کل چیزی که توی کلام اون فرد بود و متحولش کرده بود... این بود که در سن بیست یا سی سالگی چقدر قصه داره به بقیه بگه... چقدر خاطره داره که تعریف کنه؟... و گفت باید ترسها رو کنار بگذارم تا بعداً حرفی و قصه ای برای تعریف داشته باشم.... 

این چیزی بود که خود من هم قبلاً بهش رسیده بودم و این جا یکباره دیگه یادآوریش می کنم...