می خواستم از عشق و زندگی بگم... از سایه روشن آفتاب لای درختهای باغ توی یک عصر پاییزی... از یک گوشه دنج .... شهوت و عشق، خوشحالی و غم... و حتی از مرگ! عجیبترین چیزی که حاکم بر این دنیاست... چه کسانی که اومدن و رفتن ... رفتن به قبرستون و مرور همه خاطرات... آدمهای که بودند و نیستند.... حبیب، چه خنده ای به لب داشت .. شاید فکرش رو هم نمی کرد.... آیا این مرگ زندگی رو زیباتر کرده؟... ترس و سردی و وهم و تاریکی، .... عزیزان! خدای من.... نمی خواهیم فکرش رو بکنیم... اما که چی؟؟ چرا زندگیمون رو نباید جوری جلو ببریم که بدونیم مرگ و نیستی پایان ماست؟! چرا هدفمون زنده بودن باشه ولی از بدنمون که اصلیترین ضابطه ما برای حیات باشه محافظت نکنیم؟ این تناقض نیست؟ آیا یک ساعت ورزش مهمتره یا انجام کاری که نمی دونی قراره چه نتیجه ای بهت بده؟ البته حرفام این نبود...