رشتم خوب بود... دانشگاه هم خوب بود...چی بگم... بعضی وقتا که بحث مقایسه می شه و رویای پول و خونه و اون ور آب... واقعا چرا ما ایرانیا خودباخته شدیم... البته واقعا هم در داخل با وجود یک سری ارازل به مشکل خوردیم.

به قول گفتنی «سفر چرا؟ بمان و پس بگیر»

به هر حال به ظاهر خونواده مذهبی داشت و خواهرش هم توی حوزه رفته... فکر کنم زنش هم محجبه باشه... ولی سالهاست که رفته ... توی شرکتهای خوب و کار مورد علاقه و شاید تکریم و پول و ....

اونوقت دلم به حال خودم می سوزه... که حتی باید برم پیش دیپمله های دانشگاه آزادی که چندین برابر من حقوق می گیرند بگم که قبول می کنند یا نه...

بلاخره دنیا همینه... حالا هرجا باشی... خواستم کنار خونواده بمونم و شهر و اون خاطرات برام بمونه... اصلا نمی دونم دنبال چی بودم... نمی دونم... از درس و کسب دانش راضیم... ولی رویاها کوشون.... نمی خوام فکرش رو بکنم... نمی خوام خودم رو خودم اذیت کنم... به هر حال انگار راه های زیادی هم نبود... موندم و صبورانه و با توکل... نمی دونم ... نمی دونم.