عشق

چه عشقی می کنن سخنرانی می کنن، چه عشقی می کنن مطرحن، چه عشقی می کنن ریاست می کنن، همینهاست که عقده ها رو در امثالی مثل من پرورش می ده، جوری که به جای جنگیدن و رقابت به تخیل و یا تسلیم می انجامه. خوبه که حالا عمر ابدی ندارن

راستی آدمای دیگه با این مسئله چکار می کنن؟ چرا نمی ری ببینی چی فکر می کنن؟ خیلی ها خودشون رو با مسائل سطحی گول می زنن

ولی ریدم رو همشون، من می خوام خودم باشم، من که ته هر قضیه ای رو می بینم. من که به هر چرندی قانع نمی شم. چرت و پرته، مثل این که داری نمایش بازی می کنی

چرا پس این نمایش مسخره رو جوره دیگه دید؟ گوشمون از این حرفا پره

 

 

ادامه نوشته

سبک

اولا که این روزها کار دارم، ولی چرا من نتونم به سبک خودم خوشحال باشم، حرف بزنم، برم بیام

البته الان می دونم دوستای واقعی برای هر کسی کمن، مگر اقوام و خانواده، ولی خوب من هم نیاز دارم به افرادی که .... بماند

به هر حال تلاش من هم همین بوده که به این سبک و سیاق خود بودن و راحت بودن برسم، و بفهمم در هر لحظه دوست دارم چکار کنم و چقدر و تا کجا و با کی

البته نباید به گذشته نگاه کرد، یادمه همین چند سال پیش موقع حرف زدن تو جمع اساتید تپش می گرفتتم و یا شاید زمان دانشجویی، اما الان به راحتی و شاید بیشتر از خیلی ها حرف می زنم و منظورم رو می رسونم

پس آدم می تونه تغییر کنه، و هر کی گفته نمی شه، چرت گفته!

به نظرم باید خیلی راحت تر و خودی تر رفتار کنی، یعنی فراموش کن قبلا چی شده، چند سال گذشته، کی کجا رفته چکار کرده، خودت رو راحت نمایش بده و خیلی عادی انگار همخونه ایته برخورد کن، از مسائل پیرامون بگو، انگار وقتی از قبلا نگذشته، خودمونی تر بهتر

 

آرامش

آرامش و آرزو کنارم بود و نمی دیدمش باید یه بلایی سرت بیاد تا قدر آرامش رو بدونی بعد زندگیت رو بدی و هدفت رو این بگذاری که آرامش از دست رفته رو پس بگیری

یه خونه ویلایی توی شهرمون، رو به آفتاب با یک باغچه و حیاط (اگر استخر باشه که عالیه) دور از ترافیک، دور از سر و صدای همسایه و کوچه، دور از صدای موتور پمپ آب آپارتمان.... دور از مشکلات زندگی آپارتمانی، نم دادن سقف و بوی دستشویی و .... می بینی آرامش و زندگی همونجاست! شغلت یه دانشگاه نزدیک خونه، صبح بری ظهر بیای خونت، تابستون و عید تعطیل، بشینی توی اتاقت به تحقیقت برسی

یک صحرا و زمینی که از خودتون، باغ انار، منظره دشت و کوه که ماله خودته و می تونی بکاریش، حالا یه دنیا رو بگرد و اینها رو نداشته باش، چه فایده ای داره؟

زندگی همین چیزهای کوچک که بعضی وقتا تشخیص دادنشون و داشتنشون همچین آسون هم نیست

پرورش و سلامتی 2

خیلی وقتا برای سلامتی باید از حس غریزیت پیروی کنی، مثلا دوست داری زیاد سبزی و میوه بخوری، یا فلان غذا رو نخوری و فلان غذای سلامت بخش رو بیشتر بخوری

در این موارد از حست به طبیعت و خوردن مواد سالم استفاده کن

همینطور حس می کنی باید ورزش کنی، باید از کوه بالا بری یا پیاده روی کنی و یه وقتی هم شاید استراحت

اگر بخوای خودت به خودت می گی که باید چکار کنی

مغرور نشو

خودت دیدی که طرف چقدر تعریفت رو می کرد و تعریفی هم هستی اما مغرور نشو، چون تا دلت بخواد آدمهای خوب دورت ریخته، فقط بدون از خیلی هاشون سری و از کسی کم نداری

