نیاز به سرگرمی

آدم که از کله صبح پا می شه، چه بچه چه بزرگ نیاز داره که یه کاری بکنه، به یه چیزی مشغول باشه... مشغولیت ذهنی، مشغولیت.... انگار بیکار نمیشه نشست... همه همینن باید براشون برنامه بریزی که چه جوری مشغول بشن... مشغولیت

درک نمی کنم

ببین ساده اش اینه که شک داره... البته طبیعی هم هست.. هر کسی به خواست شخصیتش یه جوریه، البته خوشیهای خودش و امتیازات خودش رو داره، اما مشکلات خودش رو هم داره... انگار خودش می خواد... وگرنه اگر این غرور بی معنی نبود چرا نباید حرف دلسوزها رو باور کنه... و باز با بداخلاقی جوابشون بده...

تو که می دونی

تو که می دونی، شروع برخی کارها، برخی حرفها، برخی صحبتها ممکنه چه واکنشها و افکاری رو در تو بوجود بیاره... خوب خیلی هم بیراه نیست که پرهیز کنی... پرهیز کنی تا به کارهات برسی، نمی شه دنبال همه چیز بود.... باید صرف نظر کرد... تو که می دونی بازیهای این نفست رو... بی منطقی ها رو ...

انتقاد

قبول دارم دلیلی نداره حس بدی نسبت به چیزی که بلاخره داری باش زندگی می کنی داشته باشی... ولی قرار نیست که انتقاد رو هم خیلی بزرگ کنی... می شه در مورد خودت یا اجتماعت یا با طرف مقابلت کمی گله کرد... و حرف راست رو زد....حرف رک رو زد... حرف ساده رو زد... حتی به خودت 

بدبختی

چقدر بدبختیم که کسانی که درکشون نمی کنی، حرف و منطقش رو نمی فهمی، می شن مایه ناراحتی تو... جایی که عید شده باید خوش باشیم... یه نفر دیگه بره روی اعصابت... و فکر کنی که اون دیگه چه دردش هست...

با این حال نشون داد:

  • بدم میاد از اجتماعی که حاصلش این رفتار و افکار هست...
  • بدم میاد از خرافات
  • بدم میاد از غرور بی پایه
  • بدم میاد از توهم
  • بدم میاد از توهم توطئه
  • بدم میاد از شک بی اساس
  • بدم میاد از خودشیفتگی
  • بدم میاد از انتقاد ناپذیری
  • بدم میاد از خودبرتر بینی
  • بدم میاد از اسیر دیگران و حرف دیگران بودن
  • بدم میاد از جاه طلبی
  • بدم میاد از اجتماعی که جاه طلبی سرلوحش هست
  • بدم میاد از نشنالیزم کور
  • بدم میاد از خرافات
  • بدم میاد از ایده آل طلبی در هر شرایطی

چیزهایی که باید می نوشتم

خیلی چیزها باید می نوشتم قبل از این کوفتی های دیروز

  • اینکه اگر فردی دیدی که خیلی باهاش راحتی و حرفت رو می فهمه، اگر نتونی باهاش دوست و همصحبت بشی و فرد دیگه که شاید بهش نخوره این کار رو بکنه در واقع تو کم گذاشتی...
  • خیلی صحبتها در مورد اینکه ایده آل گرا نباشی، به نصفه راضی باشی... تصور زیاد نکنی... فکر نکنی که اونها الان یک تصور خاص دارند و تو ممکنه این تصور رو به هم بزنی... باید واقع بین تر باشی و سطح توقعات رو پایین بیاری.... جوری که بتونی راحت و فوری عمل کنی... مس مس و تردید نداشته باشی، با این حال مسلط و ریلکس رفتار کنی... به دنبال یک توازن بگردی... اینکه حرفها رو فقط در سطح حرف در نظر بگیری، حرفها رو خیلی جدی نگیری، به زمان و اثر زمان اعتقاد داشته باشی....
  • اینکه وقتی اومدم به اصطلاح خوش بگذرونم دیگه قرار نیست فکر کنم... فکر کردن معادل معذب بودن هست (تا حدی) و قراره بی فکر عمل کنم و حرف خودم رو بزنم....

پس می شه

همین خودت رو در نظر بگیر، زمانی بود که حتی فکر سوال کردن توی جمع برات اضطراب زا بود... اما الان خیلی راحت سوال می کنی بدون فکر و بدون ذکر...

