو ببینه تا بتونه مسیرش رو بهتر انتخاب کنه و وقتش رو بهتر بگذرونه.... چیزی برای از دست دادن نیست، بلکه با توجه به واقعیت می شه بهتر حرکت کرد....بدون هیچ احساس منفی می شه واقعیات رو دید، و احساس فقط به تعبیر ما وابسته است... الان حس کردم ملیاردها جمعیت، چین و هند که نصف دنیا رو گرفتند... از اون طرف انواع کشور اروپایی...

ادامه نوشته

صداقت و یا حقیقت

بعضی قضاوتها رو نمی شه صداقت یا حقیقت نامید، مثلاً بگی بله فلان قوم زشت هستند و این یک حرف صادقانه و حقیقت است درست نیست، چون یک نوع قضاوت هست و به دنبالش نوعی احساس میاد. اما صادق بودن و گفتن حقیقت خیلی خوبه....

در مورد کشور خودت و مردم خودت شاید دوست داشته بگی که همه عالی و خوشکلترین هستند، ولی اولاً این حرف به همون نسبت قبل نوعی قضاوت با احساس هست و از طرفی حقیقت و یا صداقت نداره... صداقت اینه که اونها رو به خودت نبندی و سعی کنی به عنوان یک ناظر بی طرف در مورد خوب و بدشون حرف بزنی.... 

نتیجه اینه، که اولاً صادق بودن و حقیقت گفتن و ثانیا عاری از قضاوت خوب و بد بودن....

نوشتن

چی بنویسم؟ چرا بنویسم؟

که چی بگم.... نگاه کنید ببینید تحلیل من بهتر از شماست؟ 

کشور من اینجوری هست و اونجوری نیست؟ اگر حتی یک عمر هم بنویسی قرار چیزی عوض بشه؟ مگر که در عمل بتونند نشون بدن که عوض شدن... بعدش هم این مرزها الکیه... اینها هم یک دسته آدمند مثل بقیه آدمها... سعدی خیلی عالی گفت " تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی" و اون بصیرت و جهانبینی مولوی و حافظ خودش جای افتخار هست... به شرطی که به قول سعدی "دیگران بگن.."

شاید هم فکر کنم یک دوست کنارم نشسته و من سعی می کنم به صادقانه ترین شکل ممکن جوابش رو بدم... البته باز هم این فکر که بقیه چی گفتند و چندتا آپ و غیره که خودش وقت گیره....

انگار بعضی وقتها نگفتن بهترین کار هست... مثل همون حالتی که آرامش در سکوت و نگاه کردن هست و گذشتن از تعلقات...

و یا به شکل بالغ بگو... ادب از که آموختی از بی ادبان.... عرب به یک طرف می کشه، ترک به یک طرف می کشه و احساسات ملی به جوش میاد وقتی که همه ما آدمیم....

یا همین نژاد، شکل و ظاهر... که چی؟ آیا اهمیتی داره که ایرانیها سیاه باشند یا سفید؟ فکر کنم خود اروپاییها هم به همین نتیجه رسیدن که نژادپرستی نوعی حماقت هست، چیزی که کنترلی روش نداشتی....

پس چرا باید کلی وقت گذاشت و مطلب نوشت که کی چه جوری هست؟

هر جور دیگه که نگاه می کنم انگیزه ای نمی مونه... و یا دفاع از مملکتی که خودت هم سر و تهش رو نمی دونی و یا اعتقادی نداری بهش...

واقعاً سخت شده...

کارهای دیگران

دیروز نحوه تدریس و حرفهای اون یارو برام جالب بود... پریروز هم افکار تا حدی عجیب اون یارو جالب بود... می خوام بگم در حالی که تو سعی می کنی استانداردهای مشخصی رو ترسیم کنی، افراد زیادی هستند که دنیاهای جالبی دارند و با طبق همون افکار نظر و رفتارشون رو بروز می دن... حتی اون ژستها و یا خنده های اون استاد در نوع خودش یونیک بود و یونیک بامزه ای هم بود.... یا ژستها و مدل حرف زدن اون یکی استاد هم برای خودش شکل و طرح خاصی داشت... پس در واقع قرار نیست همه یک مدلی باشند.... پس باز این خودش نشون می ده که دنیا چقدر بزرگه که نخوای محدود باشی... باید حتی صبح ها زودتر پاشد و به این دنیا سرک کشید.... وقت رو می شه همه جوره گذروند چرا جهت دار نباشه؟ چیزی که بعد از یک مدتی یک پله ای رو طی کنه

بلوغ

مطلب بعدی که می خواستم بنویسم حس بلوغ داشتن هست... بله بچه بودی و به اقتضاء دیدت به دنیا که فکر می کردی یه معلم که ممکن بود 80 سالش باشه چقدر دوست داشتنی و قوی هست، یه سری افراد رو بزرگ کردی.... اما الان دیگه بچه نیستی الان به بلوغ رسیدی، می فهمی که کدوم حسات بچگانه هست، کدوم حسات فیر نیست... بعضی وقتها باید مثل یک مرد با حقایق زندگی کرد... مثل یک مرد از اول تا آخر ماجرا رو دید و بعد تصمیم گرفت... مثل یک مرد از برخی صحبتهای احساسی پرهیز کرد... مثل یک مرد توان گذشت داشت.... اون وقت می تونی یک حس بلوغ داشته باشی و مثل یک شخص بالغ حرف بزنی و به خودت و یا دیگران اندرز بدی....

