چرا؟
چرا ؟ فکرش رو بکن چه کدهایی که نوشتی ... چه فکرهایی که کردی... آیا لازم بود؟ هنوزم که داری ادامش می دی... نمی دونم.. اصلا آدمها روی چه حساب و کتابی کار می کنند. و یا آدم باید وقتش رو چه جوری بگذرونه.... کنجکاوی... جبر... نمی دونم...
چرا ؟ فکرش رو بکن چه کدهایی که نوشتی ... چه فکرهایی که کردی... آیا لازم بود؟ هنوزم که داری ادامش می دی... نمی دونم.. اصلا آدمها روی چه حساب و کتابی کار می کنند. و یا آدم باید وقتش رو چه جوری بگذرونه.... کنجکاوی... جبر... نمی دونم...
داره تموم می شه و درسهایی هم گرفتم و شاید پروژه خوبی باشه ولی باز هم اشتباه... باز تاخیر ... و اون مقاله و تحقیق عوضی... چه می شه کرد... از جون و سلامت و زندگیم که بالاتر نیست... به درک... شد دیگه... بعضی کارها چقدر طول می کشه... چه گیرهایی که برای درست کردن صرف کردم ... خوب این گیر رو به مقاله و تزت بده... جهنمی شده این درس خوندن... خوبه ولی خوب خسته شدم... به امید اتمامش ... دیگه چیز دیگری مهم نیست... اون موقع وقت استفاده از دانش و تجربیات به دست آمده است...
یعنی دانش و تجربه به آسانی بدست نمیاد اما استفاده و داشتن اونها کارها رو راحت می کنه
هدف ارتباطات هم ایجاد یک تعادل و حفظ آرامش است... پس خوبه که هم به دیگران آرامش بدی و هم آرامش بگیری... صحبتها، مکثها، موضوع و تنوع موضوعات، شوخی ها، گوش دادن و غیره باید همه در جهت ایجاد یک رابطه آرام و منطقی باشه...
بعضی ها به نظرم بعضی وقتا زیادی حرف می زنند و یا زیادی چرت و پرت می گن... همه اینها بهت می گه که تو راه درست رو برو... با حرفهای منطقی همراه با شوخی می تونی به این هدف برسی
دیشب هم خوب بود... گفتیم بزار یک رابطه جدید رو کشف کنم دیگران رو بهتر بشناسم ... چیزی برای از دست دادن نیست... و چقدر طرف خودمونی حرف می زد... چیزی که شاید نمی دونستم... به هر حال باز این یک حرکت و گام بود و شعار اصلی هم اینه که کاری است که باید انجام بشه تا به کار یا مرحله بعدی برسیم...
من نظر دارم من تز دارم... من خیلی از حرکات و رفتارها رو قبول ندارم... من خیلی چیزها رو بی فرهنگی می دونم... من خیلی حرفها رو بی فرهنگی می دونم... من به نظرم باید افراد با هم راحت باشند و برخی عرفها رو رعایت کنند. در آخر کار باید جوری باشه که احساس راحتی و آرامش کنند...
گله ای که ازت دارم این هست که چرا فکر کنی که یکی دیگه بهتر می تونه... اونها باید بازی کنند، خوش بگذرونند... و تو هنوز تردید؟ دیگه بس نیست؟ هنوز ایده آل گرایی؟ اصلا مسخره بشی باز یک خاطره بمونه؟ یعنی این شیخ بیشتر می فهمه؟ یعنی خیلی از این مسئولین بیشتر می فهمن؟ بهتر بلدن حرف بزنند؟ اونها هیچ تردید و فکری ندارند؟ اونها هیچ نیازی ندارند؟ چرا نباید رقابت کنی؟ چرا نباید بگی من هم می تونم و تلاشم رو می کنم؟ من هم جذب می کنم... من هم بلدم حرف بزنم... و مهمتر اینکه من هم بلدم خودم باشم و خودم رو به دیگران بقبولونم... چرا باید قضیه رو سخت کنی وقتی یه چیز عادی و معمولی است؟ چرا؟ چرا نباید حتی به بچه هات آموزش بدی؟
چرا نباید حق طلب و عدالت جو باشی؟ چرا نباید آدم خوبی باشی... به خودت باور داشته باش
اگر همه اضطراب و تشویش و تردید تو از روبرو شدن و صحبت این هست که آیا به اندازه کافی خوبی... بدون که خوبی... نمی دونم کدوم بخش از وجودت می خواد مکررا تایید خوب بودن رو بگیره و وقتی خیالش راحت شد فعال می شه... اما اگر به همین تایید است بدون که خوبی و از خوب هم فراتری پس راحت و بی خیال باش...
