هنر

می دونم فشار میاد می دونم فشارها منتج به اضطراب بدبینی و تعمیم بدبینی و اضطراب به همه چیز میشه .... اما مهمترین هنر تو باز مقاومت در مقابل این اضطرابها و بدبینی ها و تفکیک مسایل هست... این همترین هنر تو هست که باید روش تمرین کنی...

مراحل خواندن و درک مطلب

مراحل خوندن و درک مطلب می تونه با توجه به سوالات از کل به جزء مرتب بشه... یعنی اول سوالات کلی پرسیده می شه و جوابهاش در میاد توی برخی از این قسمتها می گیم اوکی فرض می کنیم این قسمت انجام میشه بدون پرداختن به جزییاتش و پیش می ریم... در ادامه سوال بعدی این هست که این قسمت به چه شکل انجام می شه

جواب

ببین خیلی از سوالات مشخصا ترول هستند یعنی تحریک کننده... باید محل این جور سوالات نذاشت و یا جوری جوابشون رو داد که طرف خفه شه.. چون فارغ از سوال خود انگیزه و اهداف اون فرد مهم هست.... مثلا اگر یکی از ایرانیها باورش بشه که اریا چیزیه خوب یه جواب داره ولی برای خفه کردن یک نژاد پرست که فکر می کنه مثلا یکی دیگه آریایی هست هم یک جواب می شه داد....

در کل باید به سوال و جوابهای ترول اهمیت نداد... باید عملا جواب کشورها رو داد در سیاست و در خیلی از امور نباید مقهور کسی شد بلکه باید متعادل و با فکر و سیاست و البته صلابت و غیرت جواب هر کس و کشوری رو داد

 

اوکی

دوبار ایده آلگرایی مجبورم کرد تا اینکه درستش نکنم ولش نکنم... در حالی که خوب بود وقتی می دیدم نمیشه و گیجم کرده ولش کنم... البته چیزی یاد گرفتم ... مشکل من از برداشت اون دستور بود که ظاهرا دقت نکردم... هدف اون دستور چیز دیگری بود...

بگذریم

قبول

می خواست بگم که بعضی وقتها دیگران ما رو دوست دارند یا از ما خوششون میاد و یا دوست دارند که ما باشن یا صحبتی بکنن و یا دوست باشن... بلاخره یکی از آدمهایی که اونها می شناسن ما هستیم... اما ما به این قضیه شک داریم... و خودمون رو شاید اونجور که هست با فرد نمی گیریم یا صمیمی نمی شیم یا حتی در مورد اجتماع ممکنه عده زیادی از تو و یا نقشت استقبال کنند یا بپسندند اما این ماییم که پا پیش نمی گذاریم... شک داریم که چقدر مقبول واقع بشیم شک داریم که چقدر بتونیم با فرد خاصی که ممکنه به ما علاقه مند باشه رفت و آمد کنیم... در عوض افرادی هستند که شاید خیلی معمولی تر باشند اما این حق رو به خودشون میدن که در اجتماع مطرح بشن یا رهبری کنند و یا با این و اون دوست بشن و خیلی از این دوستیها هم نهایتن جواب می ده چون پیشقدم شدن ... رفت و آمد می کنند

تفاوت فقط در نگاه  و اقدام هست...نتیجه اینکه کمتر شک کن شده تحمیل کنی خودت رو به اجتماع و دیگران تا حدی تحمیل کن حتی دوستی با فرد خاصی رو تحمیل کن و چه بسا که شکل می گیره و دوتاتون بهش راغب می شید...

به هر حال الان بحث نقش اجتماعی و رفتار مردونه و حس مردونه و سرپرست خونواده بودن و غیره هم مطرح هست و تو باید به اینها هم فکرهایی داشته باشی

تمرین حس

خوب من در مورد حس مردونگی چیزهایی نوشته بودم... برای اینکه این نهادینه بشه شاید بهتر هست که ژستها رو تمرین کنی یا به قولی تقلید کنی... ژستها نگاه برخورد حرفها چتها افکار در خلوت یا جمع رو تمرین کن تا به قولی نهادینه بشه .... یعنی وقتی که کم کم ژستش رو بگیر حالت و فکر و اطمینان به نفس و نقشش هم میاد... به قولی شبیه همون جمله fake it to make it هست

رویکرد بالا به پایین

این هم نگاه یا تجربه بدی نبود
داره می گه مساله رو از بالا به پایین نگاه کن و یا تعریف کن یعنی الان می گم که مساله تولید دانش کامن سنس هست برای زبانهای کم منبع
چه کاربردی داره؟
پیشینه چی بوده
رویکرد چی هست
حوزه چی هست
کلا خیلی از مسایل مطرح در همین حوزه هم هینطور تعریف می شن
این رویکرد برای راهنمایی کردن دانشجویان و یا پیدا کردن مسله هم مهم هست
بلاخره اومدیم همین تجارب مدیریتی و بینشی رو یاد بگیریم

منبع اضطراب و تشویش

با اینکه ما همیشه به خودمون تلقین مثبت می کنیم ولی من اضطراب رو به یک تپه یا منبعی تشبیه می کنم که اطراف ما هست و در ذهن ما ایجاد شده... ما سعی می کنیم ازش بپرهیزیم و نگاهش نکنیم... ولی بعضی وقتا ناخواسته جلو راهمون سبز می شه و یا همین که فکر می کنیم هست باعث اضطرابمون میشه ... بهترین حالت این هست که باهاش مواجه بشیم و نادیده بگیرمش و در واقع خودمون این منبع رو نسازیم وگرنه اگر ته ذهنمون قبول داشته باشیم که همچین چیزی هست و یا مهم هست ناخواسته می گیم نکنه پدیدار بشه....

