درک نمی کنم
تو که می دونی
انتقاد
بدبختی
با این حال نشون داد:
- بدم میاد از اجتماعی که حاصلش این رفتار و افکار هست...
- بدم میاد از خرافات
- بدم میاد از غرور بی پایه
- بدم میاد از توهم
- بدم میاد از توهم توطئه
- بدم میاد از شک بی اساس
- بدم میاد از خودشیفتگی
- بدم میاد از انتقاد ناپذیری
- بدم میاد از خودبرتر بینی
- بدم میاد از اسیر دیگران و حرف دیگران بودن
- بدم میاد از جاه طلبی
- بدم میاد از اجتماعی که جاه طلبی سرلوحش هست
- بدم میاد از نشنالیزم کور
- بدم میاد از خرافات
- بدم میاد از ایده آل طلبی در هر شرایطی
چیزهایی که باید می نوشتم
- اینکه اگر فردی دیدی که خیلی باهاش راحتی و حرفت رو می فهمه، اگر نتونی باهاش دوست و همصحبت بشی و فرد دیگه که شاید بهش نخوره این کار رو بکنه در واقع تو کم گذاشتی...
- خیلی صحبتها در مورد اینکه ایده آل گرا نباشی، به نصفه راضی باشی... تصور زیاد نکنی... فکر نکنی که اونها الان یک تصور خاص دارند و تو ممکنه این تصور رو به هم بزنی... باید واقع بین تر باشی و سطح توقعات رو پایین بیاری.... جوری که بتونی راحت و فوری عمل کنی... مس مس و تردید نداشته باشی، با این حال مسلط و ریلکس رفتار کنی... به دنبال یک توازن بگردی... اینکه حرفها رو فقط در سطح حرف در نظر بگیری، حرفها رو خیلی جدی نگیری، به زمان و اثر زمان اعتقاد داشته باشی....
- اینکه وقتی اومدم به اصطلاح خوش بگذرونم دیگه قرار نیست فکر کنم... فکر کردن معادل معذب بودن هست (تا حدی) و قراره بی فکر عمل کنم و حرف خودم رو بزنم....
پس می شه
پس به همین نسبت می شه هر کار دیگه ای که قبلاً یا الان تصور می کردی سخت هست رو انجام بدی.... برای همه شدنی هست... می شه راحت به این درجه رسید...
البته فرق الان با قبل چیه... حس می کنه دیگه تمرکزم از روی خودم برداشته شده، هدفم یادگرفتن یه مطلب هست که سوال می کنم.... نه فکر می کنم که دارم خودم رو مطرح می کنم، نه اینکه دوست بشم و نه دشمن... باید این احساسات مثبت و منفی که ما به کارها می چسبونیم رو کم کنی... و فقط کار رو خالی از قضاوتهاش انجام بدی... این راهش هست.
پیچیدگی
بعد توی این پیچیدگی انسان، خیلی سطحی نگری است اگر ما به رنگ پوست و مو بخواهیم بیشتر از وجود خودمون اهمیت بدیم... پس ملیاردها سیاه پوست و چینی و هندی که شاید به نظر ما جذاب نباشند آدم نیستند؟ زندگی نمی کنند؟ حداقلش اینه که تو باز نسبت به این خیل عظیم بهتر حساب می شی، هرچند بهتر بدتری وجود نداره
می خوام بگم در گیر این تفاوتهای ظاهری نباش... بین هدف چیه... آخرش همه اینها انسانند، و تو هر جور و هر شکل دیگه ی بودی زندگی می گذشت... باید به دنبل هدف بالاتری بود...
ارزش و هدف زندگی
باید خودت ببنی چی می خوای، از چی و چرا لذت می بری، چی بهت آرامش می ده... چی برات جالبه، کی برات حرفهای بهتری می زنه و .... محور رو بگذار خودت تا تقلید و یا اجبار...
مثل همه
پس اگر هر کی می تونه پس من هم می تونم و شامل من هم می شه...
استقبال
از کارهای خونه و یا اینجا استقبال کن، ظرف شستن، غذا درست کردن ... هر چی که هست، نگو اه... داوطلب بشو و انجامشون بده...
ایده آل گرایی
چیزی نمی خواد که
سختش نکن
این خیلی مهم هست که تو خیلی به خودت فشار نیاری و بتونی به ورزش و تفریح و تنفس و غیره برسی
نمی شه
برای چی بنویسم
کی به زن و بچم برسم.. برای چی بنویسم....
البته تنها نکته نوشتن اینه که یاد بگیری خوب بنویسی... خوب بنویسی یعنی آرزوهات رو ننویسی، با یک هدفی بنویسی... در مقایسه با آدمهای بی منطق، در مقابل جوابهای ناقص و بی منطق جواب کامل و منطقی پیدا کنی که صادقانه باشه و به درد کسی بخوره... به درد کسی بخوره... دیدش رو باز کنه... خالی از احساسات و هیجانات مسخره باشه...
کی اهمیت می ده؟
اقرار
کودکی
خودداری
پروفشنال
و اتفاقاً اکثر مشکلات ما هم از همین بی مسئولیتی، خودخواهی و زورگویی افراد ناشی میشه... کسی که مسئولیت خودش رو انجام نداده بعد برای تو شاخ میشه و اشتباه خودش رو قبول نمی کنه!
توی همین چت هم امکان اینکه آدمهایی که بلاخره مسئله ای دارن و یا غیرمنطقی هستند پیدا کنی زیاد هست... اما باز ممکنه آدمهای خوب هم پیدا بشن که بشه گپی باهاشون زد....
دلیل چت
چی میشه بگی
دیگه هیچ کاری نیست... یارو کاملاً مغروره و عصبی هست... تازه بهش بگی هم بیشتر عصبی می شه! فقط می خواستم تستش کنم... بله متاسفانه اینطور آدمهایی هم هستند... حالا جالبه با یه قیافه حق به جانبی هم دوباره چیزهایی رو به طرف مقابلش نسبت می داد....
به یه جایی رسوند که در واقع خودت هم فهمیدی بابا یارو مشکل داره، هر چند قصد ندارم اینطوری قضاوت کنم چون این نوع قضاوت هم به خود آدم برمی گرده ... نیازی به هیچ نوع عصبانیتی نیست.... امیدوارم حالش خوب بشه... این رفتار عادی نبود....
بگذریم...
ارزش وقت گذاشتن بیشتر نداره... مثل خیلی چیزها فقط یک درس بود... پس خدا کنه یه آدمی پیدا بشه که منطقی باشه... هیجانی نباشه... حب و بغضی نداشته باشه.... خودش درسهای زیادی در مورد رفتار به من داد....
امروز
خیلی چیزها می خواستم بنویسم.... شاید بهترین کار همون حرکت باشه... اینکه به جای اینکه نگران و مضطرب کارهای در دست انجام باشی... پاشی و کارها رو انجام بدی... این شاید بهترین چیز باشه... همه چیز سرجاش... کسی هم که چیز زیادی نخواسته... یک سری کار روتین... حتی اون هم یک لباس پوشیدن و یک توی ماشین و بعدش هم روی صندلی نشستن هست... چیز خاصی نیست....