خیرخواهی

بعضی وقتها هست که مشکلی رو در خودت و افراد جامعت می بینی، انگار همه خودشون رو محدود کردند، و به اندازه کافی شاد و راحت نیستند... اون موقع دیگه نه به خاطر خودت بلکه به خاطر دیگران سعی می کنی کاری رو انجام بدی... سعی می کنی یک فرهنگ بهتر رو رواج بدی... سعی می کنه تو پیشقدم باشی... سعی می کنه تو ادب رو از بی ادبان بیاموزی.... این هم نوعی نگرش و رفتار هست....

منبر

یک قسمت از وقت ما با دیگران می گذره که می گن نیاز هست... و معمولاً هر کسی دوست داره یک منبری پیدا کنه و افکار و برداشتهاش رو نشر بده... ولی واقعاً نباید خیلی هم وابسته این منبر رفتن بود... نباید اسیر این حس مطرح شدن بود... شاید کارهای مهمتری هست که باید انجام بدی... و این سوال پیش میاد که انگیزه من چیه؟ که مثلاً توی دنیای واقعی و یا مجازی یک عده بگن به به ؟ حالا که چی؟ آخری باز هر کسی سرش توی کار خودش هست....

راحت

یه دلیل راحت نبودن همون ایده آل گرایی هست...

وای الان چی فکر می کنه ... شاید فکر کنه من کامل نیستم... مگه خودش هست؟ جالبه با خیلی ها که حرف می زنی بعداً می بینی که توی خیلی مسائل هنوز عقبند و یا افکار عقده ای و مسخره ای دارند... تو که اینطور نیست... فقط کافیه استاندارد تعریف نکنی... راحت باشی... قرار نیست همه چیز 100 باشه... تو هم می تونی اشتباه کنی... ولی فقط باید به سمت جلو حرکت کنی... مدیریت رو در دست داشته باش...

نگاه کردن

گفتیم که دنیا از خواب هم عجیبتر هست، وقتی می بینی که تو می تونستی نباشی و وجود و شکل و قیافه تو یک معمای بزرگ هست، پس به شکل فانتزی تری به دنیا نگاه کن و سعی کن بیشتر ازش سر در بیاری... کنجکاوی، سرک کشیدن... و به همون نسبت سر از احوال دیگران در آوردن و حتی نگاه کردن... خوب طرف قیافه جالبی داره... انگار چیزهای خاصی رو درش می بینی، اشکالی نداره نگاه کنی، وراندازش کنی و .... دنیا بزرگ هست...

حق همه

حق همه
یک حرفی که می خواستم بزنم این بود که ببین هیشکی هیچ اولویت خاصی نداره، هر کی هر کاری می کنه یه جورای داره به خودش حق می ده، ولی این حق طبیعی به اون داده نشده... تو هم حق داری خیلی کارها رو بکنی... حتی تو هم حق داری با خیلی ها دوست بشی ... خیلی کارها رو بر عهده بگیری... اینها حقوق تو هست.... پس هیشکی به شکل پیش فرض هیچ حق بالاتری نداره

عدم تعمیم و توان تغییر سریع

این یکی از مسائل اصلی هست که تو خیلی وقتها باش درگیر بودی. اینکه همه مسائل رو مستقل و نسبی نگاه کنی.... الان توی برخی تمرینها بالاتر شدی... همه چیز نسبی هست و به نسبت تلاشت خوب شدی و حتی بهتر هم می تونی بشی... چون زحمت کشیدی...

  • ایده الگرا نباید باشی،
  • مسائل مختلف رو به هم ربط ندی،
  • توان تمرکز روی مسائل جدید و مختلف رو داشته باشی
  • توان حفظ اعتماد به نفس و کنترل رو در شرایط مختلف داشته باشی
  • ...........

نسخه

نسخه پیچیدن کافی نیست، باید به نسخه پایبند بود.... پس حتماً این رو کامل مد نظر داشته باش

دنیا جالبه

این یک دید جدید و دیدگاه جدید هست و ادامه قبلی هست....

آسون بگیر

دنیا جای جالب و عجیبی هست، حتی عجیبتر از خواب... کل وجود من و یا دیگری همش عجیبه... هیشکی هم نمی دونه....

خیلی چیزها برای یادگیری هست... به خیلی ها می شه فقط نگاه کرد... تکامل رو درشون دید... به داستانشون گوش داد... به داستان زندگیشون گوش داد... زیر نور عصر، نور آفتاب در کوچه ها .... در هوای آزاد.... 

دنیا جای جالبی هست... به شکلهای مختلف می شه ازش لذت برد...

با این دید دنیا رو نگاه کن... گذشته و آینده رو ول کن... 

دنیای فانتزی

این دنیا حتی از خواب هم فانتزی تر هست... و وقتی همه چیز فانتزی و غیر جدی هست ما هم یه جورایی راحتیم... پس همینطور باش...