پس به همین نسبت می شه هر کار دیگه ای که قبلاً یا الان تصور می کردی سخت هست رو انجام بدی.... برای همه شدنی هست... می شه راحت به این درجه رسید...

البته فرق الان با قبل چیه... حس می کنه دیگه تمرکزم از روی خودم برداشته شده، هدفم یادگرفتن یه مطلب هست که سوال می کنم.... نه فکر می کنم که دارم خودم رو مطرح می کنم، نه اینکه دوست بشم و نه دشمن... باید این احساسات مثبت و منفی که ما به کارها می چسبونیم رو کم کنی... و فقط کار رو خالی از قضاوتهاش انجام بدی... این راهش هست.

پیچیدگی

هر لحظه که فکر کنیم در دنیای پیچیده ای زندگی می کنیم که نه من و نه خیلیهای دیگه نمی دونند از کجا آمدن و به کجا می رن (و آمدنم بهر چه بود)... با همه این عجایب، باز همه مثل گوسفند زندگی می کنیم... البته می شه هم گوسفند نبود! می شه کمی آسون گیرتر و با فکر و دید بازتری زندگی کرد... همه اینها نیزا زه اندیشه و فکر داره 

بعد توی این پیچیدگی انسان، خیلی سطحی نگری است اگر ما به رنگ پوست و مو بخواهیم بیشتر از وجود خودمون اهمیت بدیم... پس ملیاردها سیاه پوست و چینی و هندی که شاید به نظر ما جذاب نباشند آدم نیستند؟ زندگی نمی کنند؟ حداقلش اینه که تو باز نسبت به این خیل عظیم بهتر حساب می شی، هرچند بهتر بدتری وجود نداره

می خوام بگم در گیر این تفاوتهای ظاهری نباش... بین هدف چیه... آخرش همه اینها انسانند، و تو هر جور و هر شکل دیگه ی بودی زندگی می گذشت... باید به دنبل هدف بالاتری بود... 

ارزش و هدف زندگی

هدف و اهمیتش و هدف از زندگی رو چندین بار گفتم چون اصلی ترین چیز در شکل دهی تک تک انتخابهای ماست.... انتخاب یعنی اینکه شما تصمیم می گیری چکاری بکنی و چکاری نکنی در هر لحظه و زمان و مکان.... و کیفیت زندگی ما به انتخابهای ما وابسته است

باید خودت ببنی چی می خوای، از چی و چرا لذت می بری، چی بهت آرامش می ده... چی برات جالبه، کی برات حرفهای بهتری می زنه و .... محور رو بگذار خودت تا تقلید و یا اجبار...

مثل همه

کسی رو بالاتر از خودت ندون... اگر هر کاری هر کی کرده تو هم می تونی انجام بدی... میدون رو برای بقیه خالی نکن... فکر نکن کار شاقی هست... اونها بزرگترند، اونها بهتر می فهمند، اونها اجتماعی بودند... نه اونها هم یک خپل و بچه ای مثل بقیه... 

پس اگر هر کی می تونه پس من هم می تونم و شامل من هم می شه...

استقبال

از کارهای بیرون استقبال کن... حالا هر چی هست... نون گرفتنه، صحرا رفتنه، پارک رفتنه، تو شهر رفتنه، خرید کردنه.... بشینی توی خونه که چی بشه؟ الان که دیگه حس می کنی برای خودت لازم هست که بری... بله دنیا همینه باید تعادل رو در همه چیز داشته باشی

از کارهای خونه و یا اینجا استقبال کن، ظرف شستن، غذا درست کردن ... هر چی که هست، نگو اه... داوطلب بشو و انجامشون بده...

ایده آل گرایی

در موردش قبلاً گفتم... ریشه خیلی از مسائل هست... و مهمترینش این هست که باعث مس مس می شه... اینقدر فکر نکن که اون چی فکر می کنه ... وای نکنه اینطوری فکر کنند... باید یاد بگیری که کمتر اهمیت بدی.... بعد همه چیز درست می شه... باید خودت احساس راحتی کنی ... کاری رو برای خودت بکنی و نه دیگران ... و در موقع انجامش هم راحت باشی... اینها اصول هستند... یه سری اصول رو رعایت کن همه چیز حله...