چقدر به من نگاه می کرد و این نشانه خوبی بود یعنی مخاطبش من بودم... روز خوبی بود... می خوام بگم آدمهای زیادی هستند که یا به عمد یا سهو به سمت کارها و حرفها و رفتارهای مصنوعی می رند... اما تو سعی کردی همه این شعارها و ژستها رو بزاری کنار و طبق طبیعتت حرف بزنی و البته طبعیتت رو هم بشناسی... وقتی کسی رو می بینی و خوشحال می شی ابرازش کنی... با تجربه عمل کنی... هر حرفی روت اثر نگذاره و بدونی در آخر کار باز تو جایگاه و اون فلسفه خودت رو داری...
هیچی... تمام تلاشت رو بکن که حرف و رفتارت ناشی از خواست و میلت باشه و بی فکر و خیال باشه و طبعی باشه... همینطور خودباور باش به خودت به تواناییت به مقامت باور داشته باش... خیلی ها این توانایی این فکر و این منطق رو در تو می بینند پس خودت هم در خودت ببین... بحث صحبت با این یا اون نیست... بحث انسان است در این دنیا... بحث ادا در آوردن نیست... بحث نیاز و فکر انسانی است... می دونی ما چند ملیارد آدم داریم با فرهنگها و عقاید مختلف... وجه مشترک اونها انسان بودن اونهاست و نه اعتقادات سطحی... پس برگرد به حس و غریزه طبیعی.... برای خودت و میل خودت.... حرفات خریدار داره... حرفات شنونده داره... فقط فکرش رو نکن ... برخی تشویشها و بالا پایین کردنها رو بزار کنار و برو به سمت طبیعی و طیبعی و طبیعی تر بودن ... نزدیک بودن به خودت و دیگران... و تو این قضیه هم پیشرفت خوبی داشتی... حله
حالا مگه چی شده! یک روز خواستی برونگرا باشی... حرفت رو بزنی و بی خیال... مهم بی خیال بودن بعدش هست... مهم طبیعی بودن حرف و پاسخت هست ... مهم باور داشتن خودت هست... مهم اتکا به خودت هست... اتکا و باور به خود خیلی خوبه... با اونا هم یک شوخی صحبتی می کنی
میگم بلاخره باید زندگی کرد... بلاخره کاری هست که باید انجام داد
خودباوری یعنی اینکه دنبال حس و حال خودت باشی و مطمئن باشی که حس و حال و میلت پذیرفتنی است و به همین خاطر هم آرامش داری... نسبت به خودت آرامش داری و کارهات رو با آرامش انجام می دی... حرف و نظر دیگران مهم نیست بلکه انگیزه کارهات درونی است و به خاطر حس و حال طبیعی خودت است و خودتی که انتخاب می کنی با کی و کجا چی بگی و بعدش هم زود فراموش می کنی و به کار بعدیت می پردازی
امروز این حس آرامش رو تجربه کردم فقط باید پرورشش بدم... کاملش می کنم مطلب رو
هیچی... باید برگردم به سرکارم... خوب بود... حس خاصی نیست... چون فکر می کنم خیلی چیزها طبیعی پیش رفت و خوب بود... به همین خاطر هم حس خاصی نیست که بگم... و به نظرمم هم باید همینطور باشه
یه شکل دیگه هم میشه به این کارها یا حتی رفت و آمد ها نگاه کرد. کاری که باید انجام شود تا به کار بعدی برسی... مثل حتی جمع کردن کاهها... که گفتی باید انجام شه... اینجا هم هر جور باشه یا نباشه بلاخره قدم یا کاریست که بهتره در زمانش انجام بشه...
بعضی وقتها ما نیاز داریم که با دیگران صحبت کنیم.... دیگران به ما توجه کنند... حس ارزشمند بودن داشته باشیم... دوست داریم با جمع باشیم... دوست داریم تایید بشیم... و یا بالاتر کسی باشه که ما رو بخواد و دوست داشته باشه... تا جایی که بتونیم هم رو بغل کنیم و هر حرفی که دلمون می خواد رو با هم بزنیم... و یا حتی تا جایی که با هم رابطه جنسی و غیره داشته باشیم...
