وقتی فکر کنی که چقدر عمرمون کوتاهست، چقدر عاقبتمون نامعلومه، چقدر لحظه های با هم بودن کمه، ممکنه همین بغل دستیت فردا نباشه، بعد می بینی که دنبال قاعده و قانون گشتند چقدر بی معنیه! درسته حقیقت تلخیه اما بلاخره چیزهایی است که اتفاق می افته! نمی خوام اینا رو بگم که افسرده بشی و یا احساس پوچی کنی، اما فقط این رو بدونی خیلی هم بری توی کار قاعده و قانون و خود دار بودن و ترس و چی بگم چی نگم و مردم چی می گن و.... درست نیست. حتی نشد دوباره یه عید برم خونه دایی... شاید خودش هم باورش نمی شد

پس رها کن، ریلکس تر، بزرگ و کوچیک و فلان و بهمان اینا همش الکیه... ما که می دونیم آخرش هممون یکی هستیم.... پس یک کم بی خیال تر