با همه این حرفا، ناراحتم.... حس تنهایی می کنم.... الان دارن روضه می خونند و من هم اینجا نشستم ... تا حدی کنجکاوم ببینم کیا و چند نفر اومدن...
سالهای پیش هم رفتم... لزوما تنهاییم رو التیام نمی بخشه ... نه که من، خیلی های دیگه... همه میان برای مدتی نگاه می کنن... فقط نگاه می کنن و شاید برن زنجیری بزنن... حرف و صحبت زیادی نیست... فقط یک زمانی نگاه می کنن
و جوونها و آدمهای زیادی که من نمی شناسمشون... اگر به دیار غریبی می رفتم به یک نوع تنها بودم مگر اینکه شاید می تونستم کسی رو پیدا کنم که باهاش راحت باشم.... اینجا هم که موندم به شکل دیگه ای تنهام.... کسانی که باهاشون علاقه مشترکی داشته باشم... حس مشترکی داشته باشم... حرف مشترکی داشته باشم...
شاید هم من هستم که شروع به صحبت نکردم ... شاید هم من بودم که شروع به آشنایی نکردم.....شاید هم من محافظه کار بودم... شاید اونها هم دنبال من بودند... شاید همه ما باید قدمی به پیش بگذاریم....
الان رفتم .... جایی که می خواستم وایسادم و اصلا هم فکر نکردم که کسی دیگه باید در این باره نظر بده... فکر می کنم عملی هست....
شاید برخی از اونها هم من رو دوست دارند... شاید...
+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 11:34 توسط بینام
|