حالا بیام اینجا بشینم زانوی غم بگیرم به بغل چی حل می شه؟

بلد نباشم از حق و حقوقم دفاع کنم چی حل می شه!

بله حماقت کردم، وقتم رو روی چیزی گذاشتم که نمی دونستم قضیش چیه! حتی حوصله ندارم هیچ برچسبی بزنم... به هر حال اشتباه تنها کلمه ایست که می تو نه توصیفش کنه

و افسردگی و پوچی و نا امیدی

حتی اینها هم مسئله ای رو حل نمی کنند! گیر کردم! نمی دونم چی بگم! موندم! نمی دونم به افراد چی بگم... شاید باید به دنبال راههای بهتری باشم که زودتر خودم رو از این وضعیت خلاص کنم... به هر حال اونها در کنار هم انسانند...

اگر بخوام به پوجی دنیا فکر کنم که همش پوچه... زندگیمون داره از دست می ره، سرنوشتمون نامعلومه، سالها می گذره،.... و در یک ناکجاآباد گیر کردیم.... پای این مشکل اصلی بقیه مشکلات هیچه....

پای این پوچی، بقیه چیزها اهمیت خودش رو از دست می ده، و همین به تو آرامش می ده که ببینی اینها که اینقدر راحت حق دیگران رو پایمال می کنند چه دیدی به دنیا دارن... می خوان به کجا برسند

================

این حرفا هم دردی دوا نمی کنه ذهنم خالی شده، افسوس بخورم، پشیمون باشم... و باز به خرگری ادامه بدم... پای تجربه بگذارم، تلاشم رو بیشتر کنم... قید مسائل رو بزنم... بی خیال بشم.... اضطراب و افسردگی رو کنار بگذارم... خنثی بشم... نمی دونم چه غلطی باید بکنم...