از طرفی این دنیای دو روزه ارزش هیچیو نداره، فقط خوش باش

جای خوبی هم هستی، الان این یارو که قبولشون نداری چندتا مقاله ISI دادن و .... پس تو هم تلاش کن و کارات رو ردیف کن

مهربونی

با بقیه مهربون باش، همونطوری که دوست داری بقیه تو رو شاد کنند، بقیه رو شاد کن

 

خوشحالی از دیدن

هر وقت یک آشنا رو می بینی می تونی از دیدنش خوشحال بشی، و این حس رو در خودت بوجود بیاری، شاید در اون لحظه چیزی نشه گفت. ولی وقتی به این فکر می کنه که چه آدمهایی رو دست داشتم حتی شده یکبار ببینم و الان دیگه نیستند، می فهمم حتی همین دیدن هم برای خودش خیلیه

اولین قدم و اولین حس همین خوشحالی از دیدن طرفه و وقتی این باشه خود به خود طرف جذب می شه و هم تو راحتی و هم اون.

ادامه نوشته

رویای بچگی

بچه که بودم دنیا برام شکل دیگه ای داشت، حتی به روزهای خوب آینده هم فکر می کردم، باغ و گل برام رنگ و بوی دیگه ای داشت، هر خبری هر فیلمی، هر کتابی برام از دنیاهای جدید می گفت، ابرهای دور دست روی کدوم شهر و دیار و روی سر کدوم مردم هستند،

اون خونه ها که از روی این تپه می بینم مال کین، توشون چه جوریه..... این آدم بزرگا کین؟!

حالا که فکر می کنم، آرامش و دلخوشی من در احیای همون رویا و نگاه به دنیاست، به شکل خودم لذت ببرم، از هوای صبحگاهی، از یک جاده. از عطر و بوی گلها در یک شهر جدید، توی یک پارک. از یک کوه. از یک روستای بکر، از مردم، از مردمی که در کوچه و گذر رد می شن، دوباره همونطوری به بی انتهایی و زیبایی دنیا نگاه کنم، به بی کرانی آسمون، وقتی که هر چه بود زندگی بود.

به جذابیت کاشی های یک مسجد قدیمی. به حس خونه های قدیمی و متروک... آدمهایی که زمانی توشون بودن، به سحر انگیزی کتاب تاریخ خواهر بزرگترم. به دنیایی که نمی شناختمش و شاید هنوزم نمی شناسمش

به خدایی که باهاش حرف می زدم و کودکانه ازش کمک می خواستم، انگار اونروزا بیشتر جوابم رو می داد. به راههایی که برام طولانی بودند و هر جوی آبش کلی پستی بلندی بود

همون بچه

پرورش و سلامتی

می تونی اهداف سلامتی رو ساده کنی تا بتونی با یک شعار دنبالشون کنی، شکم با اینکه در دیگران شاید جالب باشه ولی داشتنش چیز جالبی نیست و برای سلامتی بهتره سعی کنی در حد متوسط نگهش داری و یا عضلانی ترش کنی، ولی سینه و بازو بزرگتر بهتره

 

 

ادامه نوشته

خودت رو به خاطر اشتباه دیگران ناراحت نکن

به علت های مخلتف بعضی آدمها ممکنه غیر قابل پیش بینی، قدر نشناس، گستاخ، پر رو، بی ملاحظه، خودخواه، جاه طلب، عقده ای، متعصب، .... و به هزار شکل دیگه مریض باشند

تو نباید خودت رو به خاطر این آدما ناراحت کنی، تو باید راه خودت رو بری، باید با منطق خودت جلو بری. ولی مواظب اینجور آدمها هم باشی

 

اونروز مصاحبه با طرف طبق همون اصل نتیجه گرایی خوب بود، ولی تو در هر لحظه از هر سخن طرف باید خیلی زیرکانه منظورش رو می فهمیدی و ابهامات رو برطرف می کردی، اونو وسوسه می کردی و ....

پس مثل شطرنچ خوب بازی کن

تلاش خود

خوب دیگه باید ترس رو کنار گذاشت

امشب هم وقت تلف کردم و همش در گذشته بودم، چقدر بعضی وقتها این اینترنت وقت می گیره

بگذریم

نتیجه امشب این بود که باید خودت باشی و تلاش کنی برای شادی خودت، برای لبخند خودت و همسرت

کسی که همیشه کنارته و دخترت

باید خودت بدونی در هر لحظه دوست داری با کی باشی و چی بگی

این وظیفه تو

دیگه هیچ چیز دیگه مهم نیست

تو تلاشت رو می کنی