چی بگم... آرزوهام... اگر توی شهر خودم جایی که بلاخره یک خونه درست داشته باشم....می شد یک کار توی شهر داشتم شاید بهترین بود... اینکه اینقدر مدرک بگیری ولی بخوا الاخون.... نفهمی کجا هستی و یا توی راه باشی یا جدا باشی... تکلیف کارت معلوم نباشه... حقوقت معلوم نباشه... اینها چیزی نبود که دنبالش بوده باشم... نمی دونم می تونه درست بشه یا نه...

حالا من اینجوری با انتخابهام فکر می کنم... تصور کن که یک ملتی بخواد اشتباه کنه... ملتی بخواد خودش رو با سایر ملل مقایسه کنه... ملتی بخواد در مورد کارهایی که می شد کرد و یک رفاه جمعی رو با وضعیت و مشکلات امروزش مقایسه کنه...

یعنی انگار اشتباهات جمعی هم داریم... کشورهایی که کل مردمش می فهمند و به یک هدف مشترک می رسند با کشورهایی که نمی فهمند و دچار مشکلات می شن

ممکنه بگی گور پدر بقیه من باید گلیمم رو از آب بکشم... و این میشه همین وضعیت بکش بکش و بخور بخور ایران...هرکسی به فکر بیچارگی خودش سگ دو می زنه... حرکت جمعی و اعتراض جمعی و به فکر هموطن بودن نیاز به چی داره؟

نمی دونم...