خوب
چی فکر می کردیم چی شد.. به هر حال یکی ار رشته های جذاب رو دارم می خونم... ولی نمی دونستم اینقدر بخواد طول بده و اذیتم کنه... شاید هر جای دیگه هم بودم اگر می خواستم این علم رو بدست بیارم همچین راهی رو باید می رفتم...
پس اون آرزوها کجان؟ اصلا بهتر بود یا نبود؟ آیا کوچه پشت باغمون بهتره و کنار خونه همزبون بودن و یا در یک خیابان غریب در اروپا... نمی دونم... به هر حال همینجا هم کلی آدم هست که ماشینها و خونه های آنچنانی دارن و ساختن... در هر صورت اینجا یا هرجا نیاز به کار و پول داشتن هست و از طرفی باید بدونی چی می خوای...
وقتی چت می کنم... یارو اونور دنیا با اون همه آزادی یه جورای افکار و نیازهاش شبیه منه... چمی دونم شاید آدمها شبیه همن... از اون ور حوصله رفتن به نزدیکترین شهر رو ندارم و ... بگذریم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 18:32 توسط بینام
|