پذیرش

یه چیزهایی دست ما نبوده... یعنی دست هیشکی نیست... اینکه شما چه قیافه ای دارید، چه رنگ پوستی دارید، حتی چه جنسیتی دارید، چه کشوری.... اینها دست ما نیست... کلنجار رفتن با اینها بیشتر وقت تلف کردنه... بهتره بپذیریدشون و ولشون کنید... هم خودتون و هم دیگران رو... شاید بگی فلانی یک کم خوش شانس تر بوده... ولی اون هم دست خودش نبوده، چیزهای نصیبش شده و چیزهایی نشده... از لحاظ انسانی همه برابریم.... پس نه اونها رو بزرگ کنید و نه خودتون رو... از طرفی گناه هم نکرده..... این قضیه رو به عنوان واقعیات این دنیا بپذیرید... خود نسبیت یک واقعت هست.... همه چیز نسبی هست.... بهدش هم واقعاً خیلی وقتها لدت بردن به اینها نیست... حتی اگر جور دیگه ای هم بودی فرقی نمی کرد... خیلی هستند با امکانات و قیافه و هوش کمتر دارند کلی لذت می برند.... لذت یک امر حسی و لحظه ای هست و وابسته به افکارتون هست.... 

وسوسه اشتباه

خیلی چیزها وسوسه انگیز هست و شاید آدم بخواد امتحانش کنه... برای خیلی ها شون راه برگشتی هست و امتحانش ضرری نداره، با امتحانش می شه فهمید که آیا خوبه یا نه.... اما برخی چیزها برگشتش شاید آسون نباشه و مشکلات زیادی به بار بیاره این جور کارها ارزش ریسک نداره... یکی از این کارها مربوط به کسانی هست که خونه و زندگی و موقعیت و کارشون رو ول می کنند می رن به یک کشور دیگه فقط به این خاطر که اونجا رو تجربه کنند... و خیلی هاشون هم هستند که فقط برای خودشون و خانوادشون فقط مشکل ایجاد کردند.... پس هر کاری ارزش امتحان نداره.... سعی کنید همینجا خوش بگذرونید و از موقعتها استفاده کنید.... خوشی های کوچکی مثل همصحبتی با یک هموطن، دیدار پدر و مادر، بردن بچه ها به پارک ....

انتقاد و تعمیم

انتقاد امری خوب و سازنده حساب می شه، چه در مورد خودمون، چه در مورد دیگران، در مورد امور مملکت و غیره..... اما تعمیم یک مورد به همه چیز درست و منطقی نیست.... مثلاً چون فوتبالمون نتیجه نگرفته پس همه مدیریت و مملکت مشکل دارند یک تعمیم هست.... چون فلان طرف بدون کارشناسی انچام شده پس همه طرح ها ما غلط هست.... یا برعکسش ... در آمریکا همه طرح ها اصولی و درست و در اینجا همه چیز غلط هست... اینها تعمیم هایی هستند که نه درستند و نه مشکلی رو حل می کنند غیر از حس سرخوردگی.... باید مشخصاً گفت که بله توی این قسمت خوب عمل کردیم، اما توی این قسمت انتقاد وارد هست و باید درستش کنیم.... در مورد خودمون هم همینطوره... اگر یک کار اشتباهی انجام دادیم نباید کل کارهامون رو زیر سوال ببریم... نباید بگیم همه کارهای من همینه ..... البته متاسفانه در بحث اعتماد به نفس این قضیه وجود داره، یعنی ما با انجام کارهای درست معمولاً حسمون به اینکه کار بعدی رو هم می تونیم درست انجام بدیم بیشتر می شه و با انجام کارهای به شکست خورده، حسمون یا ترسمون یا اعتمادمون در مورد اینکه بعدی هم ممکنه به شکست بخوره بیشتر می شه....ولی اگر تعمیم ها رو بذاریم کنار و یا کار بچه مون و دیگران رو هم اینطوری قضاوت نکنیم، به خودمون و دیگران کمک کردیم.

هدف

مگه نمی گی هدف داری؟ مگه نمی گی می خوای هدف داشته باشی؟ 

هدف بدون حفظ سلامتی، وقتی برای خونواده، زن و بچه و پدر و مادر معنی نداره.... توی این دنیای محدود هدف بدون اینا معنی دیگه ای نداره...

