روغن

می تونی به اون حسهای خودت برای حفظ سلامتیت توجه کنی

مثلا کار ساده ای که یک شیشه روغن بگیری و هر روز موها صورت و بدنت رو چرب کنی و آفتاب بگیری هم خودت خوشت میاد هم برات مفیده

و یا سیب بیشتر بگیری و هر شب استفاده کنی و پوستش رو هم بذاری روی صورتت

و یا پیاده روی کنی و ...

ناخواسته

ببین اگر الان فکر کنی که توی زمینه ای کم گذاشتی و باید جبران کنی ممکنه دچار اضطراب بشی و همین اضطراب خودش کار رو خراب کنه

اصلا این اضطراب از روز اول کار رو خراب کرد... تو که برات اجتماع مهم بود! ازش وا موندی و برای کسانی که بهش اهمیتی نمی دادن شناخته شدن

تو هم باید از همون مدل استفاده کنی! یعنی بگی گور بابای پست و مقام و احترام شهرت! من فقط می خوام راحت باشم خودم باشم حضور داشته باشم و گپی و حرفی بزنم! شهرتی اومد اومد نیومد هم برام مهم نیست فقط می خوام راحت باشم... بعدی خودت می بینی که هم نیازهای خودت برطرف می شه و هم شناخته میشی بدون اینکه هدفت این باشه

هدفت باید حضور باشه! مثل هزارون دیگه زیر این گنبد آبی

دوستیهای گذری

بله داشتن چند تا دوست صمیمی خیلی خوبه اما می شه با خیلی ها دوست بود و از هر موقعیتی با هر شخصی که پیش میاد صحبت دوستانه داشت و به این شکل این حس رو تخلیه کرد.

الان آدمهای زیادی از این روش استفاده می کنند! با دیگران خوشرو هستند...

استقبال

اصل استقبال می گه اینه مخفی بشیم چه سودی داره؟ برای کی؟ به هر حال قدر هر فرصتی رو برای یک گپ کوتاه و تخلیه احساسات رو باید دونست! حالا با هر کسی و هر آشنایی

یعنی به جای اینکه فرار کنی و دلهره و اضطراب بگیردت حقیقتاً خوشحال بشی و سعی کنی که پیشقدم باشی و حرفی و صحبتی رو شروع کنی! اصلا بذار اون جوون روحیه بگیره

اینهایی که همیشه خودشون رو می گیرن و با اینکه می شناسیشون خودشون رو می زنن کوچه علی چپ خودشون مشکل دارن! وگرنه ما که می دونیم تو کی هستی و ما کی هستیم....

به هر حال باید خودت رو قبول کنی! راحت حضور داشته باشی! و از فرصتها برای هم صحبتی استفاده کنی... چون این یک نیاز انسانیه

دنیا بزرگه

هیچ حدی برای خیالات و تصورات و کارهایی که می شه در این دنیا کرد نیست...

بله نمی دونیم آیا همه چیز تموم می شه یا نه! ولی همه چیز می تونست نامحدود باشه

می شد هیچ وقت آدم مریض و بیمار و پیر نشه! می شد راحت همه بیماریها درمان بشه و بدن ترمیم بشه

می شد هر چقدر خواستی از میل ... لذت ببری! از گشتن و تفریح لذت ببری! هر کسی پول هر کاری رو داشت

می شد محدودیتی برای هیشکی نباشه و هر کسی خودش رو به هر شکل که دوست داره در بیاره

و شاید هم روزی اینها بشه! چون واقعا کارهایی که میشد باشن نا محدودن

شاید توی دنیای دیگه این محدودیت ها برداشته بشه

ولی الان وجود دارن

حضور

حضور اصل اول بود

و اصل دوم اینه که تو خودتی که انتخاب می کنی چکار کنی... همه چیز در اختیار خودته! همه چیز در انتخاب خودته

الان همین آدمهای مشهور، هر کسی شخصیتی داره! که خیلیها شون خیلی جالب نیست... با این حال ظاهر می شن و سعی می کنن حال کنن

تو نیاز نیست کاری کنی! فکر و بینش تو خودکار کار خودش رو می کنه! تو خودکار چرت و پرت نمی گی

شکل

قیافه متوسطی داره، ولی ببین چقدر نفوذ و شهرت بهم زده بود!