مثلا شما باید با فیزیک خودتون راحت باشید... یکی ممکنه از اینکه دماغش بد شکل باشه و مورد تمسخر قرار بگیره دچار عدم امنیت یا اطمینان به نفس یا اضطراب هست... با اینکه به خودش تلقین می کنه که نه خوبی دماغت هم خوبه ولی باز چون ته ذهن این منبع هست و مطمین نیست که واقعا ممکنه دیگران چی فکر کنن

 

اما زمانی که روبرو شد با افراد فهمید که دیگران اهمیتی نمی دن و یا قابلیتهایی دیگه ای داره که مورد توجه هست و در کل احساس راحتی و آرامش کرد کم کم اون منبع اضطراب کم می شه.. نه اینکه بگه نیست بلکه به این نتیجه می رسه که مهم نیست... اونقدر اهمیتی نداره با همون دماغ هم می تونه لذت ببره و حتی خیلی ها با همین دماغ معاون و رییس جمهور شدن حتی ممکنه به دماغش هم بنازه

و بگه که اصلا چیز مهمی نیست...

بگذریم خلاصه اینکه منابع اضطراب رو شناسایی کن و به جای بزرگ کردن یا انکارشون اهمیتشون رو کم کن و خودت رو جوری تصور که که با وجود اونا داری احساس لذت و خوشی داری

اذیت شدم

سر این نصب چرت و پرتهای لینوکس خیلی اذیت شدم ولی خوب یک سری چیزها یاد گرفتم... پروکسی گیت... پروکسی تور و غیره رو بلد شدم که به دردم می خوره...

فهمیدم که تنسورفلو یک پکیجی هست که با سی نوشتند و برای بیلد کردنش باید از جی سی سی استفاده کنی و کلی زحمت کشیده شده روی اینها

در مورد داکر هم چیزهایی فهمیدم

بگذریم شاید نیازی هم نباشه ... فعلا که کار با همون سیمپلها که بد نیست ...

شاید زیادی وقت گذاشتم

الان هم خسته ام

هر جای دنیا بودم این گرفتاریها بود

بهتره الان دیگه برم استراحت کنم

 

تلقین مثبت

اگر واقعا چرت و پرتهای وسواس که ناشی از ایده آل گرایی و اضطراب از آینده است رو بخوای کنار بگذاری باید اولا قبول کنی که اینجا دنیای ایده آل گرایی نیست پس هم می شه فکر کرد که قرار هست اتفاقی بیوفته و هم ممکنه که کارها خوب پیش بره... باید نسبی بدون دنیا رو قبول کنی و اگر اوضاع خوبه از لحظه لذت ببری.... همینطور به جای اضطراب و تلقینات منفی تلقینات مثبت مثل اینکه من می تونم مشکلی نیست همه چیز خوبه ... جلو بری

رهایی از وسواسها

باید بدونی که عالی هستی و این خرافات و وسواسها  هر چی بیشتر محلشون بگذاری قویتر می شن و فقط عذابت می دن... این طوری هی فکر می کنه که اون طوری که مطوبت بوده کار پیش نرفته در حالیکه این فقط یک حس شخصی با توجه به همون ایده الگرایی هست وگرنه اگر در هر شرایطی بتونی روحیه و مودت رو حفظ کنی و کمی بی خیالتر باشی و با مسایل کنار بیایی می تونی لذت ببری

رها

نباید وسواس داشته باشی... تو رو خدا از دست دو چیز خودت رو خلاص کنی یکی ایده آل گرایی و یکی هم وسواس...
داشتم می گفتم اگر وسواس و ایده آل گرایی الکی رو بگذاری کنار تو مثل هزاران بلکه ملیاردها آدم دیگه هستی .. اگر اونها می تونند با خوشحالی و سرمستی زندگی کنن پس تو هم باید بتونی
اگر شده این دو هدف هدف کل عمرت باشند باید تلاش کنی که بهشون برسی

ارزش حالت

هیچی می خواستم بگم اگر مملکت دست عده ای دیگه بود آیا بهتر می شد؟
یا می خواستم بگم اراجیف گو همه جا هست و شاید اگر هدف حذف بشه همه چیز اراجیف هست چون شاید هدف هست که به این کارها امتیاز یا معنی می ده... یا عمل ارزشی شاید نداشته باشه و ارزشش به حالتی هست که ما رو می بره و ارزش حالت همه به ارزش نزدیکی به حالت هدف هست البته هدف هم یک حالت خاص هست که روش ارزش گذاشتیم پس در حالات میانی هم شاید بشه ارزشگذاری کرد

اعتقاد

این موتو یا شعارت خوب بود ولی نیاز به تکرارش نیست این باید اعتقادت باشه و دیدگاهت که راحت باشی با اطمینان به خود باشی بی خیال باشی .... خیلی چیزها باید اعتقاد باشه و درونی باشه حتی از قبلش می دونی که با هر کسی با توجه به روحیات خودت قراره چه جوری برخورد کنی

تفکیک

اونروز کار مهمی انجام دادم و اینکه قرار گذاشتم تعمیم ندم... مود و اطمینان به نفس خودم رو حفظ کنم.. هر حرفی رو جدی نگیرم. تعمیم ندم. و خاکستری به مسایل نگاه کنم.