تو همه نیستی

اینکه بگی چون بقیه این کار رو می کنند پس تو هم باید بکنی درست نیست... هر کسی شرایط خودش رو داره، اونها طبق شرایطشون هوششون ذهنشون و کار و زندگیشون، ممکنه کارهایی بکنند دلیل نمی شه تو هم فکر کنی مثل اونایی یا باید کار ایکس یا ایگرگ رو انجام بدی، تو ممکنه کلی شرایط روانی و ذهنی متفاوتی داشته باشی و بهتره طبق نیاز و حس خودت جلو بری... از طرفی هم حرف هر کی که هر ادعایی داره رو نپذیر.... ادعا داشتن به معنی بودن نیست... خیلی ها هم خودشون نمی شناسند و یا تقلید کردن و یا بلد نیستن ولی ادعا دارند و یا حرفهای بی ریشه و پوچ می زنند، این حرفها و ژستها رو نباید قبول کرد

حرفهای جانبی

خیلی وقتها وقت ما رو همین حرفهای جانبی و یا تعارفات و غیره می گیره.... و یا اصلاً باعث می شه انگیزه قرار و همکاری و ملاقات کم بشه... وقتی هدفت کار باشه، باید مقطعی همه این مسائل رو بزارن کنار، بله ما دوست بودیم، آشنا بودیم، و به وقت خودش ممکنه مهمون هم بشیم.... اما اینجا سریع می خوایم بریم دنبال هدف که می تونه پروژه باشه، یادگیری باشه و غیره.... اینطوری کارها سریعتر و بهتر پیش می ره

احساسات و منطق

با اینکه انسان توان عقل و منطق رو داره، احساسات و هیجانات بخش مهمی از انسان هستند، همه هم دقیقاً نمی دونند دلیل و منشاشون چیه ولی خیلی خودشون رو بروز می دن، حتی در شخصیت آدمها احساسات نقش کلیدی دارند. البته خیلی وقتها احساسات دلایل منطقی خوبی دارند، و این ماییم که از خط منطق خارج شدیم و احساسات سعی می کنند که بگن اینطوری که تو می گی هم نیست... باید با تحلیل درست به احساسات کمک کرد که هم بروز کنند و هم تعدیل بشن

از طرفی منطق همیشه در سوالات و اصول ساده نهفته است، کافی به این سوالات دقت کرد

دوست داشتم یه جورهایی منطق رو به احساسات ربط بدم و یا ماشینی بسازم که این کار رو بکنه... یا نقش احساسات و منطق رو در زبان رو بررسی کنه... شاید با همین انگیزه ها بشه روی چت باتها کار کرد.

به فکر خود....

به فکر خودت باش، ت چمیدونی عواقب هر چیزی چیه.... سلامتی از خیلی چیزها مهمتره

بگذریم... هیچی تو اینا نیست، قرار بود که درسات رو پاس کنی مدرک رو بگیری برگردی دانشگاه، حالا در کنارش معلوماتت رو زیاد کنی یا کامل کنی و امکان فرصتهای آتی رو فراهم کنی .... روزی رو چند ساعت به کسب علم اختصاص بده،  دارم میگم کسب علم، یعنی یک چیزی که علاقه داری یادبگیری، می دونی کامل بهش مسلط نیستی و می ری که بیشتر و بهتر و کاملتر یادش بگیری... بحث حفظ کردن و کمال طلبی نیست.... باید هوای خودت رو داشته باشی... 

وابستگی

باید بچه هامون رو رها کنیم تا روی پای خودشون وایسن... باید بتونن به خودشون تکیه کنند، نه به ما.... اونها می خوان به ما تکیه کنند ولی باید یادبگیرند که بهترین تکیه گاه خودشون هستند، باید مستقل بار بیان و از این وابستگی های روحی و روانی که بعداً می تونه مشغولیت براشون بیاره رها بشند.... و بهترین زمان همین بچگی است، چون بچگی تا سالهای زیادی در ما تاثیراتش می مونه....

همه مثل هم

از وقتی که همه افراد برام یکی شدن حس می کنم که آزادتر و راحت تر هستم با دیگران... همه افراد ایکس هستند و خیلی فرقی برای تو ندارند... قبلاً می گفتیم یا یادمون داده بودند که این ایکس هست این ایگرگ هست... این باعث می شد که ما همیشه با مواجه با افراد فکر کنیم که این ایکسه یا ایگرگه یا زد هست و به قضاوت افراد توجه می کردیم... شاید قضاوت یک فرد یا یک سری افراد برامون مهمتر بود... ولی وقتی همه رو یکی بگیری و با همه یک جور برخورد کنی این نشون می ده که افراد برای تو خیلی مهم نیستند... افراد عامل رفتار تو نیستند، عامل رفتار تو بیشتر به خودت و درونت وابسته است.... پس سعی که نسبت به همشون بی خیال و راحت باشی و همشون رو یک چیز (یک انسان ) ببینی .... و به بچه ات هم همین رو یاد بدی که اونها فقط یک سری انسانها هستند... ایکس و ایگرگشون نکنی....