البته جالبه مسن که می شه قیافش مرودنه و دوست داشتنی و پخته تر می شه

چیزی که همیشه من رو به خودش جذب کرده! گذر سالها رو در چهره یک انسان ببینم

اما متاسفانه این سیما موندنی و همیشگی نیست و شاید خیلی ها ترجیح بدن جوون بمونن

چون نمی دونیم بعدش چی می شه

ولی تاریخ مثل روزهای خاطره انگیز، مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد می شه

یاد روزهایی که بچه بودیم! مردم جور دیگه ای بودن! ماشینها خونه ها جور دیگه ای بود....

و همه ما به تاریخ می پیوندیم

همیشه می گم با توجه به این واقعیت قدر وقت و اینجا بودن رو بیشتر بدون ولی باز همصحبتی پیدا نمی کنم

شاید باید می رفتم یکی از معدنهای همین اطراف، با دوست و آشناهای قدیمی

نمی دونم، حتی من کسانی که توی گ گ می شناختنم رو هم ول کردم

نمی دونم دنبال چیم

ولی تصور کن کل این دنیا خونه تویه

یه جوری استفاده کن

نشد

بعضی وقتا نمی شه

الان همین یارو ملیونها نفر می شناختنش و الان مثل هر ناشناس دیگه ای دستش کوتاه شد...

شاید این بهترین راه باشه! شاید باید همه ما قبول کنیم که یه نفر از همه ما بالاتر و بزرگتر هست تا اینقدر در حرص و طمع رقابت و شهرت نباشیم

البته در اون موقعیت خیلی از بچه هاش دیگه به اون جایگاه نرسیدن! که این نشون می ده عوامل زیادی که شاید محیط و شرایط هم درشون باشه باید دست به دست هم بدن تا یه فرد مطرح بشه

شاید در همون شکنجه ها کشته شده بود ولی به هر حال اون تصمیم و اون ایده ائولوژی باعث شد که الان اینقدر اسمش برده بشه

بعضی وقتا آدم حس حسادت میاد سراغش ولی اگر قراره همه ما بریم پس بزار اونا هم برن تا همه با هم یکی بشیم در سکوتی به وسعت دنیا

 

مسئله همین پوچی و سرگرودنی و بی هدفی هست که دچارشم

جوری که انگار دوستی ندارم و یا راه و رسم دوستی رو بلد نیستم ... در صورتی که دوستی یعنی اظهار محبت به فردی که محتاج این محبت است و دریافت متقابل این محبت

بعضی وقتا می بینم که زبون بعضی ها رو نمی فهمم یعنی این اظهار محبت به هر کسی صورت نمی گیره

بیشتر معطوف به افراد معروف می شه

من طبق اصل اول باید ظاهر شدن رو جدی می گرفتم، سینه زنجیر .... چرا؟ چون بگم من هم یک آدم هستم

در کنار شما مثل شما .... بقیش دیگه مهم نبود

من هستم به نام احمد پورامینی! من هستم

حالا جالبه خیلیها فقط همین دهه برمی گردن و وقتی به شهرهای بزرگ می رن شاید حتی همسایه بغلیشون رو نشناسن و با این گمنامی مشکلی ندارن! فقط شهر بزرگی در اختیار دارن که توی اتوبوسهاش به آدمهای غریبه زل بزنن

این در مورد خارج هم صدق می کنه! هر جا بری همینه! دنیا همین حساره

 

بلندپروازی

البته نمی خوام دوباره به ذهنم فشار بیارم

ولی شاید بعضی وقتها بلندپرواز نبودی! ببین برخی آدمها چه تلاشی برای بدست اوردن پول، شهرت، جایگاه، پست می کنن! کی به اینها این حق رو داده؟ تازه خیلی هاشون که اصلا شایستگی و سوادش رو هم ندارن

شاید به اندازه کافی نخواستی

نخواستی تصاحب کنی، جاه طلب نبودی... شاید بهشون احساس مهم بودن می ده! که البته می ده و خیلی ها هم ظرفیتش رو ندارن!

ولی کارت هم خوبه! الان چند تا بلندپروازی کردی دیدی که هر کاری سخته و از عهده یک نفر بر نمیاد و شاید اون برنامه نویس گوگل هم به نوعی داره حمالی می کنه! چی می دونم به هر حال هر چیزی مشکلاتی داره

راضی باش.

