این هم نتیجه مهمی بود که هم دیشب و هم امروز کمکم کرد... قضیه این هست که من در تنهایی و یا جمع خودمونی راحتم... خودم رو می شناسم... حرفم رو می شناسم... حسم رو می شناسم...

سوال اینه که چرا هر جای دیگه بخواد این حرف و این حس عوض بشه؟ آیا می خوام نقش بازی کنم؟ آیا من تحت فشارم و یا چرا باید تحت فشار باشم؟ چرا نباید از هرچیزی که قرار است همچین تغییری ایجاد کنه عبور کنم؟ چرا اسیر جو و شخص مقابل و غیره بشم؟ هر وقت دیدی که داری از حالت خودت خارج بشی این یعنی جلوش وایسا... هدف اصلی این هست که خودت باشی... توی دام گرفتن یک قالب یا جلد خاص نیافتی و در یک جلد خاص نری... به خودت هین کنی که می خوای فقط خودت باشی و اگر خودت بودی یعنی کار داره درست جلو میره

از طرفی هم هر نوع وسواس و تعمیم رو هم که ناشی از اضطرابهای مسخره است رو بگذاری کنار... وقتی اونها رو گذاشتی کنار و سعی کردی خودت باشی می شه درست جلو رفت... این یک راهبرد است.. این یک سرمشق و الگو است... یعنی تکلیف خودت رو در شرایط مختلف می دونی و اون تکلیف یعنی راحت باشی و خودت باشی....