قضیه رامبد جوان

توی قضیه رامبد جوان خیلی از مردم اعتراض داشتند به این رفتار دوگانه.... یک نتیجه که می شه گرفت اینه که مردم از کسانی که مثل خودشون هستند خوششون میاد... کسانی که در همین آب و خاک با همین فرهنگ دارند زندگی می کنند و کار و فعالیت می کنند... این حس هم وضعیت بودن، هم فکر بودن، هم هدف بودن، همیار بودن.... باعث می شه که شما از یکی خوشت بیاد... ولی وقتی حس کنی وضعیت و آمال طرف مقابل جور دیگه ای هست این حس کمتر بهت دست می ده ....

تمرین تحلیل

وقتی که داری برای امتحان یا هر چیز مطالعه می کنی یا مسئله حل می کنی در واقع داری برای تجزیه و تحلیل تمرین می کنی.... در امتحان، در مواجهه با هر سوال نیاز داری که سوال رو تحلیل کنی، بفهمیش و حلش کنی... خوب این توانایی رو باید تقویت کنی.... در زمان مطالعه داری مطلب رو می فهمی، زوایای مختلفش رو بررسی می کنی، سوالات و ابهاماتی که در مورد مسئله داری رو برطرف می کنی، مسئله داره برات شفاف تر می شه، راه حلش شفاف تر و بدیهی تر می شه، مسائل جانبیش برات داره مشخص تر می شه، نکاتش داره بارزتر می شه.... و اینها همه معنی تحلیل کردن هست.... و این می تونه در امتحان کمکت کنه...

لذت یادگیری

سعی کن موقع مطالعه و یادگیری از یادگیری لذت ببری.... درسته ما اهداف بلند مدت داریم... می خواهیم کنکور بدیم، می خواهیم امتحان بدیم، دنبال شغل هستیم و .... اما این اهداف بلند مدت برای چند ساعت یادگیری کافی نیست... انسان به اهداف کوتاه مدت نیاز داره... و شاید هدف از مطالعه لذت یادگیری باشی، چیزی که داری در حین مطالعه درکش می کنی... از یادگرفتن مطالب جدید و افزودن به معلوماتت داری لذت می بری....

تیک زدن

وقتی داری مطالعه می کنی، بویژه یک سری اسلاید و جزوه ببین هدف هر اسلاید یا بخش یا پاراگراف یا جمله چی هست... اصلاً حدس بزن (حدس بزن) که در راستای مطالب قبلی این بخش قراره چی بگه.. بعد از این حدس و خوندن دوباره مرور کن ببین واقعاً چی گفت... و وقتی مطمئن شدی که مطلب رو جذب کردی که یا در جهت انتظارت بود و یا یک نکته جدید داشت، مطلب رو تیک بزن... تیک بزن که یادش گرفتی و جلو برو

چرخه یادگیری

اگر در حین مطالعه حس می کنه که مغزت بکار افتاده و داره مطالب رو جذب می کنه و حلاجی می کنه و ذخیره می کنه جلو برو... داری یاد می گیری.... بعدش تمرین کن... تمرین کمک می کنه که خودت رو محک بزنی ببینی چقدر یاد گرفتی و نکاتی که مغفول موندند رو نشون می ده و دیدت رو بازتر می کنه، بعد دوباره مطالعه کن... 

هدف درس

اصلاً سوا از نمره و این جور چیزها، باید جوری بخونی و یادبگیری که فردا که درس تموم شد بفهمی این درس برای چی بود و چه نکات اساسی به تو یاد داد که در حافظه درازمدت تو می مونه... چه مهارتهایی را به تو آموخت و چه علمی به تو داد که تو رو قادر میسازه به راحتی مسائل جدیدی رو تجزیه تحلیل و حل کنی... چه چیزهایی هنوز مونده که روشون مسلط بشی... آیا از آموخته های خودت و سازماندهیشون راضی هستی؟ آیا مطمئنی که چیزهای که می خواستی رو تا حالا فرا گرفتی و به قولی ملکه ذهنت شدن...؟ پس برای اینها بخون حتی اگر امتحانی نباشه....