چیزی نمی خواد که

بابا این بدن در خدمت توست... چیزی زیادی هم که نمی خواد... درد نشانه این هست که داره می گه به من توجه کنید...چیز زیادی هم نمی خواد... می گه این گردن رو چارتا چپ و راست و بالا و پایین کن... پاشو یه تکه قدم بزن... به دور و نزدیک نگاه کن... پلک بزن... روزی چند دقیقه بدو... وزنت رو متعادل کن... غذات رو درست بخور... میوه و سبزی بیشتر بخور... همینها... انجامشون خیلی هم سخت نیست...

سختش نکن

کار وقتی سخت می شه که به تعویقش بندازی و فرصت کم بشه و فشار بیشتر بشه، وگرنه اگر هر روز خیلی آروم و پیوسته روی کار وقت بگذاری می بینی که به آسانی و سر موقع انجام میشه...

این خیلی مهم هست که تو خیلی به خودت فشار نیاری و بتونی به ورزش و تفریح و تنفس و غیره برسی

نمی شه

دارم تلاش می کنم ولی نمی شه.... نمی شه در این وقتی که دارم کارهای زیادی انجام بدم... باید یک برنامه مشخص داشت... باید از خیلی کارها صرف نظر کرد..... سرکلاس رفتن و گوش دادن... با هدف کامل کردن علمت خوبه... چون تو الان دانش خوبی رو هم جمع آوری کردی و میشه تکمیلش کرد... اما کار با کامپیوتر سخت شده و حس می کنم که چشمام به استراحت زیادی احتیاج دارند... به عنوان شغل که اصلا نمی شه کاری کرد.. چون هدف شغل چیه؟ پول؟ پول که دارم در میارم... هدف من در اینجا تحقیقات و تموم کردن دکترام هست.... با مسئولیتهای دیگه هم که بسنجی یک سری کارها رو نمی شه کرد، ولی با این حال اگر درست و تقسیم شده از وقتت استفاده کنی میشه کارهایی رو و گامهایی رو حتی کوچک روزانه برداشت تا به سمتی جلو بری....

برای چی بنویسم

برای چی بنویسم؟ چرا دوباره خودم رو در هیجان قضاوتهای دیگران قرار بدم؟؟؟؟ چرا دوباره فکر کنم کی خونده چی برداشت کرده؟ یا قراره این نوشته ها چیو عوض کنه؟؟؟ حالا چارتا آپ گرفتم کدوم مشکل حل میشه و یا فالورها رسید به هزارتا یا ده هزارتا قراره چه اتفاقی بیافته؟؟؟ غیر از اینکه این کامپیوتر لعنتی ضرر داره؟؟ 

کی به زن و بچم برسم.. برای چی بنویسم....

البته تنها نکته نوشتن اینه که یاد بگیری خوب بنویسی... خوب بنویسی یعنی آرزوهات رو ننویسی، با یک هدفی بنویسی... در مقایسه با آدمهای بی منطق، در مقابل جوابهای ناقص و بی منطق جواب کامل و منطقی پیدا کنی که صادقانه باشه و به درد کسی بخوره... به درد کسی بخوره... دیدش رو باز کنه... خالی از احساسات و هیجانات مسخره باشه...

کی اهمیت می ده؟ 

اقرار

به نظرم تا حدی مفید هست که به برخی کاستی ها بیشتر اقرار کرد... یک نگاه متعادل داشت... قبلاً از ترس اینکه کنترل امور از دستت بره نمی خواستی به هیچ نقصی اقرار کنی... باید به هر شکل تاکید می کردی که همه چیز خوبه... ولی در کنار حرفهای مثبت و سازنده بد نیست که به برخی واقعات دنیا هم اقرار کنی... این باعث می شه بهتر بتونی فکر کنی و راه درست رو پیدا کنی...

کودکی

خیلی خوبه که بتونیم کودکانمون رو مستقل بار بیاریم و مهمتر از همه چیز مستقل از احساسات هست...باید بتونند احساسات خشم و نفرت و عشق و وابستگی و غیره رو حل و فصل و مدیریت کنند و ازشون رها بشند، آزاد بشن.... هنوز انگار مثل بچه ای که فکر می کرد آدم بزرگها چین و چه قدرتی دارند... با اینکه بزرگ هم شدی باز چشمش به اونهاست... در حالیکه باید بکنی... مهم نیست که اونها دوباره بیان و تشوقت کنند ... باید از دامان هر کی و هر چی بکنی باید مستقل باشی... 

