دنیای لعنتی! دنیای وحشی... همه رو می کشی... همه رو می خوری... بی شرف!

بدبختها خیلی عجز و زاری نمی کردند... می کردند هم مگه چی می شد... دیگه اون رفته بود و زیر خروارها... کاری از دست کسی ساخته نیست... چه دنیای بی شرفیه... و من در این وسط چه می کنم؟ تنها.... نمی دونم بگم مثل چه کسانی ولی خوب تنهایی هم مثل بقیه مردم است...

به افق... به نور ... به یک وسعت بی کران فکر می کنم.... چرا یکباره اینطوری شد... دنیا و رویای کودکی من و دنیایی که انگار جور دیگری بود... زوزه باد میان شاخ و برگ درختان و ریزش برگهای زرد و رویش مجدد برگهای سبز... آب روان... دنیا همه آینه گذر و گذار است

اما به کجا

وزش باد لای درختان پاییزی | صدای طبیعت / (قسمت 18)