اما هنوز به شکل بی خودی مقایسه می کردم.. انگار هنوز دنیا و عظمتش یا شاید هم هیچیش رو درک نکردم
نمی دونم... باری بر دوش است که باید ببرم... به کجا نمی دونم... می خواستم راحت تر باشم... می خواستم اگر حرفی می زنم از روی دلم باشه... می خواستم با دل حرف بزنم... یا حرفی نزنم و یا با دلم حرفی بزنم...
می خواستم حسم حقیقی باشه... اسیر جزییات و دیگران نباشه
باور کنم چطوری... نمی دونم... کاش .... کاش ... کاش...
یکبار دیگه باید چشمها رو ببندم... و همه چیز رو به زمان بسپارم... چه جایی است...
از وابستگی بدم میاد.. از ناشناسی خوشم میاد... نمی خوام فکرم درگیر حتی یک دقیقه قبل باشه... یادم هست که می گفتی هر روز روز خداست هر روز روز جدیدی است... می گفتی فکر نکن که یه روز توی این کوچه ها فوتبال بازی می کردی... باز هم می تونی بازی کنی... باز هم می شه... الان فقط درگیر یک کاری هستم.... نمی دونم... هر روز روز جدیدی هست... اما
حسن هم رفت ... نمی دونم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 18:6 توسط بینام
|