خودداری

بحث خودداری هست... اینکه چقدر بتونی بر احساساتت کنترل داشته باشی... چقدر بتونی مسیر موفقیت و یا مسیری که تو رو به هدف می رسونه رو بیشتر دنبال کنی... الان خیلیها در وضع و پست تو دهها مقاله نوشتند و از همه چیز بریدند و دارند روی کار و تحقیقشون تمرکز می کنند و شاید هم از تحقیقاتشون خوششون میاد... اما تو هم نمی گم بدی (همه چیز نسبیه) ولی جا داره که بیشتر متمرکز بشی و با برخی احساساتت کنار بیای ... قبولشون کنی و بذاریشون کنار... نخوای هر جوری فقط تایید بگیری... بتونی با بالا و پایینی کنار بیایی...

پروفشنال

یک آدم پروفشنال و واقع بین باید این جور چیزها رو هم هندل کنه... باید بدونه نمی شه همه رو راضی نگه داشت... همه پرفکت نیستند... دنیا پر هست از نواقص... مشکلات... تفاوتها.... بهترین کار اینه که بتونی افرادی رو پیدا کنی که زبونشون رو می فهمی، منطقشون رو می فهمی... وگرنه دنیا پر هست از آدمهای بی منطق، خودرای، زورگو .... و یه جورایی هم باید خودت رو از دستشون رها کنی... 

و اتفاقاً اکثر مشکلات ما هم از همین بی مسئولیتی، خودخواهی و زورگویی افراد ناشی میشه... کسی که مسئولیت خودش رو انجام نداده بعد برای تو شاخ میشه و اشتباه خودش رو قبول نمی کنه! 

توی همین چت هم امکان اینکه آدمهایی که بلاخره مسئله ای دارن و یا غیرمنطقی هستند پیدا کنی زیاد هست... اما باز ممکنه آدمهای خوب هم پیدا بشن که بشه گپی باهاشون زد....

دلیل چت

ببین هیچ دلیلی برای چت نیست... حتی دلیلی برای خیلی از معاشرات نیست... قرار نیست ما بنده بلند پروازی هامون باشیم.... حتی به نوعی وقت تلف کردن هست... اما بلاخره ما انسانیم... بعضی وقتها حس می کنیم باید یه چیزی بنویسیم... بازخورد ببینیم... خودمون رو ورانداز کنیم....

چی میشه بگی

حالا چه اصراری هست... یارو نرمال نیست... قرار نیست تو فکر و ذکر عادی خودت رو خراب کنی و یا حتی بخوای به او نشون بدی و یا به خودت نشون بدی....انگار ندیدیش....

دیگه هیچ کاری نیست... یارو کاملاً مغروره و عصبی هست... تازه بهش بگی هم بیشتر عصبی می شه! فقط می خواستم تستش کنم... بله متاسفانه اینطور آدمهایی هم هستند... حالا جالبه با یه قیافه حق به جانبی هم دوباره چیزهایی رو به طرف مقابلش نسبت می داد....

به یه جایی رسوند که در واقع خودت هم فهمیدی بابا یارو مشکل داره، هر چند قصد ندارم اینطوری قضاوت کنم چون این نوع قضاوت هم به خود آدم برمی گرده ... نیازی به هیچ نوع عصبانیتی نیست.... امیدوارم حالش خوب بشه... این رفتار عادی نبود.... 

بگذریم...

ارزش وقت گذاشتن بیشتر نداره... مثل خیلی چیزها فقط یک درس بود... پس خدا کنه یه آدمی پیدا بشه که منطقی باشه... هیجانی نباشه... حب و بغضی نداشته باشه.... خودش درسهای زیادی در مورد رفتار به من داد....

امروز

نمی دونم چرا امروز احساس .... می کنم....

خیلی چیزها می خواستم بنویسم.... شاید بهترین کار همون حرکت باشه... اینکه به جای اینکه نگران و مضطرب کارهای در دست انجام باشی... پاشی و کارها رو انجام بدی... این شاید بهترین چیز باشه... همه چیز سرجاش... کسی هم که چیز زیادی نخواسته... یک سری کار روتین... حتی اون هم یک لباس پوشیدن و یک توی ماشین و بعدش هم روی صندلی نشستن هست... چیز خاصی نیست....