معلم

یادگیری به معلم و یا همون استاد هم مربوطه، برخی اساتید قشنگ منظور هر مطلب رو با شکل و مثال قشنگ حالی آدم می کنند که طرف از اول تا ته اش رو می فهمه قضیه چیه.... برخی معلم ها به این مسائل تسلط ندارند... در نتیجه مطلب برات جا نمی افته و کمی گیج کننده می شه.. پس معلم در یادگیری موثر هست... می تونی دنبال معلمهای خوب باشی... 

ماموریت

جدا از این درسها، ماموریت تو دنبال کردن یک موضوع تحقیقاتی جالب و هیجان انگیز هست که هم توش چیزهایی یاد بگیری، نوآوریهایی بکنی و درست رو هم تکمیل کنی....

درس

با علاقه و کنجکاوی درس بخون و دانسته هات رو تکمیل کن... تا حالا برای این درس خیلی زحمت کشیدی، یک کم دیگه هم تحمل کن ... این چند روز هم یک مرور خوب داشته باش تا نتیجه این کارهات رو در امتحان ببینی، وقت برای کارهای دیگه بعداً هم هست....

هم رای شدن

وقتی یه نفر یک کاری انجام می دی و اون طرف کسی باشه که ما قبولش داریم... بعد فکر می کنیم پس چرا ما این کار رو انجام ندیم؟؟؟ این می شه رفتار واگیردار.... در حالی که ممکنه یک فرد دیگه کار برعکس اون رو انجام بده... پس وقتی کلی نگاه کنی، هر کسی یه کاری انجام می ده که ممکنه متضاد بقیه باشه... تو باید چکار کنی؟؟؟ تو می تونی همرنگ هر کدومشون در بیای... و یا کلاً دنبال کسی باشی که با افکرا و ایده های تو نزدیکتره

یادگیری

خیلی وقتها چیزهایی رو میخونیم و فکر می کنیم یاد گرفتیم و البته شاید یادگرفته باشیم ولی باید به اندازه کافی تمرین و تکرار کنیم که با هر مسئله که روبرو می شیم بتونیم راحت حلش کنیم.. یعنی باید بفهمیم داریم چکار می کنیم... هم حل کنیم و هم منظور و دلیل هر مرحله از حل رو بدونیم و هم مسئله و راه حلش رو بفهمیم.... باید بتونی به زبون خودمونی بازگوش کنی.... به قول انیشتن وقتی تونستی کلیت مسئله رو به یک پیرزن 80 ساله توضیح بدی یعنی مسئله رو یادگرفتی

حس کنترل

حس کنترل، ... حس کنترل همونهایی که انگار نشده روشون کنترل داشته باشی... از معلم و مدیر گرفته تا اون قیافه و ژست که انگار کنترل دست اونها بوده... حالا تو دنبال کنترل کردنی... و این یک حس قوی انسانی است که در هر بچه و بزرگی قابل دیدنه... نباید برای بچه اینقدر عقده بشه که در خیالاتش بخواد که همه ضعف ها و خجالت ها و کم آوردنها رو جبران کنه و خودش رو رییس و بالا بدونه و اونها رو زیردست و فرمانبر... بله این حس در روابط اجتماعی هم هست... این چیزی که در رقابتها و در خیلی جاها هست... و راهش هم کنترل کردن فردی و اجتماعی این نوع افراد هست... دین هم برای همینه هست... اما می خوام بگم این حس برای خیلی ها هست ولی باز با تربیت صحیح با ایجاد حس خوبی و برابری می شه تعدیلش کرد و با ایجاد حس احترام به هر کسی فارغ از قیافه و پست و مقام ... با برخورد انسانی با همه هم روح خودت صاف می شه هم به دیگران روحیه می دی

خوشی واقعی

اگر خوشی ذاتی باشه، از روی رشد و آگاهی باشه، از روی نیاز جسمی و روحی باشه، مربوط به شخص باشه، چون ذاتی هست... چون اجحافی درش نیست می تونه خوب و مناسب و لذت بخش باشه.... اما برخی خوشی ها خوشی به دنبال نمیاره، بلکه حسرت و حسادت و مقایسه است.... اینکه به زور بخوای بگی بله من از هر لحاظ قوی هستم و مسلط بر هر کس و هرچی هستم توش یک ضعف نهفته است که می شه پاشته آشیل و هر چیزی که این حس رو تهدید کنه می شه یک مایه نگرانی.... 

خرید زمان

 یک روش برای خرید زمان این است که قبلا کارهایی که باید انجام بدی رو انجام داده باشی مثلاً تکلیفی که باید مینوشتی را قبلاً بنویسی در نتیجه بعدا وقت آزادی داری که میتونی به کارهایی که دوست داری بپردازید