بعضی وقتها فکر می کنی که دوست داری با کسی از امیال جنسیت بگی... و یا می خوای فقط صمیمی باشی و یا فقط می خوای که چارتا کلمه حرف بزنی و یا همدیگر رو تایید کنید...
می خوام بگم همه اینها از یک نوع و جنس هستند... همه اینها یک طیف هستند ... همه اینها در راستای یک سری نیاز هستند... همه اینها به هم وابسته هستند....
همه اینها می خوان یک حال خوش بهت بدن... همشون می خوان حالت رو بهتر کنند... همشون می خوان حالت رو منطبق با نیازهات کنند...
خیلی وقتها ما سعی می کنیم که از دیگران تقلید کنیم... تعارف کنیم... یا نظرمون رو طبق پیش بینی که چه خواهد شد و نشد ابراز کنیم... اما بهتره با اطمینان به خود نظرت و عقیده و قصدت رو بیا کنی... دیگران درک می کنند... بهتره نظرت نظر واقعی خودت باشه... حرف حرف واقعی خودت باشه.. مثل یک شخص با تجربه که هر حرفش از پختگی میاد... کم کم میشناسند و احترام می گذارند... چرا که نه... بهتره نظر نظر خودت باشه و با آسودگی خیال تنها حرف و نظرتت رو بیان کنی
کلا می خوام بگم با پیش بینی و چرت و پرت سختش نکن... راحت باش.. خودت باش... طبق میلت برو جلو و خیلی درگیر پیشبینی و تعارفات و غیره نشو ... بقیه هم همینن و این یک روش خوب مراوده با دیگران است...
بعضی چیزها هست که سلیقه ای است... بستگی به نظر افراد داره... مثلا یکی ممکنه از مهاجرت خوشش بیاد یکی بدش بیاد... یکی نظری نداشته باشه... خیلی از استدلال و حرفهای مردم بر اساس سلیقه است... یعنی معیار خاصی نداره... تو هم می تونی یک نظری بدی... مثلا بگی مهاجرت خیلی بده... یا بگی خیلی خوبه در هر دو حالت حرفت درسته! همه چیز به خود آدم وابسته است... و واقعا توی این دنیا که یک زندگی بی دردسر از همه چیز بالاتر است همه این حرفها قابل گفتن است.
یکی ممکنه خیلی وطن پرست باشه... یکی نباشه... یکی ممکنه ائمه براش خیلی مهم باشند و یکی ممکنه همه اینها رو چرند و چرت و پرت بدونه... اینها همه انتخاب یا به نوعی اعتقادات افرادن... ولی خیلی جدی نگیر... هر کسی نظر و اعتقادی داره...
نمی گم کامل باش... اتفاقا بعضی وقتها می تونی به خودتم بخندی... اما می خوام بگم فکر نکن کس دیگه یا بقیه بهترن یا کاملتر... نه! بقیه هم همینن... همه مثل همند... رییئس جمهورش حرفهای نپخته و بچگانه و مالیخولیایی می زنه دیگه چه برسه به بقیه... کم مسئول بی سواد داریم؟
قضیه اینه که اینها با دوزار درک و فهم بعضا حقوقهای چندین ده ملیونی می گیرن که لیاقتش رو ندارن و هیچوقت هم به خودشون و سوادشون هم شک نمی کنند....
در مقابل این جور آدما می گم دیگه زیادی به خودت سخت نگیر... بله نمی گم کامل باش... میگم حتی با خنده به برخی کارات فکر کن.. آسون گیر باش... می گم اعتماد به خود داشته باش... چون لیاقت فراتر از این چیزاست ... و بدون که خوبی
تو الان حس می کنی که یک آدم منطقی و معمولی هستی... و اکثر اوقات هم به فکر کار و بار خودتی... حالا فکر کن یکی دیگه از تو خجالت بکشه... یکی دیگه فکر کنه که تو چه نظری در موردش داری... یا چه می دونم خیلی مسئله رو جدی بگیره... عجیب نیست؟
پس به همین شکل هم اگر تو زیادی در مورد واکنش دیگران فکر کنی عجیبه.. اونها هم یکی مثل خودت... وقتی می گی هیچکس قرار نیست در حضور من مضطرب بشه و اگر بشه خنده داره.. پس به همون دید به حضور دیگران نگاه کن... اینقدر بزرگ نکن قضیه رو...
این وضع و اوضاع حق من نیست... چرا باید حرص بخورم حسرت بخورم... بکنش بندازش کنار... ارزشش رو نداره... هیچی ارزش خیال راحت و آسودگی و آرامش رو نداره