به هر حال

به هر حال هاشمی هر کی بود، کلی آدم می شناختنش، یک مملکت می شناختش. دیگه شهرت از این بشتر؟

ولی تو مثل خیلی از آدمها چقدر آدم می شناسنت؟

به همین خاطر بهتره بیشتر به فکر خودت باشی.

یک یارو چلغوزی با یک تصمیم خودسرانه ببین چقدر با آیندت بازی کرد، حالا فکر کن افرادی از قبیل اون با سرنوشت چه کسانی بازی کردند. چقدر جوون به خاطر تصمیمات مسخره اونها کشته شدند و یا زندگیشون دچار تغییر شد.

ولی الان کجاست؟ کسی که اینقدر نقش می تونست داشته باشه، چه فکرها که در سر داشت الان فارغ از هر فکریه به یک خواب ابدی فرورفته! دیگه تا چند هفته دیگه حتی از جسمش هم چیزی نمی مونه

البته این سرنوشت همه این آدمهاست که در این روزگار زندگی می کنند و هیچکس هم نمی دونه بعدش چه خبره. به همین خاطر خیلی فرق نمی کنه چی باشی و کجا باشی وقتی سرنوشت همه یکیه

غم انگیزه اما واقعیت داره! واقعیت تلخی هست که باید بهش توجه کنی

هیچ کس از بعدش چیزی نمی دونه

البته به نیمه پر هم نگاه کنی ما می تونستم اصلا وجود نداشته باشیم، حالا به هر دلیلی یه چند صباحی بهمون فرصتی دادن. لذتهایی هست و رنجهایی هم هست.

به قول یارو این تو هستی که باید به کارها معنی بدی! شاید خود به خود چیزی معنی نداشته باشه

به هر حال فعلا که باید بری، بری به همراه خونواده و افرادی که می شناسی

ولی تو رو خدا توی این وضعیت مسخره چیزی رو جدی نگیر

 

ظاهر شدن

یک نکته ای که نباید فراموش کنی که بنویسیش

همینه که راحت ظاهر بشی، بذاری ببیننت

ممکنه اصلا کاری یا حرف نداشته باشی ولی قدم اول و اصل اول اینه که اگر جایی می ری، کاری می کنه که برای یک ادم خیلی عادیه بذاری ببیننت

راحت خودت رو نشون بده، رد شو

و این مستلزم اینه که تو با اعتماد به نفس خودت رو قبول داشته باشی

بعد به کسانی که به تو احترام می زارن و بهت حس دارن، حس داشته باش و احترام بگذار

چون هر فردی نیاز به همصحبتی و معاشرت با دیگران داره، (حتی اگر کوتاه) حتی اگر فقط به این باشه که اسمت رو بدونن.

پس نیاز به مخفی شدن و یا مخفی کردن نیست

این چیزها دیگه گذشته

باید بدون حساسیت نسبت به اینکه کی چی فکر می کنه و چی می شه خودت باشی یکی از هزاران انسانی که روی این کره خاکی قدم می زنه، حس های مشترکی دارن و سرنوشت برای همشون نامعلومه...

اونها چکار می کنند

شاید نشه راحت فهمید

ببین بقیه چکار می کنن

ایام برای اونها هم می گذره! بعضی ها هنوز در سن های بالا هم اجتماعی هستند و رزش می کنن

البته سکس و بدن هم برای آدم انگیزه می دن گفتم میشه همون بمال بمال

ولی واقعا باید چکار کرد؟ شاید ندونی ولی می تونی مثل بعضی های دیگه زندگی کرد

می شه نگاه کرد ببینی اونها چکار می کنند

از طرفی هم باید شکر گذار داشتن سرپناه خونواده سلامتی هم بود

 

تصمیم خودته

در این مسئله هم مثل همه مسائل دیگه تصمیم با خودته!

دقت کن با خودت! مثل همه آدمهای دیگه که تصمیم می گیرن کاری رو بکنن و هیچکس هم نمی گه چرا

باید از خودت سوال کنی چی دوست داری، چی وقت داری، هدفت چیه و غیره .... تصمیم با خودته!